ارتباط ارشک و پدرش روز به روز داره بدتر می شه ٬ تا حدی که صبح که چشماش رو باز می کنه اگر اول اونو ببینه می زنه زیر گریه ٬

بهم دست نزن ٬ به کیفم دست نزن ٬ تو بهم آب نده ٬ همه کارها رو مامان انجام بده ٬ مامان ببره دستشویی ٬ مامان غذا بده ٬ مامان بغل کنه ٬ مامان بازی کنه ٬

خیلی نگرانم ٬ آقای همسر فوق العاده مهربون و خندون است ٬ ولی مدت زمان کمی توی خونه است ٬ وقتی هم که می آد دیگه موقع بازی نیست ٬

فکر می کنم شاید به خاطر مهدکودک رفتن و دوری از من احساس می کنه که بقیه ساعت های روز باید همش با من باشه ٬ تمام سعیم رو می کنم که وقتی با همیم ساعت های خوبی داشته باشیم.

همیشه نگران موقعیت خودم به عنوان مادر بودم ٬ چون مطمئن بودم با مهربونی آقای همسر بچه هامون اونو بیشتر دوست خواهند داشت ٬ حالا برعکس شده.

به نظر شما ایراد از کجاست؟

اخبار می گه طرف ۸ کیلو ماده منفج.ره بسته به خودش و رفته نمی دونم کجا و خودشو منفج.ر کرده و ۵ نفرو کشته ٬ دلم می خواد بدونم چی خوندن تو گوشش كه یک همچين كاري كرده ٬

هر بار كه فيلمهاي اون روزهاي تاريك و سياه رو نشون مي ده كه چه طوري بعضي افراد مردم بي پناه رو بدجوري مي زنن ٬ دلم مي خواد بدونم چي خوندن تو گوششون كه اونطوري مردمو مي زنن ٬

قبول دارين كه ما براي كشورهاي دنيا خطرناكيم ٬ قبول دارين كه حق دارن از ما بترسن ٬ وقتي طرف به خودش و مردمش رحم نمي كنه ٬ مي خواد حقوق مردم دنيا رو رعايت كنه ٬

چي شد كه فكر ما اينهمه خطرناك و زشت شد ٬ چند تا از ماها روز و شب با همين افكار خطرناك زندگي مي كنيم ٬ كدوممون مهربوني با بقيه رو به بچه هامون ياد مي ديم ٬

كدوممون به بچه مون مي گيم به رفتگر محله سلام كنه ٬ يا مي گيم نري جلوش ها مي خورتت ٬

كدوممون يك بشقاب غذا مي كشيم مي ديم بچه مون ببره بده به سرايدار افغاني خونه درحال ساخت بغل دستيمون یا بهش مي گيم اينا بچه ها رو مي كشن ٬

رفتیم شمال و سگ برادرشوهر هم که دیگه شده سر جهازی ٬ بیرون فروشگاهی ایستادیم و چند نفر رفتن تو خرید ٬ بقیه با سگ بیرونیم ٬ چند تا بچه می آن و باهاش بازی می کنن و می رن ٬ سگه یک کمی دور شده ٬ من زیر چشمی نگاش می کنم ٬ یک بچه ۵-۴ ساله می آد و نگاه می کنه که کسی می بینه یا نه ٬ یک سنگ از رو زمین برمی داره و به سگه نزدیک می شه ٬ دور و برش رو نگاه می کنه و تا می بینه کسی نیست با قدرت سنگ رو می زنه و سگه و فرار می کنه پیش مامانش.

دلم میخواد بدونم مامانش اشتباه کرده یا کلاْ بعضی بچه ها خشن ترن ٬ انسان ها موجودات پیچیده ای هستن.

زانتیا

از در مهدکودک آمدیم بیرون و داریم می ریم سمت ماشین ٬

: به نگین گفتم ما ...... داریم. (اسم ماشینمون)

- اا آفرین که اسم ماشینمونو می دونی.

: اون گفت زانتیا دارن.

اولین بار است زانتیا رو می گه ٬ چشمام گرد می شه.

فرداش در همون مسیر ٬

: با چه ماشینی آمدی دنبالم؟

- چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که با ماشین آمدم دنبالت.

: با ....... آمدی یا با ماشین بابابزرگ؟

- مهم نیست که آدما چه ماشینی سوار می شن ٬ مهم اینه که چقدر مهربونن.

آخه من باید چی بهش می گفتم.  خانم شین عزیز یک راهنمایی بفرمایین لطفاْ.

دخترعموهای ارشک تو دبستان از مدل ماشین و مبل و خونه دوستاشون تعریف می کردن ٬ من حالم بد می شد ٬ بچه من از ۲.۵ سالگی شروع کرده ٬ یعنی باید مهدش رو عوض کنم؟

خیلی خیلی خیلی نگران تربیتش هستم ٬ به نظر من فوق العاده بی ادب شده و مدام در حال پرخاش است ٬ خدایا کمکم کن.

نفرین

ارشک رو باردار بودم ٬ همون ماههای اول ٬ آقای همسر با دوستش قرار گذاشته بود که بره نمی دونم کجا ٬ تازه ماشین نو خریده بودیم ٬ آقای همسر خیلی خونسرده ٬ در بدترین شرایط  ٬ضرر مالی براش مهم نیست و خونسرد و خوش اخلاق می مونه ٬

زنگ زد که تصادف کردم ٬ یک وانت چراغ قرمز رو نمی بینه و کوبیده بود به ماشین ما ٬ طرف هم آدم خوبی بود ٬ زنگ می زنه به دوستش که تو بیا فلان جا ٬ سر چهارراه ترافیک می شه ٬ آقای همسر جلوی ماشینا رو می گیره که وانت بتونه بیاد کنار ٬ خیابون باز شه ٬

یک وانت سپا.ه با ۳ نفر مامور خرید با پررویی می آن و می زنن به پای آقای همسر ٬ می گه چه خبرتونه؟ ٬ می ریزن پایین و بزن و بکش و می اندازنش تو وانت و می رن ٬

تا مردم و راننده وانت و مغازه دارها بجنبن برده بودنش ٬ حالا من هی زنگ می زنم ٬ هی خاموشه ٬ دوستش رو می گیرم ٬ طرف هم از اونایی بود که خیلی مراقب من بود ٬ هی چرت و پرت جواب منو می داد ٬

خلاصه برده بودنش با خودشون خرید ٬ برده بودنش تو یک خیابون خلوت و زده بودنش ٬ برده بودنش و هر چی دوست داشتن بهش گفته بودن و بعد از ۱ ساعت تو بیابونای ته اتوبان بابایی پیاده اش کرده بودن ٬

خیلی شانس آوردیم.

آقای همسر افتاد دنبال شکایت ٬ همه مغازه دارها و راننده وانت و پلیسی که آمده بود برای تصادف گفتن می آن شهادت می دن.

یک روز صبح ساعت ۶ تلفن زنگ زد و خبر دادن که همون دوست آقای همسر تو خواب سکته کرده و رفته ٬ آقای همسر از شکایت صرفنظر کرد.

دیروز جایی کار اداری داشتیم ٬ یکدفعه آقای همسر گفت "منو آوردن تو کوچه های این خیابون زدن ها" ٬ دلم بدجوری گرفت ٬ دوباره نفرینشون کردم.

همه چی رو داریم از دست می دیم ٬ فرهنگ ٬ ادب ٬ مهربونی ٬ ...

پدرم: رفتین عروسی ارشک جون؟

ارشک: بله.

پدرم: خوش گذشت؟

ارشک: بله.

پدرم: پس چرا منو با خودتون نبردین؟

ارشک: آخه ٬ آخه ٬ آخه شما خسته می شدی.

**********

از بس که من و دخترخاله ها تو دبی به همدیگه جنس نشون دادیم و پرسیدیم چنده؟ تازگی ها تو هر فروشگاهی می ریم ٬ارشک می ره چیزهای مورد علاقه اش رو برمی داره و میاد سوال می کنه "این چنده مامان؟".

**********

بابت کامنتهای مهربانانه تون و اندرزهای حکیمانه تون خیلی خیلی ممنونم. من الان خوبم.

پی نوشت: روز جهانی کودک مبارک. ما رفتیم پارک پایداری که مادران امروز جشن داشتن. برنامه هاشون مناسب سن ارشک نبود و بیشتر مامان باباها لذت بردن تا بچه ها. جاهای دیگه خوب بودن؟

فقط غر زده ام

امروز خیلی ناراحتم ٬ افسرده ام ٬ ببخشید که شاید ناراحت شید ولی من عادت کردم که همیشه قوی باشم و همیشه بقیه منو خوشحال ببینن و همیشه سنگ صبور بقیه باشم ٬ هیچ وقت نتونستم پیش کسی گریه کنم و درددل کنم ٬ هروقت که دلم می گیره زودی بدبختی های آدمای دیگه میاد جلوی چشمم و می گم خجالت بکش ٬

اگر اینجا هم نگم دلم می ترکه.

من احساس می کنم نمی تونم مادر خوبی برای ارشک باشم ٬ تازگی ها مدام در حال جیغ زدن و مخالفت کردن با من است ٬ یک بار بهش آروم می گم جیغ بزنی چیزی رو که می خوای بهت نمی دم ٬ دفعه دوم قربون صدقه اش می رم ٬ دفعه سوم اخم می کنم ٬ دفعه چهارم داد می زنم ٬ دفعه پنجم محکم بغلش می کنم و می برمش گوشه اتاق و می گم حق نداری تکون بخوری ٬ دفعه ششم فریاد می زنم ٬ فقط این بار بغض می کند و می گوید دیگه دوستت ندارم ٬ اصلاْ برو خونتون. در خانه را باز می کند و می گوید می رم خونه بابابزرگ ٬ می آورمش تو و تهدیدش می کنم ٬ می دانم کار بدی است ولی می کنم ٬ مثلاْ می گویم دوباره درو باز کن تا خدمتت برسم. در را باز می کند و می خندد و می گوید بیا خدمتم برس. من باید چه کنم حالا؟

گریه که می کند دلم کباب می شود از این فرصت های کمی که با هم داریم و من همه اش خرابش می کنم ٬ دلم می خواهد بروم این کلاسهای موسسه مادران امروز ٬ توی تقویم شرکت شروع کلاسها را علامت زده ام ولی نمی روم.

من تنها مانده ام ٬ من دوست دارم کسی مرا به خاطر کارهای خوبم ستایش کند ٬ من دوست دارم کسی به من بگوید تنهایی از پس زندگی ام برآمده ام ٬ من دوست دارم مادرم بود تا وقتی حوصله ندارم پسرک را بسپرم بهش و تا فردایش شاید هم پس فردایش نروم دنبالش ٬ بی منت. من دوست دارم یکی هر روز از من تعریف کند ٬ دوستهای صمیمی ام همه درگیر بچه و کارند و تقریباْ همه مان در حال دویدن ٬ می ارزد که این همه بدویم و از هم غافل باشیم؟

من ۲ روز است ظرفهایم را نشسته ام ٬ خاک بر سر ما که نمی توانیم خانه ای داشته باشیم که یک ماشین ظرفشویی کوچولوی رومیزی در آشپزخانه اش جا بگیرد.

ماشین لباسشویی تا خرخره پر است و خرده نانهای روی میز هم جمع نشده اند.

من احساس می کنم از آقای همسر دور شده ام ٬ ما خیلی کم همدیگر را می بینیم و این مرا نگران می کند.

من امروز بداخلاقم ٬ من امروز ناراحتم ٬ اشکهایم جایشان تنگ شده.

بازی با ج ی ش روش جدیدی است که پسرک برای شادتر کردن زمان اختراع کرده است ٬ روی لگن نشستن که عملاْ کنسل شده ٬ خیلی کم تقاضای فرنگی می کند و بیشتر ترجیح می دهد کنار ایرانی بنشیند و هر بار امتحان کند که ج ی ش مبارک تا کجا می پرد ٬

بعد از تلاش برای نوع  جدیدی از پرش هم اعلام می کند که "ج ی شم چه پرش شدیدی داشت این دفعه".

گاهی هم هنگام ج ی ش کردن رقصش می گیرد و احساس می کند که دارد گلها را آب می دهد و آنچنان کاشی های دیوار و سرامیک های کف دستشویی را آب می دهد که بنده مجبورم هربار کل دستشویی را بشویم.

این پرش در مواقعی که خانه نیستیم و اوضاع دستشویی بر وفق مراد نیست عذاب آور است.

مادرانی که بچه های بزرگتر دارند خواهشاْ بفرمایند باید تا زمانی دیگر منتظر چه حرکاتی باشیم ٬ لااقل خودمان را آماده کنیم.

از دوستان عزیزی که در مورد هند کمک کردند کمال تشکر را دارم.

پی نوشت۱: ف. جان آیا شما فرشته مامان اهورا هستین؟ من نتونستم شما را بیابم تا ایمیل بزنم.

پی نوشت۲: نمی دونم کدوم از خدا بی خبری موقع ج ی ش کردن بچه اسم ناحیه مربوطه رو برده و شازده هم درست متوجه نشده ٬ من شرمنده ام ولی صبح ها که می ریم دست.شویی ج ی شش که تموم می شه می گه "مامان ببین دمم چه بزرگ شده ٬ ج ی ش توش مونده بوده بزرگ شده".

کوچولو بودم ٬ قبل از مدرسه شاید ۵ سال ٬ و از آنجایی که ریزه بودم شاید کوچکتر هم به نظر می رسیدم ٬

خانه مادربزرگ که می رفتم عاشق این بودم که نان بربری تازه برایم بخرد و با پنیر بخورم ٬ نانوایی خیلی نزدیک بود ٬ گاهی با مادربزرگ که می رفتیم خرید من در صف نانوایی می ایستادم تا او از سبزی فروشی یا ....فروشی بغل دستش خریدهای دیگرش را انجام دهد ٬

۳ تا النگو داشتم ٬ نازک و ظریف ٬ یادم نیست هدیه چه کسی بود ٬ روزی از روزها النگوها دیگر دستم نبود ٬ هر چه مامان و بابا و مادربزرگ پرسیدند چه شده یادم نیامد ٬

همه حدس ها زده شد و من به هیچ کدام نه نمی گفتم ٬ توی صف نانوایی از دستم درآورده اند؟ شاید ٬ از دستم در آورده ام تا بازی کنم و از دستم افتاده؟ شاید ٬ به کسی داده ام؟ شاید ٬

خلاصه که یک بار گفتم در باغچه چالش کرده ام تا درخت النگو درآید ٬ نمی دانستم النگوها چه شده و هر چیزی که به ذهنم می رسید می گفتم ٬ بابای طفلی همه باغچه را زیر و رو کرد ٬ پیدا نشد که نشد ٬

احساس خوبی ندارم وقتی بچه کوچولویی را می بینم که دستبند و النگو و گردنبند طلا بهش آویزان است ٬ مدام نگرانش هستم ٬ شاید النگوها را از دستم درآورده اند که ضمیر ناخودآگاهم اینچنین نگران کوچولوهای النگودار است.

پی نوشت: تصمیم داریم اگر بشه ژانویه بریم هند ٬ کسی هست که بدونه دیدن بمبئی بهتره یا دهلی؟

خداوندا من غلط زیادی کردم عصبانی شدم وقتی اون دختر خانم ماشینش رو جلوی در پارکینگ ما پارک کرده بود و من ۱۰ دقیقه زنگ همه واحدها رو زدم الا واحد ۱۷ ٬

خداوندا من غلط زیادی کردم با دیدن موهاش و لباسش در موردش قضاوت کردم ٬

خداوندا من غلط زیادی کردم که توقع داشتم همونطور که خوشگل و خوش تیپ است ٬ باشعور هم باشه ٬

خداوندا نکنه دلت بگیره پس فردا ارشک دست یکی مثل همون دختر خانم خوشگل و خوش تیپ و بیشعور رو بگیره و بیاد بگه ٬ این زنمه.

خداوندا من دیگه از روی ظاهر آدما قضاوت نمی کنم ٬ ببخش.

دغدغه های این روزهای پسرکم بزرگ شدن است و بس ٬

وقتی بزرگ شدم کفشهای بزرگ اندازه مال شما می پوشم ٬

وقتی بزرگ شدم من رانندگی می کنم و شما را می برم مسافرت (گاهی هم دوست ندارد مرا ببرد و مامان بزرگ تپلش را می برد سفر) ٬

وقتی بزرگ شدم راننده ماشین پلیس می شم ٬

وقتی بزرگ شدم ساختمون می سازم ٬ با دریل ساختمون می سازم (پسرک از تنها چیزی که می ترسد صدای دریل است که نمی دانم چرا در خانه ما اینقدر زیاد به گوش می رسد.) ٬

وقتی بزرگ شدم بابا را می اندازم تو سطل آشغال تا آشغالی ببرتش ٬ گاهی هم مرا می اندازد (این را نوشتم که فکر نکنید بچه ما خیلی مودب است) ٬

وقتی بزرگ شدم قدم بلند می شود و کولر را روشن می کنم ٬

و در مواقع عصبانیت ٬ وقتی بزرگ شدم تنهایی می مونم خونه ٬

پسرکم نمی داند که بزرگ شدن چقدر درد دارد و چقدر دلتنگی دارد و چقدر خسته کننده است ٬ کاش بتوانم کاری کنم که از لحظه لحظه کودکیش لذت ببرد. کاش.

از کنار ۳ تا دختر جوون رد می شدم که فکر کنم دانشجو بودن ٬ از همین ها که بهشون می گن فنچ بسکه کوچولو و نازن ٬ یکی شون داشت به بقیه می گفت "آره راست می گی ٬ من هم دوست دارم که اونا ۲ نفر باشن ٬ آدم با خیال راحت با دوستاش بره عقب بشینه."

احساس کردم چقدر پیر شدم که این حرفا برام ناآشناست.

آرزو می کنم اونی که صندلی عقب ماشین بچه من می شینه آدم حسابی باشه.