۲ سال پیش در چنین روزی و چنین ساعتی ارشک به دنیا آمده بود ولی من هنوز ندیده بودمش ٬

۲ سال پیش در چنین روزی من مادر شدم ولی اون موقع نفهمیدم چه مسئولیتی بهم رو آورده ٬

۲ سال پیش در چنین روزی من گریه می کردم و می اندیشیدم که آیا پسرکم بزرگ می شود ٬

۲ سال پیش در چنین روزی احساس خاصی نداشتم جز درد و بهت و ناباوری و ناتوانی در نگهداری پسرکم ٬

اعتراف می کنم که با دیدن ارشک اون حسی که اغلب مادرها عنوان می کنند نداشتم ٬ یعنی قلبم تیر نکشید ولی تا چندین ماه وقتی ارشک خواب بود کنارش می نشستم و نگاهش می کردم و لذت می بردم و نگرانش بودم ٬

اعتراف می کنم که ۲ سال پیش تا چندین ماه می ترسیدم نتونم پسرم رو بزرگ کنم و گاهی به خودم می گفتم این چه کاری بود که کردیم ٬

دلبندم ٬ پسرم

کوچولو های فامیل گاهی می پرسند تو را بیشتر دوست دارم یا پدرت را ٬ محکم بهشان می گویم که پدرت را ٬ ولی اینجا اعتراف می کنم که نمی دانم ٬

بدان که تو و پدرت عزیزترینم هستید در این جهان ٬ بدان که حاضرم برای سلامتیت جانم را بدهم و ببخش که زیاد بلد نیستم احساساتی عمل کنم ٬

بدان که با آمدنت تا پایان عمرم هر لحظه دل نگران تو خواهم بود و حیف که تو هرگز این احساس مرا درک نخواهی کرد چون مادر نمی شوی.

آرزو می کنم مستقل باشی و نبود من آزارت ندهد ٬ آرزو می کنم انسان باشی و مرهم درد دیگران باشی ٬ آرزو می کنم خوش اخلاق باشی و مانند پدرت دوست همه ٬

عزیزکم تولدت مبارک و بدان که بیشتر از خودم دوستت دارم.