- پسر گلم ٬ مامان می خواد بره شرکت ٬ تو هم می ری پیش عسل جون تا من بیام دنبالت.
: من مهدکودک نمییییییییرم. همراه با هق هق.
- مامانی مگه دیشب قول ندادی دیگه گریه نکنی ٬ عسل جون منتظرته.
: عسل جونو دوست ندارم ٬ نمییییییرم ٬ بغلم کن. همراه با هق هق.
با هق هق جیش می کنیم ٬ با هق هق پمپرز می بیندیم ٬ با هق هق لباس می پوشیم ٬ وقتی من دارم لباس می پوشم ٬ هق هق تبدیل به فریادهای "بغلم کن" می شه ٬
آقای همسر هم هر چی می خواد دخالت کنه فریادها دوبرابر می شه که "مامانی بغل کنه" ٬
با گریه کفش می پوشیم ٬ با گریه می آییم تو پارکینگ ٬ با گریه سوار ماشین می شیم ٬ با فریاد من از ماشین پیاده می شم و اونا میرن تا با گریه از ماشین پیاده شن و جناب شازده بره پیش عسل جون.
مردم تو خیابون نگاهمون می کنن ٬ احتمالاْ اونایی که بچه ندارن می گن مگه مجبورن بچه دار شن ٬ اونایی که بچه دارن و مادر بچه تو خونه است خدا رو شکر می کنن و می گن مگه مجبوره بره سر کار ٬ اونایی هم که کارمندن ولی بچه شون بزرگ شده و یادشون رفته می گن بچه من اگر اینقدر گریه می کرد من نمی رفتم سر کار ٬ همشون با انتقال حس سنگدلی نگاهم می کنن ٬
فقط اونایی که بچه شون همین سن و سال رو داره و این مراحل رو طی کردن دلشون می سوزه و با لبخند بهم روحیه می دن.
خدایا کمکم کن.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...