ارشک که به دنیا آمده بود فکر کنم بعد از ۱ تا ۱.۵ ساعت من دیدمش ٬ بچه ام خیلی شق و رق اون گردنش رو محکم گرفته بود و با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکرد انگار نه انگار که تازه پا به این دنیا گذاشته ٬ تا ۲ ماهگی هم همینجور کنجکاو بود و اصلاْ نمیخوابید و برخلاف بچه های دیگه از همون اول تا سر و صدایی میشد چشم میگردوند ببینه چه خبره.....
این دختر خانم جدید هم خیلی حواسش جمع بود و البته ساکت و همش خواب.
وقتی بغلش کردم انگار یک حس جدیدی داشتم ٬ قابل ذکر است که من اولاش اصلاْ هیچ حسی به ارشک نداشتم. چون مامانم نبود همش غصه میخوردم و باالطبع ارشک میفهمید و بغل من اصلاْ آروم نمیشد و همین منو بیشتر عصبی میکرد ٬ آنقدر تو چند ماه اول گریه کردم که تو بقیه عمرم نکردم.
خلاصه که با بغل کردن پرنیان کوچولو بگی نگی دلم دوباره بچه کوچولو خواست.
و حالا که تقریباْ یاد گرفتم چی کار باید کرد افسوس میخورم که کاشکی قبل از به دنیا آمدن ارشک جایی میرفتم کارآموزی تا از لحظات با ارشک بودن بیشترین بهره رو ببرم ....
جالب بود که آقای همسر هم وقتی پرنیان رو بغل کرد همون حرف منو زد ...........
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...