امروز خیلی ناراحتم ٬ افسرده ام ٬ ببخشید که شاید ناراحت شید ولی من عادت کردم که همیشه قوی باشم و همیشه بقیه منو خوشحال ببینن و همیشه سنگ صبور بقیه باشم ٬ هیچ وقت نتونستم پیش کسی گریه کنم و درددل کنم ٬ هروقت که دلم می گیره زودی بدبختی های آدمای دیگه میاد جلوی چشمم و می گم خجالت بکش ٬
اگر اینجا هم نگم دلم می ترکه.
من احساس می کنم نمی تونم مادر خوبی برای ارشک باشم ٬ تازگی ها مدام در حال جیغ زدن و مخالفت کردن با من است ٬ یک بار بهش آروم می گم جیغ بزنی چیزی رو که می خوای بهت نمی دم ٬ دفعه دوم قربون صدقه اش می رم ٬ دفعه سوم اخم می کنم ٬ دفعه چهارم داد می زنم ٬ دفعه پنجم محکم بغلش می کنم و می برمش گوشه اتاق و می گم حق نداری تکون بخوری ٬ دفعه ششم فریاد می زنم ٬ فقط این بار بغض می کند و می گوید دیگه دوستت ندارم ٬ اصلاْ برو خونتون. در خانه را باز می کند و می گوید می رم خونه بابابزرگ ٬ می آورمش تو و تهدیدش می کنم ٬ می دانم کار بدی است ولی می کنم ٬ مثلاْ می گویم دوباره درو باز کن تا خدمتت برسم. در را باز می کند و می خندد و می گوید بیا خدمتم برس. من باید چه کنم حالا؟
گریه که می کند دلم کباب می شود از این فرصت های کمی که با هم داریم و من همه اش خرابش می کنم ٬ دلم می خواهد بروم این کلاسهای موسسه مادران امروز ٬ توی تقویم شرکت شروع کلاسها را علامت زده ام ولی نمی روم.
من تنها مانده ام ٬ من دوست دارم کسی مرا به خاطر کارهای خوبم ستایش کند ٬ من دوست دارم کسی به من بگوید تنهایی از پس زندگی ام برآمده ام ٬ من دوست دارم مادرم بود تا وقتی حوصله ندارم پسرک را بسپرم بهش و تا فردایش شاید هم پس فردایش نروم دنبالش ٬ بی منت. من دوست دارم یکی هر روز از من تعریف کند ٬ دوستهای صمیمی ام همه درگیر بچه و کارند و تقریباْ همه مان در حال دویدن ٬ می ارزد که این همه بدویم و از هم غافل باشیم؟
من ۲ روز است ظرفهایم را نشسته ام ٬ خاک بر سر ما که نمی توانیم خانه ای داشته باشیم که یک ماشین ظرفشویی کوچولوی رومیزی در آشپزخانه اش جا بگیرد.
ماشین لباسشویی تا خرخره پر است و خرده نانهای روی میز هم جمع نشده اند.
من احساس می کنم از آقای همسر دور شده ام ٬ ما خیلی کم همدیگر را می بینیم و این مرا نگران می کند.
من امروز بداخلاقم ٬ من امروز ناراحتم ٬ اشکهایم جایشان تنگ شده.