۱- شازده پسر زیاد از برف خوشش نیومد ٬ یعنی اونجور که باید ذوق نکرد ٬ دستش رو که فرو کردم تو برفا بعد از ۳-۲ ثانیه دستش رو باز کرد و کشید از برفا بیرون ٬ سردش شد گویا....
۲- شک بدی تو دلم افتاده ٬ میدونم نباید به چیزای بد فکر کنم چون حتماْ اتفاق میافته ولی باز هم نمیتونم. داستان بافیم هم که عالیه ٬ میرم تا آخرش......
۳- خوشم نمیاد باهام مثل احمق ها رفتار کنن.....
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۶ ساعت 8:12 توسط مامان ارشک
|
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...