ما ٬ بدینوسیله خدمت مامان جانمان و پرستار جانترمان اعلام می کنیم که وقتی خوابمان بیاید حتی ۱ قاشق از بلدین مان یا موز خوشمزه یا حتی سوپ دستپخت مامان خانم مان را نخواهیم خورد. زیاد به خودتان زحمت ندهید.

گفتیم ما ٬ چون با توجه به نحوه لمیدنمان در عکس زیر فکر کنیم که ما خانزاده ای ٬ چیزی هستیم.

 

در تهران وقتی باران میبارد و تو پیاده ای ٬ باید چکمه های لاستیکی بلند بپوشی تا بتوانی از گودالهای عمیق پر از آب عبور کنی.

در تهران وقتی باران میبارد و تو سوار ماشینی ٬ باید سریع رانندگی کنی تا مبادا راننده ماشین بغلی فکر کند تو آماتوری و از رانندگی در باران میترسی و گور پدر عابرین پیاده ای که آب زیر چرخ های ماشینت به سر تا پای آنها می پاشد.

در تهران وقتی باران میبارد و تو ماشینت را پارک کرده ای و پیاده شده ای ٬ باید به پدر و مادر و فک و فامیل راننده ماشینی که به تو آب پاشیده فحش بدهی.

در تهران وقتی باران میبارد ٬ بهتر است مرخصی بگیری و خانه بمانی.

پسر قشنگم ٬ ۶ روز است که می تونی بشینی ٬ اون هم بدون کمک. وقتی برای اولین بار این کارو انجام دادی از تعجب خشکم زد.یعنی تو اینقدر زود داری بزرگ میشی.

اینقدر از قل خوردن خوشت آمده که دیگه وقتی میخوای بخوابی هم هی غلت میزنی ٬ هی من برت میگردونم ٬ دیشب پات رو گذاشته بودی روی نرده پایین آمده تختت ٬ فکر کنم دیگه باید نرده رو بست تا تو بخوابی.

تقلید صداها رو هم که دیگه خیلی خوب یاد گرفتی ٬ هر چی بهت میگیم با جیغ تکرار میکنی ٬ جیغ کوتاه و بلند ...

باباییت رو هم که دیگه بیشتر از من دوست داری ٬ باشه ......

 

به پادشاه شهری پیشنهاد کردن که برای درآمد بیشتر از مردمی که وارد شهر میشن هر صبح مبلغی رو به عنوان مالیات ورود به شهر بگیرن.

هفته اول گذشت ٬ پادشاه پرسید کسی اعتراض کرد؟ گفتند نه.گفت پس مالیات رو ۲ برابر کنید.

یک هفته گذشت ٬ باز کسی اعتراض نکرد ٬ پادشاه باز هم مالیات را ۲ برابر کرد ولی باز هم کسی اعتراض نکرد.

پادشاه عصبانی شد. دستور داد علاوه بر مالیات اعلام کنند از این به بعد ترتیب کسانی رو می خوان وارد شهر بشن رو بدن بعد اجازه ورود بهشون بدن.

تعدادی رو استخدام کردن و دستور پادشاه اجرا شد و باز هم کسی اعتراض نکرد.

پادشاه از بی تفاوتی مردم عصبانی شد و یک روز صبح به دروازه شهر رفت تا ببیند آیا اصلاْ دستورش اجرا میشه یا نه.دید بله مردم به صف ایستادن و یک عده هم ترتیب همه رو میدن و بعد اجازه میدن وارد شهر بشن.

دستور داد همه جمع شن و از مردم پرسید آیا کسی اعتراضی داره؟ همه ساکت شدن و کلامی نگفتن ٬ یک نفر دست بلند کرد و گفت من می خوام چیزی بگم. پادشاه گفت اگر همین یکی رو همینجا تنبیه کنم دیگه کسی جرات اعتراض به خودش نمیده. پرسید حرفت چیه؟

اون مرد هم جواب داد٬ اگه میشه تعداد این آدماتون رو زیاد کنید ما اینجا خیلی توی صف می ایستیم تا نوبتمون بشه ٬ اونجوری کمتر معطل میشیم....

حالا حکایت ماست که دیگه نسبت به هیچی اعتراض نمیکنیم ٬

نه به پدری که توی خیابون بچه اش رو کتک میزنه ٬ جلوی چشم یک عده تماشاگر ساکت ...

نه به دزدی که تو روز روشن شیشه ماشینی رو میشکنه و ضبطشو میدزده ....

و نه به هیچ کدام از کارهایی که در طول روز میبینیم و باهاشون مخالفیم ....

نکنه میترسیم؟؟؟؟

 

قشنگم این ماه کم وزن اضافه کردی و الان ۴۰۰ گرم کمبود وزن داری ٬ نمیدونم به خاطر مریضیت بود یا اینکه مامانت بهت خوب نرسیده.

سرلاک هم که به زور می خوری ٬ خوب وقتی تو هی بزنی زیر قاشق ٬ هی غذا بریزه رو لباست و صندلیت و فرش و سر و صورتت ٬ بعدش هم هیچی نخوری ٬ خوب من ناراحت می شم دیگه ٬ خوب دعوامون می شه دیگه ٬ خوب غذا بخور دیگه....

نگرانت شدم مامانی.... 

پسر کوچولوی من خوشحال از صندلی جدیدش

دوست داشتم اینجا جایی باشه برای اینکه خودمو سانسور نکنم ولی نشد. وبلاگهایی که در مورد مادرای دیگه می خونم آنقدر ایده آل هستن که من از خودم خجالت می کشم ٬

من مادر بدی هستم ٬ خیلی بد...

روزها می آن و میرن ٬ باورم نمیشه که امروز ۷ ماه و نیمه که پا به زندگیمون گذاشتی ٬ به زودی باید به فکر جشن تولدت بود و من هنوز فکر می کنم تازه به دنیا آمدی.

از این به بعد پیرشدنمو با بزرگ شدن تو می سنجم و بدون که نباید زیاد عجله کنی ٬ هر چه بزرگتر میشی مشکلات بیشتر و بیشتر میشه....

تا حالا یکی از عموهای خوبت رو از دست دادی و دومیش به بیماری بدی دچار شده ٬ از فکر اینکه دوباره و دوباره باید غم به سراغمون بیاد و ما هم هیچ کاری از دستمون بر نیاد تنم می لرزه.

گاهی دعا می کنم من برم تا شاهد غم های بعدی نباشم ٬ ولی به تو که فکر می کنم ٬ به پدرم که فکر می کنم و به برادرم ٬ پشیمون می شم ٬ اگه من باشم شاید شونه هام دوباره جلوی ریختن آوار روی سر عزیزانمو بگیره ...

باید آروم و بی سر و صدا زندگی کنی تا خدا نبینتت وگرنه ممکنه دلش بخواد امتحانت کنه....

وقتی صدای خنده های بی دلیلت تو خونه بلند میشه ٬ خدا رو شکر می کنم

وقتی موقع شیرخوردن با دستهای لطیفت منو نوازش می کنی ٬ خدا رو شکر می کنم

وقتی داری غر میزنی و من میام بالای سرت و تا منو میبینی با تمام پهنای صورتت می خندی ٬ خدا رو شکر می کنم

وقتی بغل هر کی هستی و تا منو میبینی دستاتو دراز می کنی که بیای بغل من ٬ خدا رو شکر می کنم

صبح که آمدم بهت سر بزنم پتوت رو زده بودی کنار. اگر سرما نخورده باشی ٬ خدا رو شکر می کنم

نانازی چقدر تنبلی ٬ همسنای تو الان چهار دست و پا میرن ولی تو فقط دمر میشی و کلی هم می خندی از این حرکت خارق العاده ات !!

دیروز مامان بزرگت آمده بود پیشمون ٬ من هم داشتم لباسهایی رو که برات کوچک شده بود جمع میکردم و میگفتم که این مال خواهر ارشک ٬ این یکی مال برادر ارشک. مامان بزرگت تعجب کرده بود که مگه تو می خوای باز هم بچه بیاری اونم ۲ تا...........

خوب همه مادرا بعد از زایمان اول آنقدر می نالن که ما دیگه بچه نمی خوایم و همین یکی بسه و از این حرفا٬ ۴ - ۵ سال که گذشت یکی دیگه می آرن. بده که من از اولش صادقانه میگم بچه زیاد دوست دارم.

خوب دوست دارم دیگه ٬ اشکالی داره ...

دیشب تا ۵:۳۰ صبح بیدار بودی و نق زدی ٬

نمیدونستم بدخواب شده بودی ٬ دلت درد می کرد یا مریضیت عود کرده بود ٬ مدام سرفه و ناله می کردی و نمی خوابیدی ٬

اونم تو خونه مردم!!!

از ترس بیدار شدن اهالی خونه همش بغلم بودی ٬ ببخشید گاهی که صدات می رفت بالا محکم فشارت میدادم به خودم بلکه ساکت شی .

راستش می ترسیدم بمیری !!!

تو همه سختی های زندگی ٬ همیشه قوی بودم و جور همه خانواده رو کشیدم ولی در مقابل تو و بدن ضعیفت کم می آرم ٬

میترسم اون توری که درست از وسط سینه من دور همه وجود تو کشیدم یکدفعه با بی احتیاطیم پاره شه ....

تجربم که بیشتر شه به این روزا می خندم ولی الان فقط و فقط می ترسم.

قوی باش مامانم ٬ قوی...

امروز نوشته فروغ رو خوندم ٬

من ناشکرم ٬ من ناسپاسم ٬ من قدر چیزهایی را که دارم نمی دانم

خدایا شکرت بابت قطعه مکمل پازل زندگیم

خدایا شکرت بابت میوه زندگیمون

خدایا شکرت بابت خانه ای پر از عشق و تفاهم

خدایا شکرت بابت هر چه دادی و هر چه گرفتی

بی احتیاطی من ٬ بدقولی باباییت٬ باد و مریضی تو

مریضی عموهای فراوانت ٬ دور هم جمع شدنشون با باباییت و مریضیش

لوس بودنت تو مریضی ٬ نزدیک نشدن باباییت به تو و خوابوندنت پهلوی خودم

رسیدگی به مریضی تو و باباییت ٬ عطسه های فراوان تو صورت من هنگام خواب و مریضی من

خوب نشدن باباییت ٬ بدترشدن و احتیاج به خواب من

خوردن داروهات سر موقع ٬ خواب بودنت حداقل یک بارش و بدخوابیت

کم خوابی شبانه ات ٬ لرزیدن من کنار تختت و بدخلقی هام با تو عزیز دل

همه و همه و همه فقط شرمندگی برای من می آره ٬ چون

نباید برم سر کار ولی میرم چون می ترسم تو خونه فسیل شم

نباید زود عصبانی شم ولی میشم چون تحملم کم است

مامانی قول میدم سعی خودمو بکنم آرومتر شم ٬

برام دعا کن تو به خدا نزدیکتری گلم...

 

پسر گل من چند روزی است که سرما خورده همش سرفه و عطسه می کنه...

از دیروز من هم ازش گرفتم و اصلاْ حالم خوب نیست. ارشک هم می خواد همش بغل من باشه٬ اوایل از اینکه آغوش من با بقیه براش فرقی نداشت ناراحت بودم ولی تو این مریضی فقط دلم می خواست بخوابم که البته نمی شد.

مامانم همیشه می گفت تا مادر نشی نمی فهمی مادرها چقدر زحمت بچه شون رو می کشند٬ حالا می فهمم چی می گفت و افسوس که نیست تا حداقل کمی دلم بهش گرم باشه... 

این هم یک عکس از پسرم که خونه خان عموش و در جشن تولد زنعموجانش گرفته.