از اونجایی که من هنوز خیلی درگیر فوت مامانم و اینکه چرا اونجوری که دلم می خواست بهش ابراز عشق نکردم و چرا این اتفاق ناگهانی افتاد و هزار و یک چرای دیگه ٬ دوستی منو به جلسه معارفه دوره شناخت درون و ... دعوت کرد ٬

یک سالن کوچک با تعدادی صندلی و عده ای دختر و پسر شاد و خندون که خنده های واقعی شون از بدو ورود خوشحالت می کرد ٬

۲ نفر شروع کردن به توضیح اینکه مربی ما به شماها چیزهایی رو یاد می ده که مثل رانندگی و سواد قابل فراموشی نیست و شما می تونین دنیا رو فتح کنین ٬ چند تا از همون دختر پسرا هم می اومدن و از تجربه های شخصی شون می گفتن ٬

رسید به جمله " یک خانم جوان ۲۲ ساله خیلی می تونه از این کلاس استفاده کنه ٬ حتی یک خانم ۳۲ هم می تونه بهره ببره" ٬ بقیه اش رو نمی شندیم " من کی از خانم جوان به خانم تبدیل شدم" ٬

شرکت کنندها خودشون رو معرفی می کردن ٬ همه ۲۲ تا ۲۶ ساله ٬ البته بدون اغراق بالای ۳۰ هم بودن ولی یکدفعه احساس کردم من چقدر از دنیای این بچه ها دورم ٬

تو تنفس ۱۵ دقیقه ای همه اصرار داشتن که ما ثبت نام کنیم ٬ البته به نظرم کلاس خوبی بود ولی از اصرار خیلی زیادشون خوشم نیومد ٬ در ضمن جلسه اولش فردای همون روز بود که من وقتی برای پیدا کردن کسی که ارشک رو نگه داره نداشتم.

اس ام اس آقای همسر رو می خونم "برای شناخت خودت باید بری موسسه جانورشناسی عزیزم" ٬ تصمیم می گیرم دوره بعد کلاس رو برم.