شاید برای کسی که گاهی اونو می بینه زیاد به چشم نیاد ولی برای من که هر روز باهاش بودم وقتی می بینم حرفای منو متوجه می شه و سعی می کنه جواب بده یا خواسته اش رو بهم بفهمونه خیلی لذت می برم.
با اینکه خیلی سعی کردم زیاد بهش نه نگم ٬ ولی بهترین چیزی رو که یاد گرفته همین نه است ٬ وقتی بهش نه می گم انگشت اشاره اش رو می آره بالا و تکون می ده و می گه نه نه ٬ دقیقاْ کاری که من می کنم.
روابط عمومیش هم که خدا رو شکر از پدرش به ارث برده و من گاهی تو خیابون از مردم خجالت می کشم از بس که براشون دست تکون می ده و باهاشون حرف می زنه ٬ بماند که بعضی از مردم آنقدر بی احساسن که حتی پشت چراغ قرمز هم به دست تکون دادن های پسر من توجه نمی کنن.
گوش شیطون کر غذا خوردنش روز به روز بهتر می شه و گاهی باعث تعجب ٬ ولی کماکان در لاغری به سر می بره درست مثل پدر و مادرش ٬ دکتر می گه ژنتیکه ٬ یعنی من هم دوباره مثل قبل می شم.![]()
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...