ساعت ۷ است ٬ با ناز و نوازش و قربون صدقه شازده رو بیدار می کنم و اونم با کلی ناز و عشوه می آد بغلم و کلی صحنه های احساسی ٬٬٬

- پسر گلم ٬ مامان می خواد بره شرکت ٬ تو هم می ری پیش عسل جون تا من بیام دنبالت.

: من مهدکودک نمییییییییرم. همراه با هق هق.

- مامانی مگه دیشب قول ندادی دیگه گریه نکنی ٬ عسل جون منتظرته.

: عسل جونو دوست ندارم ٬ نمییییییرم ٬ بغلم کن. همراه با هق هق.

با هق هق جیش می کنیم ٬ با هق هق پمپرز می بیندیم ٬ با هق هق لباس می پوشیم ٬ وقتی من دارم لباس می پوشم ٬ هق هق تبدیل به فریادهای "بغلم کن" می شه ٬

آقای همسر هم هر چی می خواد دخالت کنه فریادها دوبرابر می شه که "مامانی بغل کنه" ٬

با گریه کفش می پوشیم ٬ با گریه می آییم تو پارکینگ ٬ با گریه سوار ماشین می شیم ٬ با فریاد من از ماشین پیاده می شم و اونا میرن تا با گریه از ماشین پیاده شن و جناب شازده بره پیش عسل جون.

مردم تو خیابون نگاهمون می کنن ٬ احتمالاْ اونایی که بچه ندارن می گن مگه مجبورن بچه دار شن ٬ اونایی که بچه دارن و مادر بچه تو خونه است خدا رو شکر می کنن و می گن مگه مجبوره بره سر کار ٬ اونایی هم که کارمندن ولی بچه شون بزرگ شده و یادشون رفته می گن بچه من اگر اینقدر گریه می کرد  من نمی رفتم سر کار ٬ همشون با انتقال حس سنگدلی نگاهم می کنن ٬

فقط اونایی که بچه شون همین سن و سال رو داره و این مراحل رو طی کردن دلشون می سوزه و با لبخند بهم روحیه می دن.

خدایا کمکم کن.