از پرحرفی پسرک خسته شدم دیگه ، یک روز که خونه نبود من کلی کار کردم و هیچ خسته نشدم ، آخرشب به این نتیجه رسیدم که اینهمه حرف زدن با بچه ، خب انرژی می گیره از آدم ،

کوچکتر که بود یک روز وسط بازی تعریف کرد که " فلانی جون وسط بازی ما هی می گه لپا آلوچه ، این دیگه چه بازی است؟" بعدا فهمیدم که این ترفندش است برای اینکه بچه ها را ساکت کنه ، اولش ناراحت شدم که "بیخود کرده بچه منو گول می زنه" ، بعدش فکر کردم 2 تا دونه مربی با حداقل 20 تا بچه پرحرف ، خب کار دیگه ای ازش برنمی آد ،

منم تا مدتی از همین ترفند استفاده کردم ولی این روزا دیگه جواب نمی ده ، 

دیشب هیچ حوصله نداشتم ، بهش می گم 

: ارشک ، هیچ می دونی چرا ماها یه دونه زبون داریم ولی دو تا گوش داریم؟

- ما یه دونه زبون نداریم که دو تا زبون داریم.

: نه مامان جان یه زبون داریم ، ببین ایناهاش "بعدشم زبونمو در آوردم و تکون دادم"

- نه خیرم ، پس اون زبون کوچیکه چیه اون ته حلقمون ، اسمش زبون است دیگه ، پس ما 2 تا زبون داریم 2 تا گوش.

: ای بابا ، اون قبول نیست منظورم زبونی است که باهاش حرف می زنیم ، یکی داریم دیگه، چرا خب؟

- برای اینکه اگه دو تا زبون داشتیم دیگه آدم نبودیم هیولا بودیم ، مثل تو فیلما که هیولاها 2 تا زبون دارن ها.

: نه فکر کن یک کم.

- برای اینکه اگه یه گوش داشتیم خب کدوم طرف سرمون بود؟ هی باید سرمون رو اینوری اونوری می کردیم، تازه باز هم شکل هیولاها می شدیم.

مونده بودم چی بگم ، مکالمه هم داشت دیگه خیلی طولانی می شد ، 

: نه بابا ، برای اینکه باید باید کمتر حرف بزنیم و بیشتر گوش کنیم ببینیم بقیه چی می گن ، تو باید کمتر حرف بزنی مادر جان.

- آهان ، خب از اول می گفتی کم حرف بزن ، منم می رفتم تو اتاقم بازی می کردم ، یه زبون و دو گوش و دو زبون و چهار گوش نمی گفتی هی.

دوربین لازم بود که من زل بزنم بهش.