من چه کرده ام با بچه ام؟
دیروز رفته خونه دوستش از اونجا با یک دوست دیگه و ماماناشون رفتن پارک و من غروب رفتم پارک دنبالش ، مشکل از اینجا شروع شد که بچه ها می خواستن بستنی بخورن و ارشک می خواست بلال بخوره ، بستنی اش رو نصفه خورده و می گه بلال می خوام ، می دونم که من می تونستم جلوی اون درگیری رو بگیرم ولی من تصورش رو نمی کردم که بچه 5.5 ساله من نتونه خواسته اش رو مودبانه بیان کنه ،
جمله های ما این بود
: بستنی بخوری نمی تونی بلال بخوری چون دلت درد می گیره.
- بستنی نمی خورم (نصفه بستنی اش رو داده به من).
: باشه بیا بستنی ات رو بخور بلال هم دیرتر برات می خرم. ( تو فکرم بود که بستنی برای بدنش مفیدتر است و بعدش شاید از خیر بلال بگذره.)
- یالا برو بلال بخر ،
بعدش هم .......... (اسمش رو نمیدونم چیه واله، زبونش رو گذاشته بین دندوناش و فوت می کنه بیرون ) ، حمله کرده سمت من نه اینکه بخواد بزنه من بیشتر احساس کردم میخواد من بغلش کنم وقتی دید من بغلش نمی کنم با پاش حالت لگد پرت کردن سمت من می گیره ،
- برو مامان بد ، پیش من نیا ، برو بمیر ، یاله برو بلال بخر ، من بلال می خوام.
گریه و فغان و جیغ و فریاد عصبی و ....
ناگهان آروم می شه و می گه " گوشتو بیار" و یواش می گه "ببخشید" ،
می گم "مامانم کارهات خیلی زشت بود" که دوباره شروع می کنه
- من که گفتم ببخشید دیوونه ، من بلال می خوام ، برو بخر ، یاله برو ، دهنت رو ببند ،
و در تمام این مراحل اشک می ریزه و می لرزه ، همه حرفاش با هق هق و فریاد است ،
یک خانمی کنارمون شروع می کنه که "مامانش پسر خوبی می شه براش بلال بخر" ، 2 تا مامانای دوستاش تو سکوت نگاهمون می کنن ، تا حالا اینطوری ندیده بودمش ، می گم "با دوستات خداحافظی می کنی یا همین طوری بریم؟"
- من باهات نمیام ، همینجا می مونم ، اصلا تو برو.
دستش رو محکم می گیرم و خداحافظی می کنم.
نصف مسیر با جمله های " از پیش من و بابا برو ما راحت بشیم ، مامان بد ، دوستت ندارم دیگه ، به حرفات گوش نمی دم ، ... " و نصف بقیه مسیر " منو ببخش ، خواهش می کنم همین یک بار منو ببخش ، دیگه حرفای بد نمی زنم ، دیگه تکرار نمی شه، ..." می گذره.
آیا من این بچه رو تربیت کردم؟ آیا من کلا توانایی ترییت بچه رو دارم؟ من کجا و چطوری اینهمه اشتباه کردم.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...