نزدیک شرکت ما یک عدد میدان میوه و تره بار هست که اگر دیر بیای شرکت باید هی دنبال جای پارک بگردی ٬

اونروز من خیلی دیر رسیدم و رفتم ته یک کوچه که میدونستم جای پارک هست دیدم نخیر جای پارک که نیست هیچ ٬ ۲ نفر هم تو ماشیناشون دوبله کمین کردن تا یکی بره ٬

بین ۲ تا ماشین یک کمی جا بود ولی وسطش یک عدد سطل آشغال وجود داشت ٬ من یواش یواش یواش سعی کردم ماشینو بین سطل آشغال و ماشین بعدی جا بدم ٬

یواش یواش آمدم عقب تا آروم خوردم به سپر ماشین عقبی ٬ دوباره رفتم جلو دوباره آمدم عقب تا دوباره خوردم به سپر ماشین عقبی و این کارو چندین بار انجام دادم ولی باز هم ماشین جا نشد ٬

خاموش کردم و نشستم و الکی هی اون ۲ تا ماشینی رو که در کمین جای پارک بودن نگاه کردم ٬ اونا هم هی منو نگاه کردن ٬ موبایلمو گرفتم دستم و الکی شروع کردم به حرف زدن که یعنی من کار دارم که نشستم تو ماشین ٬

اون ۲ تا جای پارک پیدا کردن و رفتن ٬ زودی زنگ زدم به آقای همسر و پرسیدم به نظرت من می تونم سطل آشغالو جا به جا کنم ٬ اونم کلی مسخره ام کرد و گفت امتحان کنم.

صبر کردم تا کوچه خلوت شد ٬ پیاده شدم و و رفتم طرف سطل آشغال و خدا رو شکر با چند حرکت جا به جا شد ٬

پیروزمندانه برگشتم تو ماشین و روشن کردم و پارک کردم و اومدم ماشین رو خاموش کنم که از توی آینه دیدم تو ماشین پشتی که من هی کوبیدم بهش یک نفر نشسته و داره منو نگاه می کنه...

داشتم از خجالت می مردم ٬ اومدم پایین و رفتم طرف ماشینش ٬ صندلی رو خوابونده بود که من ندیده بودمش ٬ زدم به شیشه و گفتم آقا ببخشید ٬ اون آدم مهربون با شخصیت هم لبخند زد و گفت خواهش می کنم.

و بدین ترتیب من تا چندین روز مضحکه اطرافیان شدم ٬ تازه آقای همسر ادعا کرده باید از این به بعد من آشغال ها رو ببرم بیرون ٬ چطور می تونم به سطل آشغال دست بزنم ٬ پس می تونم به کیسه آشغال خودمون هم دست بزنم.