از ترس اینکه صبح دیر بیدار بشه و من خیلی دیر برسم شرکت ٬ شب زود می خوابونمش ٬ وقی می خوام بیام خونه خودمون بیدار می شه و تمام راه رو گریه می کنه و تو بغلم می گه "بریم خونمون ٬ بغلم کن." ٬

۲ شبه که بیدار می شه و می گه زانوم درد می کنه ٬ زانوش رو می مالم تا خوابش ببره ٬ ساعت ۵:۴۵ بیدار شده و بی وفقه شروع می کنه به تعریف ٬

"بابا .... چرا نیومد با ما تو استخر ٬ من و بابا بزرگ .... و ..... رفتیم تو آب شنا کردیم ٬ بابا نیومد با ما چرا؟ آب ریختیم ..... "

بهش تشر می زنم "بخواب مامانی ٬ ۱ ساعت دیگه باید بیدار شی ها" ٬ ادامه می ده ٬ خوابم می آد و استرس فردا صبح اجازه نمی ده حرفاش رو گوش کنم ٬

آب می خواد ٬ ج ی ش داره ٬ دوباره آب می خواد ٬ می خواد رو دلم بخوابه ٬ دوباره با تشر بهش می گم که بخوابه ولی انگاری خوابی که دیده خیلی براش جالب بوده که کاملاْ بیداره ٬

۱ ساعت گذشته و وقتی ساعتم زنگ می زنه تازه رفته تو قسمت خواب عمیق ٬ به خودم تشر می زنم که خواب بچه ام رو خوب گوش ندادم.

پی نوشت: چرا همه فکر می کنن وقتی شوهر آدم می ره سفر باید یا منو دعوت کنن خونشون یا بیان خونمون ٬ بابا من می خواستم تنها باشم ٬ بابا من هیچی نفهمیدم از این ۲ روز تعطیلی.