همیشه از اینکه برم جایی که فقط میزبان رو می شناسم مخصوصاْ مراسمی که زنونه باشه یا اینکه زنونه و مردونه جدا باشه بدم می آمده ٬

همیشه از اینکه مردم با ترحم نگاهم کنن و بگن آخییی بدم می آمده ٬

همیشه از اینکه کسی فکر کنه من ناراحتم یا غصه ای تو دلمه بدم می آمده ٬

این شد که بعد از رفتن مامانم از آنجایی که تعداد یارای غارش زیاد بودن و همه یک جورایی خودشونو مدیون مامانم می دونستن ٬ دعوت شدن به مهمونی هایی که اصلاْ دوست نداشتم برم بیشتر و بیشتر شد.

آنقدر بهانه آوردم و نرفتم که اونا هم بعد از یک مدت بی خیال من شدن و معدودی هنوز باهام در ارتباطن ٬ یک جورایی احساس می کردم دلشون می خواد من جای مامانم رو براشون بگیرم و از اونجایی که کسی نبود تا جای مامانم رو برای من بگیره ٬ من هم از روی بدجنسی می خواستم کاری کنم که اونا هم احساس کمبود کنن.

از آنجایی که فامیل ما خیلی اهل رفت و آمد هستن و با نوه عمه پسر خاله بابام هم رفت و آمد می کنیم و ماهی یک بار همه این فامیل فراوان دوره دارن ٬ کم کم مجبور شدم برای اینکه بابام تنها نباشه یکی در میون دوره ها رو برم و از آنجایی که دوست ندارم کسی غمم رو ببینه مجبور شدم ادای آدمای شاد رو در بیارم و کم کم بابام هم حالش بهتر شد و حالا دیگه روش می شه تنها بره.

ولی الان دیگه اگه نرم فرداش همه زنگ می زنن که چرا نیومدی نه اینکه فکر کنین به خاطر وجود منه ها ٬ نخیر این شازده پسر جایی برای خودش در فامیل باز کرده که دلشون برای ایشون تنگ می شه.

خوشحالم از اینکه اگر جایی برم که فقط میزبان رو می شناسم دیگه تنها نیستم.

پی نوشت : گل پسر من دیشب تا صبح یکسره خوابید ٬ باورم نشد وقتی بیدار شدم و دیدم ساعت ۳:۳۰ است ٬ ۶:۳۰ بیدار شد. باشد که این شروع یک مرحله جدید از زندگی ما شود.

آقای همسر و همینطور اینجانب دلمان برای زندگی شاد و سرخوش قبل از ارشک کمی تا قسمتی تنگ شده ٬ درسته که این مرحله هم شیرینی های خودشو داره ولی من خیلی کم وقت برای دوتایی بودن می زارم.

من خوب می شم انشاله.