همه چیز مرتب بود ٬ شب یلدا بود و داشتیم دوتایی آماده میشدیم که خواب نیمروزی رو شروع کنی تا برای شب که مهمون هستیم سرحال باشی ٬
زنگ تلفن ٬
رفتن من از پیشت ٬
اون صدای وحشتناک ٬
تو که به جای تخت روی سرامیک ها بودی
و من که تنها بودم و با دستهای لرزان نمیدونستم تکونت بدم یا نه
و تو که گریان دستهات رو دور گردنم حلقه کرده بودی.
و خدا که در عید قربان تو را دوباره به ما عیدی داد ٬ مثل اسماعیل ....
و من ادب شدم تا آخر عمرم.
+ نوشته شده در شنبه ۱ دی ۱۳۸۶ ساعت 8:6 توسط مامان ارشک
|
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...