ارشک تازه یاد گرفته که وقتی میخواد بره بغل کسی دستاش رو دراز کنه و خودش رو بده طرف اون شخص و این موضوع شده عامل رقابت اطرافیان که بغل کی میره و بغل کی نمیره ..

من که مامانشم با ترس و لرز بهش میگم بیا چون بعضی وقتا نمیاد....

گاهی فکر می کنم به خاطر اینکه از ۲۰ روزگیش برگشتم سرکار زیاد به من وابسته نیست شاید هم ازم دلگیره. من که میگم دوستم نداره ...

خودم همیشه از کارکردن مامانم ناراحت بودم و حالا دارم همون کار رو میکنم ...

امیدوارم بعدها بفهمه چرا... 

مامان طلا مریض شدی. گوش درد گرفتی...

اولین آنتی بیوتیک رو شروع کردی. اون هم ۱۰ روز ...

ببخشید که نصفه شب بیدارت کردم تا دارو بخوری

ببخشید که وقتی داروت رو ریختی عصبانی شدم

ببخشید که رفتم دوباره دارو بیارم و تو ترسیدی و گریه کردی. اون هم از اون گریه های دل ریشی...بمیرم

ببخشید که مامانت کم حوصله است

ببخشید که گاهی سرت داد میزنه

ببخشید ببخشید ببخشید

خدایا تو هم ببخش و حوصله ام رو بیشتر کن و خستگیم رو کمتر.

آمین

دیشب برای اولین بار تب کردی !!!

نمیدونستم باید چی کار کنم. پدرجونت هم که طبق معمول یک کار مهمتر داشت و رفت..

بهت قطره استامینوفن دادم ولی انگار کم بود ...

پتو مینداختم روت گرمت می شد پتو رو برمیداشتم می ترسیدم بدتر سرما بخوری...

بدشبی بود ...

نمیدونستم قراره اینجوری بشی تار و پود وجودم...

پسرم امروز دقیقاْ ۶ ماه و ۲۰ روزت است. هرگز فکر نکردم که نگهداری از تو اینقدر سخت باشه مخصوصاْ اینکه راجع به همه چیز باید خودم تصمیم بگیرم.

دیشب بعد از ۵ سال زندگی مشترک سر شام شما با پدرت دعوا کردیم و سر هم داد زدیم.

باورت می شه ؟

کاشکی صبرم بیشتر باشه.

کاشکی یکی بود راهنماییم می کرد.

مهمتر از همه

کاشکی تو خوب غذا می خوردی....

خندم میگیره که آرزوهام اینقدر کوچک شده اند. خدا منو ببخشه....

سلام

آزمایش می کنیم ۱  - ۲ - ۳

آزمایش می کنیم