فکر می کنم به روزهایی که گذراندیم تا ازدواج کردیم ٬ باید خیلی صمیمی باشی تا از آن روزها شنیده باشی ٬ صمیمی تر که باشی آن روزها را دیده ای ٬ ۷ سال کم نبود تا به این نتیجه برسیم که می خواهیم همیشه با هم باشیم ٬ ۷ سالی پر از تجربه و کشمکش.

حالا وقتی دوستی برای مشورت پیش ما می آید ٬ گاهی وقت ها حس می کنم محافظه کار شده ام ٬ ریسک هایی که خودم کرده ام را برایش روشن می کنم و می ترسانمش ٬ بیرون گود می ایستم و نقطه ضعف ها را پر رنگ می کنم ٬

گاهی دلم می خواهد برداشت هایم از افراد غلط باشد ٬ گاهی دلم می خواهد حس خوب یا بدی را که از افراد جدید می گیرم انکار کنم ٬ گاهی دلم می خواهد تجربیاتم را در کله دوستانم فرو کنم ٬

هنوز درگیر انتخاب یکی هستیم که دیگری خبر از بازگشت طرفش می دهد ٬ بعد از ۱.۵ سال بی خبری.

دلم نمی خواهد دخالت کنم ٬ وقتی می آیند و نظر میخواهند و عمل نمی کنند احساس حماقت می کنم ٬ مخصوصاْ که طرف برایم مهم باشد ٬

به این باور رسیده ام که پسرها هیچ وقت بزرگ نمی شوند حتی بعد از تجربیات تلخ و دخترها هیچ وقت نمی توانند منطقی فکر کنند حتی بعد از نادیده گرفته شدن احساساتشان.

آرزو می کنم انتخاب هر دویتان درست باشد ٬ با من و آقای همسر که الان خانواده گرگه ماجراییم یا بدون ما خوشبخت باشید.

گاهی می فهمم که مو سپید نکردن در آسیاب یعنی چه.

پی نوشت ۱: ۷ سال دوره دوستی ما نیست ٬ اشتباه نکنید.

پی نوشت ۲: به نظر شماهایی که تجربه چند سال زندگی مشترک دارید ٬ پول چقدر اهمیت دارد؟ خواهش می کنم صادق باشید ٬ شاید نظراتتان برای تصمیم گیری کسی مهم باشد.