همه چیز مرتب بود ٬ شب یلدا بود و داشتیم دوتایی آماده میشدیم که خواب نیمروزی رو شروع کنی تا برای شب که مهمون هستیم سرحال باشی ٬

زنگ تلفن ٬

رفتن من از پیشت ٬

اون صدای وحشتناک ٬

تو که به جای تخت روی سرامیک ها بودی

و من که تنها بودم و با دستهای لرزان نمیدونستم تکونت بدم یا نه

و تو که گریان دستهات رو دور گردنم حلقه کرده بودی.

و خدا که در عید قربان تو را دوباره به ما عیدی داد ٬ مثل اسماعیل ....

و من ادب شدم تا آخر عمرم.