اولین نظر از کسی که عروسی هم نیومده بود ٬

"شماها طرفدار مو.سو.ی هستین که بتونین عروسی های افتضاح بگیرین و زن و مرد ل خ ت با هم برق.صن ٬ شماها می خواین مو.سو.ی بیاد که بی حجا.ب شین برین تو خیابون ٬ همون بهتر که انتخاب نشد."

نمی دونم این قضیه طرفداری بی حجا.با از مو.سو.ی از کجا درآمد ولی خیلی سخته که این طرز فکر رو عوض کرد ٬ مگه چند درصد مردم ما درک می کنن که اصل ماجرا چیه.

همین شخص در مورد گرون شدن نون و آب و برق و ... فرمودن "اتفاقاْ خیلی هم خوبه گرون بشه ٬ مردم کمتر اسراف می کنن."

عروسی

برادر من هم بالاخره رفت خونه بخت ٬ همه چیز خیلی عالی بود ٬ ارشک هم به جز سر عقد و کادو دادن خیلی اذیت نکرد ٬ با رقص نور و دود و .... کلی بازی کرد و رقصید و صد البته ساعتها بغل من بود ٬ جوری که دست چپم هنوز درد می کنه و کف پاهام هنوز حس نداره ٬

سر کادو دادن آنچنان فریادهایی می زد که مجبور شدن ببرنش از سالن بیرون ٬ این مد جدید کلیپ ساختن از عروس و داماد هم خیلی بامزه است ٬ ما به این نتیجه رسیدیم که در عرض ۷ سال خیلی خیلی دمده شدیم ٬

به یک نتیجه دیگه هم رسیدیم که این پسر دخترایی که تو عروسی ها پذیرایی می کنن بعضی هاشون آدم حسابی هستن و مخصوصاْ اونایی که تو قهوه خونه پذیرایی می کنن شاباش های حسابی می گیرن ٬ اول از همه که نزدیکای عروس داماد رو شناسایی می کنن و بعد یکی میاد چایی میاره ٬ اون یکی آش میاره ٬ یکی قلیون میاره ٬ یکی لبو میاره ٬ ... و خلاصه درآمدشون خوب بود ٬

بابام خیلی تنها شد ٬ با اینکه برادرم زیاد هوای بابام رو نداشت ولی همینکه شب ها می آمد خونه خوب بود. 

دیروز به افسردگی و غصه گذشت ٬ حتماْ مامان عروس خیلی حالش بدتر بوده ٬ یک عمر بچه ات رو رو چشمت بزرگ کن ٬ یک شبه باید بسپریش به یکی دیگه و سعی کنی تا جایی که می شه تو زندگیش دخالت نکنی ٬ خیلی سخته ٬ باز خوبه من پسر دارم و بیشتر پیشم می مونه ٬ دختر دارها رو بگو.

امیدوارم که خوشبخت بشن.

پی نوشت: بابا من خودم می دونم دختر بهتره حالا من یه پزی دادم به روم نیارین دیگه. در عین حال اگر عروس انسان باشه هیچ فرقی بین خانواده خودش و همسرش قائل نمی شه. من از وقتی عروس خانواده ای شدم سعی کردم فرقی بین رفتارهام نباشه. ارشک هم عمه و عموش رو بیشتر از داییش دوست داره ٬ از بس که من خوبم اینطوری شده ها.

از اونجایی که از هر دستی بدی از همون دست می گیری امیدوارم عروس من هم انسان از آب دربیاد.

نوشتنم نمیاد ٬ انگاری که مغزم تعطیله ٬ مادر شوهر تشریف بردن مکه ٬ ۵شنبه عروسی برادرم است ٬ کلی دلشوره دارم ٬ کفش ندارم ٬ نمی دونم برای عقد لباس عوض بکنم یا نکنم ٬ نمی دونم چطوری میزبان خوبی باشم ٬

ارشک یک پلیور داره که می خوام بپوشونم بهش ٬ پیراهن نداره ٬ شلوارش کمرش گشاده قدش کوتاه ٬

مادر شوهر نیست ٬ خواهر شوهر نیست ٬ خاله سودابه نیست ٬ دخترداییم که با ارشک خوبه پاش شکسته ٬ نمی دونم توی عروسی ارشک رو چه کنم ٬ آنقدر بدم میاد بچه همش بغلم باشه ٬

همیشه کارهام رو زودتر انجام می دم ٬ نمی دونم چرا این بار اینقدر عقب موندم ٬ شکننده شدم و مدام به آقای همسر غر می زنم و گریه می کنم ٬

جای مامانم خیلی خیلی خیلی خیلی خالیه ٬ قدر مامانهاتون رو بدونین.

پی نوشت: نگین اخلاق من سگیه ٬ آقای همسر صبح مامانشون رو بردن فرودگاه الان خسته ان و نمی تونن با من بیان خرید ٬ می گه با یکی قرار بزار برو. با کی برم آخه با یه بچه خسته.

یادتونه موقع کنکور چقدر از سهمیه شهد.ا و جانبا.زان و ...... شاکی بودیم ٬

یادتونه بعد از قبولی از همکلاسیهامون می پرسیدیم قبولی منطقه چندی؟ و پشت چشم برای غیر منطقه یکی ها نازک می کردیم ٬

یادتونه چقدر ناراحت بودیم که جن.گ ۱۵ ساله تموم شده و هنوز اینا باید از سهمیه هاشون استفاده کنن ٬

کاری ندارم که اونا چه عقیده ای داشتن ٬ نمی دونم اونایی که قبل از بهمن ۵۷ کشته شدن هم تونستن سهمیه بگیرن یا نه ٬

اونها هم برای آینده بهتر جونشون رو گذاشتن کف دستشون ٬ بدون ترس ٬ با شجاعت رفتن وسط میدون ٫ مثل همین هایی که این روزها شجاع شدن ٬

به نظرتون بچه ای که پدر یا مادرش رو تو این اوضاع از دست می ده ٬ حق نداره ۱۵ سال دیگه با سهمیه وارد دانشگاه بشه؟

من اگر ۱۵ سال دیگه زنده باشم ٬ به احترام این بچه ها خبردار می ایستم.

وقتش شده اعتراف کنم که من نسبت به  فرزندان شهد.ا و جانبا.ز ها و ..... کم لطفی کردم.

اینبار زوم کردن رو گر.فتن و ز.دن دخترها بلکه خانواده ها جلوی سیل عظیم این بانوان شجاع رو بگیرن ٬ فکر می کنین بتونن؟

پی نوشت: هی تو کامنتا اسم منو ننویسین لطفاْ ٬ خوشم نمی آد.

پی نوشت: عصبانی نیستم  ُ فقط خوشم نمی آد. ناراحت نشین ها.

دلشوره

ت و ل ه س گ ها راه افتاده بودن تو همت که برن پایین ٬

ت و ل ه س گ ها ۲ ترکه نشسته بودن رو موتور و بات وم هاشون رو قایم کرده بودن تو دلشون ٬

۱۰ ثانیه کنار من بودن ٬

من خر جرات نکردم شیشه ماشین رو بدم پایین و یک چیزی بهشون بگم که در ذهنشون بمونه بلکه کمتر مردمو بزنن ٬

من خر تا آمدم فکر کنم که چی بگم از کنارم رد شدن ٬

فقط تونستم بهشون راه ندم تا بپیچن جلوم ٬

من خر بغضمو قورت دادم و فقط چپ چپ نگاهشون کردم ٬

من خر تو دلم هر چی فحش رکیک بلد بودم بهشون دادم ٬

من خر دلم بدجوری شور می زنه ٬

آقای رئیس ما گفته امروز را به هیچ وجه مرخصی نمی دهد.

من خر دلم بدجوری تظا هرات می خواهد ٬

من خر بچه ام را چه کنم که امروز در مهدکودک جشن هالووین دارد و عصر منتظر است تا بروم دنبالش.

ما کی می تونیم بدون در نظر گرفتن بقیه کاری را که دوست داریم انجام بدیم ٬

این بندها کی این همه محکم شد که من نفهمیدم ٬ لااقل کمی می کشیدمش تا گاهی بتوانم کمی دورتر بروم.

بچه دوم

دوستان سوال فرموده بودن بچه هامون یعنی چه؟ اول خیالتون رو راحت کنم که هیچ خبری نیست ٬ خوشحال نباشین.

من و برادرم ۷ سال اختلاف سنی داریم و محیط مدرسه هامون با هم فرق زیادی داشت ٬ از اونجایی که من معتقدم محیط و نوع دوستان مدرسه تاثیر بسیار زیادی در شکل گیری شخصیت آدم ها داره ٬ ما خیلی با هم فرق داریم و اصلاْ صمیمیت زیادی با هم نداریم و کلاْ دوران نوجوانی همراه با دعوا و کشمکشی داشتیم ٬ خلاصه اش اینکه من تو خانواده تنها بودم و همیشه حسرت یک خواهر و برادر همسنتر رو داشتم ٬

از اونجایی که خانواده های پربچه دور و بر ما زیادن و اکثراْ هم الان که دیگه بزرگ شدن خیلی به درد هم می خورن ٬ هرگز معتقد نیستم که یک بچه کافیه ٬

اما ٬

قبل از بچه دار شدن به همه می گفتم من ۴ تا بچه می خوام ٬ بعدتر که فکر کردم دیدم تو یک ماشین جا نمی شیم و مجبور می شیم یا ون بخریم یا هر بار یکی از بچه ها رو با خودمون نبریم ٬ تصمیم گرفتم ۳ تا بچه داشته باشم که هنوز هم سر حرفم هستم ٬

اما ٬

همیشه فکر می کردم که اگر پدر و مادری باشعور باشن و بتونن بچه های خوب تربیت کنن بهتره که بیشتر از ۲ تا بچه داشته باشن (منظور دقیقم یکی مثل خانم شین است) و از اونجایی که خودم و آقای همسر رو جزو همین دسته می دونستم همچنان روی ۳ تا بچه داشتن مصمم بودم ٬

اما ٬

من با اونچه که فکر می کردم فرق دارم ٬ تازه فهمیدم که در مورد تربیت بچه زیاد باشعور نیستم و احساس می کنم نمی تونم بچه های خوبی تحویل جامعه بدم ٬ بنابراین نظرم تغییر کرد و می گم ۲ تا بچه کافیه ٬ البته اینکه خونه ما کوچک است و جا برای همین ۳ نفری که هستیم هم کم است و همچنین ما هنوز در فکر بریم کانادا و نریم کانادا هستیم هم در تغییر نظرم موثر بوده ٬

حالا اگر ما خونمون رو بزرگ کردیم و من بچه دوم هم آوردم و اخلاقم تغییر کرد و دیدم با بچه دوم دارم بهتر رفتار می کنم و ارشک هم تا اون موقع کمی بزرگتره و معلوم شده که قرار است چی از آب در بیاد شاید بچه سوم رو هم آوردم ٬

البته با وجود اینکه بنده الان ۳۲ سالمه و تا بخوام بچه دوم بیارم حداقل ۲ سال دیگه طول می کشه و تا بچه دوم از آب و گل در بیاد و ۴ ساله بشه ٬ بنده ۳۸ سالم می شه و شاید دیگه اون موقع حوصله گریه و آروغ و پمپرز نداشته باشم ٬ فکر کنم من خیلی زرنگ باشم همون ۲ تا بچه داشته باشم ٬

تازه به همه اینا خواست خدا و خواست آقای همسر رو هم اضافه کنین ٬ با این حساب و کتابا احتمال داره ارشک تک فرزند بمونه.

۱- پسرک از چهارشنبه روبه راه شده ٬ تنها مشکلی که باقیمونده اینه که چون هفته اول مجبور شدم براش پمپرز ببندم ٬ شازده خوشش آمده و مرتب ج ی ش می کنه و حتی شبها هم خدمت رختخواب می رسه و متاسفانه بنده دعواش می کنم ٬ می دونم نباید هیچی بگم ها ولی نمی تونم.

۲- هفته پیش که نرفت مهد ٬ تصمیم دارم این هفته هم نبرمش ٬ بسکه همه بچه ها مریضن و سرما خوردن ٬ می ترسم دوباره پروژه گریه و زاری داشته باشیم.

۳- بالاخره دیروز بنده رسماْ خواهر شوهر شدم ٬ ساعت ۶ تو محضر قرار داشتیم ٬ ساعت ۵:۴۵ آقای سردفتر بدو بدو رفت و گفت تا مهموناتون بیان من برگشتم. ما هم که ساده گفتیم باشه ٬ رفتن همان و ساعت ۸ آمدن همان ٬ خلاصه که ۸/۸/۸۸ شون با ساعت ۸ تکمیل شد ٬ آرزو می کنم خوشبخت بشن.

۴- دخترعموهای ارشک هم به ترتیب مریض شدن و دیروز که نوبت دومی بود ٬ باباش می گفت کلی بچه مریض تو بیمارستان بودن و حتی داروخانه های اطراف بیمارستان دارو تموم کردن ٬ خدا کنه این شیوع بیماری کمی کنترل بشه.

۵- از احوالپرسی همتون ممنونم.

پسرکم مریضه ٬ از چهارشنبه هفته پیش اسهال داره ٬ جمعه از صبح تا شب بیمارستان بودیم و زیر سرم بود ٬ الان وضعیت عمومیش خوبه ولی اسهال همچنان ادامه داره ٬ البته با شدت و تعداد کمتر ٬

تا حالا اینقدر لباس و فرش و سرامیک نشسته بودم ٬ از بس که دستهامو شستم پوستشون رفته ٬ ولی خودم هم مبتلا شدم ٬ البته خفیف تر ٬

امیدوارم همگیتون خوب باشین تا من برگردم به روال عادی زندگی. بچه ام خیلی چاق بود با این مریضی شده باربی ٬ شانس منه دیگه.