همیشه عاشق برف بودم از بچگی ٬ وقتی برف میگرفت از سر شب مرتب از پنجره به لامپ تیر های برق خیابون نگاه میکردم که بهتر معلوم بشه چقدر برف میاد ٬ حتی شبها که بیدار میشدم همین کارو میکردم ٬ آخرش هم صبح که میشد منطقه ۱ تا ۵ رو تعطیل میکردن و ما که فقط یک کمی از میدون ونک پایینتر بودیم ولی به هر حال منطقه ۶ حساب میشدیم باید میرفتیم مدرسه.... مدرسه رفتنشم خوب بود ٬ چون معمولاْ نصف بچه ها نمی آمدن و همه کلاسها تق و لق بود ...

بعدش هم که تو دانشگاه و قبل از به دنیا آمدن ارشک کیف میکردم که موقع برف بمونم تو ترافیک و برف هی بیاد رو شیشه جلوی ماشین و هیچ جا رو نبینم و آخر کیفشم وقتایی بود که اگه با تاکسی بودم مجبور می شدم از زور ترافیک پیاده شم و اگه با ماشین بودم نمی تونستم ماشین رو ببرم خونه و مجبور می شدم پیاده تو برف خودمو برسونم خونه....

ولی حالا چی....

نکنه برف بیاد گاز قطع شه..

نکنه برف بیاد ترافیک شه دیر برسم خونه..

نکنه برف بیاد نتونم ماشینو کنترل کنم..

تو تعطیلیا دوستای همسر هی گفتن بریم شمال هی من گفتم نه سرده بچه ام سرما میخوره. یکیشون گفت پیر شدی ها....

حالا میبینم راست میگه. محافظه کار شدم که اون هم اول راه پیری است.......