هر بار كه فيلمهاي اون روزهاي تاريك و سياه رو نشون مي ده كه چه طوري بعضي افراد مردم بي پناه رو بدجوري مي زنن ٬ دلم مي خواد بدونم چي خوندن تو گوششون كه اونطوري مردمو مي زنن ٬
قبول دارين كه ما براي كشورهاي دنيا خطرناكيم ٬ قبول دارين كه حق دارن از ما بترسن ٬ وقتي طرف به خودش و مردمش رحم نمي كنه ٬ مي خواد حقوق مردم دنيا رو رعايت كنه ٬
چي شد كه فكر ما اينهمه خطرناك و زشت شد ٬ چند تا از ماها روز و شب با همين افكار خطرناك زندگي مي كنيم ٬ كدوممون مهربوني با بقيه رو به بچه هامون ياد مي ديم ٬
كدوممون به بچه مون مي گيم به رفتگر محله سلام كنه ٬ يا مي گيم نري جلوش ها مي خورتت ٬
كدوممون يك بشقاب غذا مي كشيم مي ديم بچه مون ببره بده به سرايدار افغاني خونه درحال ساخت بغل دستيمون یا بهش مي گيم اينا بچه ها رو مي كشن ٬
رفتیم شمال و سگ برادرشوهر هم که دیگه شده سر جهازی ٬ بیرون فروشگاهی ایستادیم و چند نفر رفتن تو خرید ٬ بقیه با سگ بیرونیم ٬ چند تا بچه می آن و باهاش بازی می کنن و می رن ٬ سگه یک کمی دور شده ٬ من زیر چشمی نگاش می کنم ٬ یک بچه ۵-۴ ساله می آد و نگاه می کنه که کسی می بینه یا نه ٬ یک سنگ از رو زمین برمی داره و به سگه نزدیک می شه ٬ دور و برش رو نگاه می کنه و تا می بینه کسی نیست با قدرت سنگ رو می زنه و سگه و فرار می کنه پیش مامانش.
دلم میخواد بدونم مامانش اشتباه کرده یا کلاْ بعضی بچه ها خشن ترن ٬ انسان ها موجودات پیچیده ای هستن.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...