تولدت مبارک دلبندم!
۲ سال پیش در چنین روزی من مادر شدم ولی اون موقع نفهمیدم چه مسئولیتی بهم رو آورده ٬
۲ سال پیش در چنین روزی من گریه می کردم و می اندیشیدم که آیا پسرکم بزرگ می شود ٬
۲ سال پیش در چنین روزی احساس خاصی نداشتم جز درد و بهت و ناباوری و ناتوانی در نگهداری پسرکم ٬
اعتراف می کنم که با دیدن ارشک اون حسی که اغلب مادرها عنوان می کنند نداشتم ٬ یعنی قلبم تیر نکشید ولی تا چندین ماه وقتی ارشک خواب بود کنارش می نشستم و نگاهش می کردم و لذت می بردم و نگرانش بودم ٬
اعتراف می کنم که ۲ سال پیش تا چندین ماه می ترسیدم نتونم پسرم رو بزرگ کنم و گاهی به خودم می گفتم این چه کاری بود که کردیم ٬
دلبندم ٬ پسرم
کوچولو های فامیل گاهی می پرسند تو را بیشتر دوست دارم یا پدرت را ٬ محکم بهشان می گویم که پدرت را ٬ ولی اینجا اعتراف می کنم که نمی دانم ٬
بدان که تو و پدرت عزیزترینم هستید در این جهان ٬ بدان که حاضرم برای سلامتیت جانم را بدهم و ببخش که زیاد بلد نیستم احساساتی عمل کنم ٬
بدان که با آمدنت تا پایان عمرم هر لحظه دل نگران تو خواهم بود و حیف که تو هرگز این احساس مرا درک نخواهی کرد چون مادر نمی شوی.
آرزو می کنم مستقل باشی و نبود من آزارت ندهد ٬ آرزو می کنم انسان باشی و مرهم درد دیگران باشی ٬ آرزو می کنم خوش اخلاق باشی و مانند پدرت دوست همه ٬
عزیزکم تولدت مبارک و بدان که بیشتر از خودم دوستت دارم.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...