ارتباط ارشک و پدرش روز به روز داره بدتر می شه ٬ تا حدی که صبح که چشماش رو باز می کنه اگر اول اونو ببینه می زنه زیر گریه ٬

بهم دست نزن ٬ به کیفم دست نزن ٬ تو بهم آب نده ٬ همه کارها رو مامان انجام بده ٬ مامان ببره دستشویی ٬ مامان غذا بده ٬ مامان بغل کنه ٬ مامان بازی کنه ٬

خیلی نگرانم ٬ آقای همسر فوق العاده مهربون و خندون است ٬ ولی مدت زمان کمی توی خونه است ٬ وقتی هم که می آد دیگه موقع بازی نیست ٬

فکر می کنم شاید به خاطر مهدکودک رفتن و دوری از من احساس می کنه که بقیه ساعت های روز باید همش با من باشه ٬ تمام سعیم رو می کنم که وقتی با همیم ساعت های خوبی داشته باشیم.

همیشه نگران موقعیت خودم به عنوان مادر بودم ٬ چون مطمئن بودم با مهربونی آقای همسر بچه هامون اونو بیشتر دوست خواهند داشت ٬ حالا برعکس شده.

به نظر شما ایراد از کجاست؟