این دومین باری است که بدون در نظر گرفتن حال اطرافیانم آرزو می کنم جای یک نفر دیگر مرده بودم ٬ اولینش همان لحظه شنیدن خبر مرگ مادرم بود.

باورش سخت است ولی گویا خدا هم با آنهاست.

پی نوشت: از نظرات همتون ممنون ٬ امیدوارم دوستم ازشون استفاده کنه ٬ فقط همین جا بهش می گم که اگر عشق باشه تا مدتی می شه از پول گذشت ٬ به شرطی که تلاش رو فراموش نکنین.

فکر می کنم به روزهایی که گذراندیم تا ازدواج کردیم ٬ باید خیلی صمیمی باشی تا از آن روزها شنیده باشی ٬ صمیمی تر که باشی آن روزها را دیده ای ٬ ۷ سال کم نبود تا به این نتیجه برسیم که می خواهیم همیشه با هم باشیم ٬ ۷ سالی پر از تجربه و کشمکش.

حالا وقتی دوستی برای مشورت پیش ما می آید ٬ گاهی وقت ها حس می کنم محافظه کار شده ام ٬ ریسک هایی که خودم کرده ام را برایش روشن می کنم و می ترسانمش ٬ بیرون گود می ایستم و نقطه ضعف ها را پر رنگ می کنم ٬

گاهی دلم می خواهد برداشت هایم از افراد غلط باشد ٬ گاهی دلم می خواهد حس خوب یا بدی را که از افراد جدید می گیرم انکار کنم ٬ گاهی دلم می خواهد تجربیاتم را در کله دوستانم فرو کنم ٬

هنوز درگیر انتخاب یکی هستیم که دیگری خبر از بازگشت طرفش می دهد ٬ بعد از ۱.۵ سال بی خبری.

دلم نمی خواهد دخالت کنم ٬ وقتی می آیند و نظر میخواهند و عمل نمی کنند احساس حماقت می کنم ٬ مخصوصاْ که طرف برایم مهم باشد ٬

به این باور رسیده ام که پسرها هیچ وقت بزرگ نمی شوند حتی بعد از تجربیات تلخ و دخترها هیچ وقت نمی توانند منطقی فکر کنند حتی بعد از نادیده گرفته شدن احساساتشان.

آرزو می کنم انتخاب هر دویتان درست باشد ٬ با من و آقای همسر که الان خانواده گرگه ماجراییم یا بدون ما خوشبخت باشید.

گاهی می فهمم که مو سپید نکردن در آسیاب یعنی چه.

پی نوشت ۱: ۷ سال دوره دوستی ما نیست ٬ اشتباه نکنید.

پی نوشت ۲: به نظر شماهایی که تجربه چند سال زندگی مشترک دارید ٬ پول چقدر اهمیت دارد؟ خواهش می کنم صادق باشید ٬ شاید نظراتتان برای تصمیم گیری کسی مهم باشد.

در راستای بزرگ شدن پسرک اولین اظهار نظر رو در مورد لباس پوشیدن بنده فرمودند ٬ از حمام آمدم بیرون ٬ رفته کشوی منو باز کرده ٬ یک کمی می گرده ٬ یه چیزی در میاره و می گه " بیا این ش و ر ت نارنجی رو بپوش برام." ٬ می گم " برای شما بپوشم؟" ٬ می گه "برای خودت بپوش ٬ اینو دوست دارم." ٬ (قابل توجه گلمریم ٬ همونی که تو سواپ ازت خریدم).

از راهنمایی های همتون ممنون ٬ بهترم ٬ هفته دیگه مسافریم ٬ مالزی رفته هاش یک کمی راهنمایی کنن ٬ ما بتونیم بهترین استفاده رو از سفرمون ببریم.

با خودم درگیرم ٬ کلی کلی کلی کارهای عقب مونده دارم که فکر کردن بهشون شده مایه عذابم ٬ بعد از قرنی رفتم دندون پزشکی گفته عکس بگیر ٬ ۲ ماهه دارم می رم عکس بگیرم ٬

رفتارم با ارشک از افتضاح هم بدتر شده ٬ حالم از خودم به هم می خوره ٬ قرار میزارم برم بیرون ٬ وقت حاضر شدن که می شه حالم بد می شه نمی رم ٬

از خودم ٬ از خونه ام ٬ از زندگیم ٬ از اوضاع الانم ٬ از همسرم ٬ از بابام .... خسته ام ٬ مدام از حرف همه عصبانی می شم ٬

افسرده شدم ٬ همه ازم توقع دارن براشون شق القمر کنم ٬

دلم می خواد یک مدت از همه مسئولیتم هام استعفا بدم و فقط زندگی کنم ٬ از کارم لذت نمی برم ٬

امروز خاکستریم ٬ شاید هم سیاه ٬

دلم می خواد می تونستم آدم دیگری بشم ولی سخت است.

وقی ازدواج می کنی ٬ بعد از یک مدت عادت می کنی که تنها زندگی نکنی ٬ عادت می کنی که یک نفر دیگه همیشه بیاد پیشت ٬ دوباره از تنها موندن می ترسی ٬

اتاقت اشتراکی می شه ٬ وسایلت امروز همونجوری که دیروز گذاشتیشون تو کمد نیست ٬ یک نفر دیگه به همه جاهای خصوصی اتاقت سر می کشه ٬ فقط برای خودت زندگی نمی کنی ٬ تو شخصی ترین کارهات چشمای یک نفر دیگه رو می بینی ٬ برای خودت نفس هم نمی کشی ٬

همه این کارها وقتی بچه دار می شی با شدت بیشتری تنهاییت رو می خورن ٬ دیگه حتی غذا پختنت هم برای یکی است ٬ نمی تونی یهو تصمیم بگیری که بعد از شرکت با همکارت بری خرید ٬ نمی تونی شبهای تعطیلی دیر بخوابی و صبح های تعطیلی صبحانه رو جای نهار بخوری ٬

حل می شی تو نقش همسر و مادر ٬

حالا وقتی همسرت می ره سفر ٬ یک نفس راحت می کشی ٬ انگاری چند روزی فرصت داری از نقش همسری بیای بیرون ٬ خودت باشی و بچه ات که انگاری با زاییدنش برای همیشه باری رو گذاشتی روی دوش خودت ٬ حتی وقتی ازش دوری نمی تونی نقش مادری رو فراموش کنی ٬

به نظرم بعضی اوقات وسط بدو بدوهای زندگی دوری از همسر خیلی می تونه به هر دو نفر کمک کنه ٬ البته اگر دفعه بعدی در کار بود هرگز به کسی نمی گم همسرم نیست.

این چند روز خونه تمیز موند ٬ روی میز نهارخوری تمیز موند ٬ لباسشویی خالی موند ٬ اتاق ها مرتب موند ٬ ظرفشویی خالی موند ٬ سرامیکهای آشپزخانه بدون لک موند ٬ نه اینکه فکر کنین من شستم و روفتم ها ٬ همین که آقای همسر نبود همه جا مرتب موند.

شاید شب سوم یک کمی دلم تنگ شد ولی زودگذر بود ٬ فکر کنم دفعه بعدی خودم براش سفر ترتیب بدم.

 پی نوشت: مطلبش قدیمی شد ٬ در راستای روز د ا ن ش ج و قطع بودیم ٬ نمی شد خبر بدم.

از ترس اینکه صبح دیر بیدار بشه و من خیلی دیر برسم شرکت ٬ شب زود می خوابونمش ٬ وقی می خوام بیام خونه خودمون بیدار می شه و تمام راه رو گریه می کنه و تو بغلم می گه "بریم خونمون ٬ بغلم کن." ٬

۲ شبه که بیدار می شه و می گه زانوم درد می کنه ٬ زانوش رو می مالم تا خوابش ببره ٬ ساعت ۵:۴۵ بیدار شده و بی وفقه شروع می کنه به تعریف ٬

"بابا .... چرا نیومد با ما تو استخر ٬ من و بابا بزرگ .... و ..... رفتیم تو آب شنا کردیم ٬ بابا نیومد با ما چرا؟ آب ریختیم ..... "

بهش تشر می زنم "بخواب مامانی ٬ ۱ ساعت دیگه باید بیدار شی ها" ٬ ادامه می ده ٬ خوابم می آد و استرس فردا صبح اجازه نمی ده حرفاش رو گوش کنم ٬

آب می خواد ٬ ج ی ش داره ٬ دوباره آب می خواد ٬ می خواد رو دلم بخوابه ٬ دوباره با تشر بهش می گم که بخوابه ولی انگاری خوابی که دیده خیلی براش جالب بوده که کاملاْ بیداره ٬

۱ ساعت گذشته و وقتی ساعتم زنگ می زنه تازه رفته تو قسمت خواب عمیق ٬ به خودم تشر می زنم که خواب بچه ام رو خوب گوش ندادم.

پی نوشت: چرا همه فکر می کنن وقتی شوهر آدم می ره سفر باید یا منو دعوت کنن خونشون یا بیان خونمون ٬ بابا من می خواستم تنها باشم ٬ بابا من هیچی نفهمیدم از این ۲ روز تعطیلی.

- آقای همسر در حال قصه خوندن وقت خوابه تا من کارم تموم بشه ٬ اسم کتابا و قصه هاش رو از روی جلد می شناسه و خاله سوسکه یکی از قصه های مورد علاقه اش ٬

آقای همسر شروع می کنه به خوندن و ارشک هم باهاش می خونه ٬ "می روم تا همدون ٬ خونه عمو رمضون ٬ نون گندم بخورم ٬ منت مردم نکشم " ٬ تعجب می کنم که همه رو بلده ٬

دوباره که میرسن به "منت مردم نکشن" ٬ از باباش می پرسه "بابا منت مردمو کجا می کشن می برن؟"

۲- داریم از مهد برمی گردیم ٬ تازه از خواب بیدار شده ٬ ناگهانی می پرسه "هواپیماهه کجا رفت؟" می گم"کدوم هواپیما؟" می گه "همون که من خلبان بودم داشتم پرواز می کردم تو آسمونا" ٬ بچه ام خواب دیده بود.

۳- برای کاری دعواش کردم ٬ داد می زنه "دیگه دوستت ندارم ٬ اصلاْ میرم از این خونه" ٬ جوابش رو ندادم و رفتم توی اتاق ٬ صداش میاد که "دارم میرم ها ٬ ماااااماااااان ٬ دارم کفشم رو می پوشم ها" ٬ رفتم می بینم داره کفش می پوشه که جدی جدی بره.

۴- اولین کارنامه کلاس زبانشون رو آورده خونه ٬ آنقدر ذوق کردم که نگو ٬ هر کی میاد خونمون نشونش می دم ٬ کلی ذوقمرگ می شم وقتی می گه "مامان ٬ آبی چی می شه؟ می شه هلو ٬ قرمز چی می شه؟ می شه رد ٬ وان ٬ تو ٬ فری ٬ فور" ٬ حالا حس مامان و بابام رو می فهمم وقتی از من تعریف می کردن و شرمنده می شم از عصبانیت خودم نسبت به این کارشون.

۵- دوست آقای همسر ما رو دعوت کرده بود دبی به صرف گوگوش و ابی ٬ نمی دونم چرا گفتم من نمیام و آقای همسر و دوستاش روانه شدن ٬ الان آنقدر دلم خواست که برم. فکر کنم خر شدم گفتم نمیام ٬ حالا ۳ روز تعطیل تنها با یک بچه ....... همکارم هم شروع کرده "وای شوهرت تنها داره می ره ٬ وای اونجا پسرا رو قورت می دن ٬ وای مواظب باش مریضی با خودش نیاره ".

به نظرم بدترین کاری که پدر و مادر می تونن در حق فرزندشون انجام بدن اینه که به سوالهای جور واجور بچه ها پاسخ غلط بدن ٬

بچه ها گاهی سوالهایی می پرسن که از نظر ما بزرگترها بدیهی است ولی وقتی می خوایم جوابشون رو بدیم گاهی وقتا باید چند دقیقه ای فکر کنیم ٬ گاهی هم جوابی براشون پیدا نمی کنیم ٬

این پاسخ ها مخصوصاْ از طرف مادرها بیشتر تو ذهن بچه ها می مونه و ممکنه سالهای سال باهاش درگیر باشن ٬

کاش یاد بگیریم گفتن "نمی دونم ولی می تونیم از کسی که می دونه بپرسیم." آنقدر ها هم سخت نیست.

وقتی از یک بچه ۵ ساله می شنوی که "مامانم گفته ....... " نمی دونی بهش چی بگی ٬ بگی مامانت اشتباه کرده و پاسخ درست رو بهش بگی یا هیچی نگی و وجهه مادرش رو خراب نکنی و بچه رو با دانسته غلطش رها کنی.