روزمرگیهای ما
نه اینکه ما توی خونمون مدام حرفهای بودار بزنیم ولی تازه الان متوجه می شم که خیلی از کلماتی که روزانه به کار می بریم زیاد خوب نیستن ٬
دیروز در حین بازی می گفت من دروغ می گم ٬ چشمام داشت می زد بیرون. متاسفانه در این جور مواقع من شروع می کنم به پرس و جو که این حرفو کی زده و از کجا شنیدی و اون هم متوجه می شه که من حساسم هی ادامه می ده ٬
تصمیم گرفتم وقتی حرف خوبی نمی زنه دیگه عکس العمل نشون ندم و بهش بگم که متوجه نمی شم چی می گی ٬ یک بار از بابام در جواب حرفی به جای نه ٬ نچ شنید ٬ تا چند ساعت فقط راه می رفت و می گفت نچ و منو با شیطنت نگاه می کرد ٬ چند بار که بهش گفتم نمی فهمم چی می گی یادش رفت ٬
چند روزی است حین بازی با خودش در مورد گریه هاش تو مهد حرف می زنه و ادای گریه در میاره و حرفای مربیهاش رو تکرار می کنه که پسر خوب گریه نکن الان بابات می آد دنبالت یا مامان من کجاست رفته شرکت می خوام برم پیش مامانم یا نرگس جون بغلم کن منو ببر تو حیاط بازی کنم و .....
نگرانشم ولی می دونم که تا همیشه نمی تونم پیش خودم نگهش دارم. این وابستگی خیلی دردناکه و یک کمی که بزرگتر بشه دردش هم بیشتر می شه ٬ فکر اینکه تنها می خواد بره مدرسه و دانشگاه و شاید خارج از کشور دیوانه ام می کنه.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...