دغدغه های این روزهای پسرکم بزرگ شدن است و بس ٬
وقتی بزرگ شدم کفشهای بزرگ اندازه مال شما می پوشم ٬
وقتی بزرگ شدم من رانندگی می کنم و شما را می برم مسافرت (گاهی هم دوست ندارد مرا ببرد و مامان بزرگ تپلش را می برد سفر) ٬
وقتی بزرگ شدم راننده ماشین پلیس می شم ٬
وقتی بزرگ شدم ساختمون می سازم ٬ با دریل ساختمون می سازم (پسرک از تنها چیزی که می ترسد صدای دریل است که نمی دانم چرا در خانه ما اینقدر زیاد به گوش می رسد.) ٬
وقتی بزرگ شدم بابا را می اندازم تو سطل آشغال تا آشغالی ببرتش ٬ گاهی هم مرا می اندازد (این را نوشتم که فکر نکنید بچه ما خیلی مودب است) ٬
وقتی بزرگ شدم قدم بلند می شود و کولر را روشن می کنم ٬
و در مواقع عصبانیت ٬ وقتی بزرگ شدم تنهایی می مونم خونه ٬
پسرکم نمی داند که بزرگ شدن چقدر درد دارد و چقدر دلتنگی دارد و چقدر خسته کننده است ٬ کاش بتوانم کاری کنم که از لحظه لحظه کودکیش لذت ببرد. کاش.
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸ ساعت 10:43 توسط مامان ارشک
|
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...