دختر خاله من دو هفته ای میشه که بچه دومش رو به دنیا آورده ٬ یک دختر خوشگل و هوشیار و خیلی مامانی.

ارشک که به دنیا آمده بود فکر کنم بعد از ۱ تا ۱.۵ ساعت من دیدمش ٬ بچه ام خیلی شق و رق اون گردنش رو محکم گرفته بود و با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکرد انگار نه انگار که تازه پا به این دنیا گذاشته ٬ تا ۲ ماهگی هم همینجور کنجکاو بود و اصلاْ نمیخوابید و برخلاف بچه های دیگه از همون اول تا سر و صدایی میشد چشم میگردوند ببینه چه خبره.....

این دختر خانم جدید هم خیلی حواسش جمع بود و البته ساکت و همش خواب.

وقتی بغلش کردم انگار یک حس جدیدی داشتم ٬ قابل ذکر است که من اولاش اصلاْ هیچ حسی به ارشک نداشتم. چون مامانم نبود همش غصه میخوردم و باالطبع ارشک میفهمید و بغل من اصلاْ آروم نمیشد و همین منو  بیشتر عصبی میکرد ٬ آنقدر تو چند ماه اول گریه کردم که تو بقیه عمرم نکردم.

خلاصه که با بغل کردن پرنیان کوچولو بگی نگی دلم دوباره بچه کوچولو خواست.  و حالا که تقریباْ یاد گرفتم چی کار باید کرد افسوس میخورم که کاشکی قبل از به دنیا آمدن ارشک جایی میرفتم کارآموزی تا از لحظات با ارشک بودن بیشترین بهره رو ببرم ....

جالب بود که آقای همسر هم وقتی پرنیان رو بغل کرد همون حرف منو زد ...........

کاشکی اینجا را بخوانی

اینجا اقرار میکنم که خیلی زود عصبانی میشم ولی تو این چند سالی که با هم بودیم خیلی بهتر شدم.

از آرامشی که تو در زندگی به من داده ای شدیداْ مشعوفم ٬ مخصوصاْ تو رانندگی ٬ قبلاْ وقتی میدیدم یکی بد رانندگی میکنه و تا میبینه راننده ای خانم است سعی میکنه بپیچه جلوش سریع عصبانی میشدم و تا سوسکش نمیکردم آروم نمیشدم ولی حالا چند وقتی است که تا میبینم یکی بد رانندگی میکنه راحت بهش راه میدم تا بره. هر کس هم که راهنما بزنه براش ترمز میکنم و بهش احترام میزارم ٬ مامانم همیشه میگفت یک خانم همیشه باید شخصیت رانندگی داشته باشه و من هم که اون موقع ها تو تب و تاب لایی کشیدن و سرعت بودم به حرفش گوش نمیکردم ٬ کاشکی الان ببینه چقدر با شخصیت میرونم .....

و اینها رو هم مدیون تو ام ٬ کاشکی بتونم آرامش تو رو در همه قسمتهای زندگیمون یاد بگیرم ٬ اینکه با همه مشکلات یکجورایی کنار می آی خیلی خوشحالم میکنه.

کاشکی پسرمون همه چیش شبیه تو بشه ٬ ( البته اگه من با این اخلاق بدم بزارم )

از اینکه بهترین مرد دنیا همسر منه به خودم میبالم.

پی نوشت : دیگه بیشتر از این نمیتونستم تحویلت بگیرم ولی تو که اینجا رو نمیخونی......

به یاد مامانم

از وقتی یادم میاد هر کاری تو خونه میخواستم انجام بدم صداش میکردم ٬

مامان این چه جوری است؟

مامان اون کارو چی کار کنم؟

مامان اینو این جوری کن.

مامان اونو اونوری کن.

بعضی وقتا عصبانی میشد از بس که من صدا میکردم مامان و میگفت: یامان ٬ اگه یک روزی من نباشم ببینم کیو صدا میکنی و من هم میخندیدم و میگفتم نیاد اون روزی که من باشم و تو نباشی.

ولی آمد آن روز و الان ۴ سال و اندی است که دیگر نیست و من هنوز هستم و خودم و پدرم و برادرم رو به زندگی امیدوار میکنم و البته هزار بار شکر و تشکر از آقای همسر که اگر نبود ما سه نفر نبودیم.

 من تا ۸.۵ ماه پیش نمیگفتم مامان. ولی آنقدر گفتن این لغت برایم طرب انگیز است که از وقتی میرم خونه مدام به ارشک میگم مامان جان ٬ مامانی ٬ ....

تازه میفهمم که اگه مامانم بود باید براش چه کارهایی میکردم ولی افسوس که دیره و صد حیف و افسوس که هیچ فرزندی رو ندیدم که واقعاْ قدر مامانش رو بدونه...

روحت شاد مامانم ٬ عزیزم ٬ عشقم و این کلماتی است که من الان هم موقع لالایی خوندن به ارشک میگم.

این رابطه مادر و فرزندی خیلی قشنگه....

بابای ارشک میگه من تازه میفهمم چرا همه مامانشون رو بیشتر دوست دارن ٬ حداقل تو سال اول زندگیشون در تمام مدت شبانه روز وقتی چشم باز میکنن و صداشون در میاد اولین چهره ای که میبینن چهره مامانشون است.

پی نوشت : بماند که آقای ارشک پشت سر باباش گریه میکنه ولی وقتی من از خونه میرم بیرون انگار نه انگار.........

در شهر ما فقط ماشينها آدمند و راننده هاي داخل آنها ٬ بايد هر چه سريعتر همه خيابانها را تميز كرد تا مبادا كمي برف زير چرخهاي محترمشان برود و ليز بخورند ٬

در شهر ما آدمهاي پياده آدم نيستند و هي بايد در پياده رو ها ليز بخورند.

آقاي شهردار محترم قاليباف عزيز ٬ شما كه همه اتوبانها را تميز كرديد ٬ الان چند روزي است كه برف نيامده ٬ خواهشاً نظر لطفي به پياده روهاي سنگفرش شده پايتخت هم بياندازيد كه الان مانند پيست پاتيناژ شده است.

بنده امروز نزديك بود با مخ روي برفها سقوط كنم كه شانسكي پاي ليز نخورده را جايي گذاشتم كه برف بود و ليز نبود والا.....

میگوید باید به من بیشتر از چشمهایت اعتماد داشته باشی ٬ میگویم چشم.

میگوید باید بیشتر به من رسیدگی کنی ٬ میگویم چشم.

میگوید مسولیتهای زیادت را خوب انجام میدهی و من از این نظر از تو راضیم ٬ میگویم ممنون.

ولی نه او می پرسد که چرا همه مسولیتها را خودم به عهده گرفته ام و نه من میگویم که همه را به خاطرش انجام میدهم که راحت باشد خیالش از محکم بودن من ٬ که نگران خانه نباشد.

ولی گویا اینها هیچ ارزش ندارند......

آشفته ام

سر درگمم

کاسه چه کنم بد جور کاسه ای است......

این ۲ روز که ما دوباره کلی خوش گذروندیم دوتایی.

فقط گاز قطع شد که مهاجرت کردیم به منزل مادر شوهر و اونجا هم که دیگه هتل است برای ما ٬ فقط امروز صبح اونجا آب قطع شده بود که دیگه بنده تشریف آوردم سر کار و خبر ندارم که وصل شد یا نه....

هفته دیگه دوباره برف داریم و احتمالاْ تعصیلی در پیش است ٬ بعدش هم که محرم است و بعدش ۲۲ بهمن و دیگه چشم به هم بزاریم عید است. یعنی کلاْ امسال زمستون همش تعطیل بود این مملکت..

خیلی دوستش دارم این آقای احمدی نژاد رو ٬ گرچه وقتی استادمون بود مثل سگ ازش میترسیدم چون کافی بود ریشه موهات پیدا باشه ٬ دیگه افتاده بودی...

۱- شازده پسر زیاد از برف خوشش نیومد ٬ یعنی اونجور که باید ذوق نکرد ٬ دستش رو که فرو کردم تو برفا بعد از ۳-۲ ثانیه دستش رو باز کرد و کشید از برفا بیرون ٬ سردش شد گویا....

۲- شک بدی تو دلم افتاده ٬ میدونم نباید به چیزای بد فکر کنم چون حتماْ اتفاق میافته ولی باز هم نمیتونم. داستان بافیم هم که عالیه ٬ میرم تا آخرش......

۳- خوشم نمیاد باهام مثل احمق ها رفتار کنن.....

وای که از ذوق برف دارم میمیرم......

صبح از خواب بیدار شی و بیرون رو نگاه کنی و ببینی همه جا سفید است.....

برسم خونه ارشک رو بردم برف رو لمس کنه.....

خدا کنه گاز قطع نشه نه اینجا نه هیچ جای ایران ٬ اونجاهایی هم که قطع شده زودتر وصل شه....

خیلی هیجانزده شدم ٬ کاشکی زودتر ساعت ۱ شه من برم خونه ٬ فقط تو ترافیک نمونم انشااله....

آمین

همیشه عاشق برف بودم از بچگی ٬ وقتی برف میگرفت از سر شب مرتب از پنجره به لامپ تیر های برق خیابون نگاه میکردم که بهتر معلوم بشه چقدر برف میاد ٬ حتی شبها که بیدار میشدم همین کارو میکردم ٬ آخرش هم صبح که میشد منطقه ۱ تا ۵ رو تعطیل میکردن و ما که فقط یک کمی از میدون ونک پایینتر بودیم ولی به هر حال منطقه ۶ حساب میشدیم باید میرفتیم مدرسه.... مدرسه رفتنشم خوب بود ٬ چون معمولاْ نصف بچه ها نمی آمدن و همه کلاسها تق و لق بود ...

بعدش هم که تو دانشگاه و قبل از به دنیا آمدن ارشک کیف میکردم که موقع برف بمونم تو ترافیک و برف هی بیاد رو شیشه جلوی ماشین و هیچ جا رو نبینم و آخر کیفشم وقتایی بود که اگه با تاکسی بودم مجبور می شدم از زور ترافیک پیاده شم و اگه با ماشین بودم نمی تونستم ماشین رو ببرم خونه و مجبور می شدم پیاده تو برف خودمو برسونم خونه....

ولی حالا چی....

نکنه برف بیاد گاز قطع شه..

نکنه برف بیاد ترافیک شه دیر برسم خونه..

نکنه برف بیاد نتونم ماشینو کنترل کنم..

تو تعطیلیا دوستای همسر هی گفتن بریم شمال هی من گفتم نه سرده بچه ام سرما میخوره. یکیشون گفت پیر شدی ها....

حالا میبینم راست میگه. محافظه کار شدم که اون هم اول راه پیری است.......

این ۲ روز تعطیلی بسیار به من و پسرم خوش گذشت ٬ کاشکی هر روز تعطیل بود ٬.....

پسر ما کم کم داره حرکت میکنه ٬ وقتی چیزی رو میبینه که ارزش خوردن داشته باشه و ازش دوره ٬ اول به طرفش دمر میشه بعد یک کمی به پاهای مبارک فشار میاره و باسن عزیز رو از زمین بلند میکنه و نیم قدمی جلو میره ولی زود خسته میشه و شروع میکنه به غرغر ٬ وقتی ما کمکش نمی کنیم ٬ به پشت برمیگرده البته به طرف شیئ مورد نظر و دوباره دمر میشه و ایندفعه یک کمی جلوتر ...

خلاصه اینقدر این حرکت دمر شدن و به پشت خوابیدن رو تکرار میکنه تا به چیزی که میخواد برسه ٬ میگن بچه ها هر کدوم برای کارهاشون روشهای خاص خودشون رو دارن همینه دیگه.....

من هم همش این ۲ روزه مثل ندید بدیدها چیزهایی رو که دوست داره نشونش میدادم و یواشکی نگاش می کردم٬ چون اگه می دید داریم نگاش می کنیم نمی رفت طرفش و هی تو دلم قربون صدقه اش رفتم ...

مامان سوسکه که میگن منم ......

این مطلب مال دیروزه ٬ نتونستم آپدیت کنم.

دیروز عصر نیم ساعت تمام اسباب بازیهای کوچولوت رو می انداختی توی یک لگن که خیلی دوست داری باهاش بازی کنی و بعد دونه دونه برشون میداشتی و میکردی توی دهنت ٬ یک صدای ناشی از رضایت هم در می آوردی و بعد پرتش می کردی توی لگن و دوباره بعدی رو برمیداشتی.

صدای خنده هات وقتی با هم توپ بازی میکنیم قلبمو می لرزونه ٬ کاشکی همیشه بتونی اینقدر راحت بخندی.

ما آدم بزرگا اولین چیزی رو که یادمون میره خنده های بلنده ٬ همش میگیم زشته....

توی دانشگاه دوستی داشتم که مثل بچه ها به هر موضوعی با صدای بلند میخندید ٬ بدون فکر به اینکه کجاست. نتیجه اش این شد که ۳-۲ بار کارش کشید به کمیته انضباطی ٬ با همدیگه چه فیلمی برای نماینده رهبر تو دانشگاه بازی کردیم تا دیگه دفتر فرهنگی دست از سرش برداشت. جالبه که شنیدم همون رئیس دفتر فرهنگی که به خاطر قد بلند و خنده های دوستم بهش گیر میداد ٬ ریشهاشو زده و شده مدیر یک جای خفن .....

از یک خنده به کجاها رسیدم ٬

هرگز به فرزندم نخواهم گفت که با صدای بلند نخندد....

مهاجرت برای رسیدن به زندگی بهتر از ابتدای تاریخ وجود داشته ٬ تو ایران هم که اکثر هم سن و سالهای ما یا مهاجرت کردن یا منتظر روز رفتن هستن. امیدوارم اونهایی که رفتن به آرزوهاشون رسیده باشن و اونایی که میرن هیچ وقت پشیمون نشن.

و آرزو میکنم اونایی که رفتن و پشیمون شدن جسارت برگشتن پیدا کنن....

درسته که اینجا پر از کمبود است ٬ پر از تبعیض است ٬ ولی من یکی وقتی تو خیابون راه میرم احساس مالکیت به جای قدمهام دارم ٬ پاهام نمی لرزه.

امیدوارم همه ایرانیها هر جا که هستن حداقل خوشحال باشن.

آمین....

دوست داری همش با غذا بازی کنی ٬ خوب نتیجه اش همین میشه دیگه ٬ حالا تکلیف ما چیه که تو دوست داری دستت رو بمالی توی موهات و گوشات .....

 

همه چیز مرتب بود ٬ شب یلدا بود و داشتیم دوتایی آماده میشدیم که خواب نیمروزی رو شروع کنی تا برای شب که مهمون هستیم سرحال باشی ٬

زنگ تلفن ٬

رفتن من از پیشت ٬

اون صدای وحشتناک ٬

تو که به جای تخت روی سرامیک ها بودی

و من که تنها بودم و با دستهای لرزان نمیدونستم تکونت بدم یا نه

و تو که گریان دستهات رو دور گردنم حلقه کرده بودی.

و خدا که در عید قربان تو را دوباره به ما عیدی داد ٬ مثل اسماعیل ....

و من ادب شدم تا آخر عمرم.