امروز صبح که ساعت زنگ زد احساس کردم دلم می خواهد "خانه دار" باشم ٬

یعنی فکرش نمه نمه دیشب به ذهنم خطور کرد ٬ وقتی داشتم اطوکشی می کردم و ساعت ۱۰:۱۵ شده بود و پسرک داشت با بابایش غذا می خورد ٬

البته غذا که نمی خورد ٬ داشت ادا در می آورد ٬

لباسهای اطو شده روی مبلها ولو بود ٬ لباسهای اطو نشده هم ٬ خانه کمی به هم ریخته بود البته فقط کمی ٬

ملافه تخت را شسته بودم و از تنبلی ملافه تمیز نینداخته بودم و از لذت خوابیدن روی تشک خوشخواب بدون ملافه و حس خنکی و فرو رفتگی هایش بهره برده بودیم و خلاصه تشک هنوز ملافه نداشت ٬

ظرفشویی طبق معمول پر که نه ولی نصفه بود از ظرفهای نشسته ٬

رختخواب مهدکودک پسرک و لباسهای تمیز و کیف فردایش آماده نبود ٬

مهم تر از همه خودم هم نمی دانستم اول هفته ای چه بپوشم ٬

شوفاژ ها را بسته بودند و خانه شده بود یخچال ٬ شومینه تا آخر شعله می کشید ولی انگار نه انگار.

این بود که فکرش کم کم به ذهنم رسید ٬ چه خوب می شد فردا قرار نبود صبح زود بیدار شوم ٬ قرار نبود نگران به هم ریختگی خانه باشم ٬ قرار نبود تا عصر نگران سبیلهای بند نینداخته ام باشم ٬

چه خوب می شد پسرک را ساعت ۹ روانه می کردم و نرم نرم خانه را جمع و جور می کردم ٬ نرم نرم فکر غذای شب را می کردم ٬ نرم نرم تا میدان تره بار می رفتم و الکی چرخ می زدم ٬ یک کرفس و کمی هویج می خریدم و نرم نرم برمی گشتم ٬

نهار خورده و نخورده یک فیلم می دیدیم و یک چرت و بعدش پسرک می آمد و بازی می کردیم و پارک می رفتیم و سری به اقوام نزدیک خانه و ......

کم کم لبخندی از این همه شیرینی بر لبم آمده ٬ آقای همسر می پرسد "چی داری می بافی برای خودت؟" ٬

سرم را تکان می دهم تا رویاهایم بپرند از سرم ٬ جواب می دهم "هیچی" ٬

ساعت را ۶:۳۰ کوک می کنم و کنار پسرک می روم زیر لحاف ٬ دست گرمش را می اندازد گردنم و دوتایی می خوابیم.

صبح که ساعت زنگ زد اما اولین فکرم این بود که چقدر دلم می خواهد "خانه دار" باشم.