آقای همسر شروع می کنه به خوندن و ارشک هم باهاش می خونه ٬ "می روم تا همدون ٬ خونه عمو رمضون ٬ نون گندم بخورم ٬ منت مردم نکشم " ٬ تعجب می کنم که همه رو بلده ٬
دوباره که میرسن به "منت مردم نکشن" ٬ از باباش می پرسه "بابا منت مردمو کجا می کشن می برن؟"
۲- داریم از مهد برمی گردیم ٬ تازه از خواب بیدار شده ٬ ناگهانی می پرسه "هواپیماهه کجا رفت؟" می گم"کدوم هواپیما؟" می گه "همون که من خلبان بودم داشتم پرواز می کردم تو آسمونا" ٬ بچه ام خواب دیده بود.
۳- برای کاری دعواش کردم ٬ داد می زنه "دیگه دوستت ندارم ٬ اصلاْ میرم از این خونه" ٬ جوابش رو ندادم و رفتم توی اتاق ٬ صداش میاد که "دارم میرم ها ٬ ماااااماااااان ٬ دارم کفشم رو می پوشم ها" ٬ رفتم می بینم داره کفش می پوشه که جدی جدی بره.
۴- اولین کارنامه کلاس زبانشون رو آورده خونه ٬ آنقدر ذوق کردم که نگو ٬ هر کی میاد خونمون نشونش می دم ٬ کلی ذوقمرگ می شم وقتی می گه "مامان ٬ آبی چی می شه؟ می شه هلو ٬ قرمز چی می شه؟ می شه رد ٬ وان ٬ تو ٬ فری ٬ فور" ٬ حالا حس مامان و بابام رو می فهمم وقتی از من تعریف می کردن و شرمنده می شم از عصبانیت خودم نسبت به این کارشون.
۵- دوست آقای همسر ما رو دعوت کرده بود دبی به صرف گوگوش و ابی ٬ نمی دونم چرا گفتم من نمیام و آقای همسر و دوستاش روانه شدن ٬ الان آنقدر دلم خواست که برم. فکر کنم خر شدم گفتم نمیام ٬ حالا ۳ روز تعطیل تنها با یک بچه ....... همکارم هم شروع کرده "وای شوهرت تنها داره می ره ٬ وای اونجا پسرا رو قورت می دن ٬ وای مواظب باش مریضی با خودش نیاره ".![]()
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...