از پیچ پله ها که رد شدم دیدمش ٬ ته دلم قیلی ویلی رفت برای پسرک ٬ "قربونت برم که چه زود رکاب زدن رو یاد گرفتی ٬ چه تند هم دوچرخه سواری می کنه" ٬

از دور فریاد زدی "مامان ببین چه تند می رم" ٬ لبخند رضایتی زدم و همینطور که نگاهم می کردی پرسیدم "دورزدن هم بلدی؟" ٬

همانطور که نگاهم می کردی دور زدی ٬

همانطور که نگاهت می کردم افتادی ٬

همانطور که دلم ریخت دوچرخه افتاد روی تو ٬

نتوانستم حرکت کنم ٬ نتوانستم بدوم و دوچرخه را بگیرم ٬ نتوانستم نترسم ٬

فقط لرزیدم و فکر کردم این بار دیگر دندانهایت شکست ٬

سرت خونین است ٬ بند نمی آید ٬ بغلت می کنم ٬ خونت می مالد به صورتم ٬ می بوسمت ٬ خون را پاک می کنیم ٬ باز خون تازه ٬ آب می خواهی ٬

می رویم درمانگاه ٬ از خوش شانسی ما یا تو که جراح هست و چه خانم مهربانی که حرفمان را پذیرفت و به جای بخیه چسب زد ٬

دسته دوچرخه بالای ابرو و ترمز پایین چشمت را زخمی کرده ٬ فکر نمی کنم به اینکه ممکن بود هر کدام به چشمت آسیب رسانده بودند ٬

فکر میکنم به اینکه اگر من حضور نداشتم شاید جمله معروف "حواست کجا بود که مواظب بچه نبودی؟" را می گفتم ٬

فکر میکنم به اینکه همراه من در زندگی هیچ نگفت جز اینکه بعد از تمام شدن ماجرا سردرد گرفت ٬

فکر می کنم به اینکه ما چقدر خوشبختیم که در سختی های زندگی چون اویی داریم ٬

فکر می کنم به اینکه در سالروز تولدت اولین سرشکستگی را تجربه کردی.

فکر می کنم به اینکه ممنون خدایای مهربان که از بچه ام محافظت کردی.

پی نوشت: دوستان عزیز دیروزی از دیدن همتون خیلی خوشحال شدم. زرافه خانوم از این به بعد اعلام می کنیم هر کس اسم وبلاگشو بچسبونه به لباسش و بیاد تو که مشکل شناختن پیش نیاد.