قبل از تولد ارشک فکر نمی کردم با آمدنش همه قسمتهای زندگیم تحت تاثیر قرار بگیره ٬ فکر نمی کردم که دیگه حتی ۱۰ دقیقه وقت خصوصی برای خودم نخواهم داشت ٬ فکر نمی کردم دیگه نمی شه برنامه های ناگهانی تدارک دید و مسیر عوض کرد و از شرکت به جای خونه رفت شمال ٬ فکر نمی کردم باید همه زندگی رو جوری برنامه ریزی کرد که در راستای راحتی شازده باشه ٬

وقتی به دنیا آمد تا مدتی به خودم می گفتم چه کاری بود کردم ٬

حالا هم گاهی وقتا دلم تنهایی می خواد ٬ دلم می خواد برنامه ناگهانی داشته باشم ٬ دلم می خواد با آقای همسر دو تایی بریم اینور اونور ٬ ولی نمی شه....

با توصیف همه اینها ٬ وقتی ارشک بعد از چند دقیقه ندیدن من راه می افته تو خونه و می گه "مامان کو؟" ٬ دلم هری می ریزه پایین ٬

وقتی صدای تاپ تاپ پاهاش رو می شنوم که بدو بدو دنبال من می گرده ٬ از خوشحالی نمی دونم چه کنم. ضد و نقیض شدم دیگه....

رفته ایم مراسم عزاداری امام حسین به صرف نهار ٬

غرییبه ها رفته اند و یکی از خودی ها که مداح است در حال خواندن ...... است ( اسمش را نمی دانم همان شعرهایی که با آهنگ می خوانند و سینه می زنند. ) ٬ شور حسینی او را گرفته و از جایش بلند شده و وسط مجلس ایستاده و یک دستش را هم مدام بالا و پایین می کند ٬

ارشک در آغوش من نشسته و به تقلید از بقیه سینه می زند ٬ چند تا از خانم های آشنا نظرشان جلب شده و از دور قربان صدقه اش می روند که چه سینه ای می زند ٬

ناگهان شازده که متوجه خوش آمدن خانمها شده ٬ برای اینکه نشان دهد هنر های دیگری هم دارد ٬ از بغل من می پرد وسط مجلس و شروع می کند به قردادن و رقصیدن ٬

خنده ام غیر قابل کنترل بود ٬ چطور او را دوباره در آغوشم نشاندم یادم نیست ولی بقیه آنقدر خندیدند که کم مانده بود از مجلس بیرونم کنند.

پی نوشت: سواپ این جمعه را از دست ندهید.

سواپ

دوستان گلم

جمعه ۲۷ دی ماه ۱۳۸۷ سواپ در منزل خانوم گلمريم برقرار است ساعت ۱۰ تا ۱۲.

همه وسايلی رو که ديگه ازشون استفاده نمی کنين اعم از نو و کهنه می تونين بيارين و بفروشين يا معاوضه کنين و يا ببخشين ، وسايل بزرگ رو می تونين عکسش رو بيارين ، اين هفته هم سواپ وسايل بچه ها است هم سواپ معمول خودمون ، هر چيزی رو می بينين تو خونه ازش استفاده نمی کنين بيارين.

می تونين هيچی نيارين و فقط خريد کنيد ، می تونين خريد هم نکنين و فقط بقيه رو ببينين.

هر کس که مايل به شرکت در اين مراسم هست برام موبايلش رو بزاره تا من آدرس رو براش پيامک کنم.

لطفاً بچه ها رو نيارين چون يک کمی سخت می شه ، البته اگر کسی چاره ای نداره و دلش می خواد بياد استثنا می شه.

سولماز جان ، نندی عزيز ، هيوا خانم ، ملودی جان ، مامان فراز عزيز ، آزاده خانم و بقيه دوستان عزيز منتظر تماستون هستم.

اگر دوستانی دارين که اونا هم دوست دارن بيان قدمشون روی چشم.

فکر نکنين حتماً بايد بچه داشته باشين تا بياين ها. اونجا همه جور وسايلی پيدا می شه.

عاشورا

بچه که بودم دهه اول محرم را ساکن منزل مادربزرگ می شدم که روضه داشت ٬ تا وقتی خاله ازدواج نکرده بود که دیگر خیلی عالی بود و بعدش هم تا وقتی مادربزرگ سرپا بود ٬ دختر خاله مامانم با دخترش که همسن من بود این دهه را پیش مامان بزرگ می آمد و باز هم کلی خوش می گذشت.

همیشه فکر می کردم که همه جا در دهه اول محرم غوغا است و همه سرگرم مراسم عزاداری هستند ٬ مادربزرگ که فوت کرد مامانم چند سالی روضه را سرپا نگه داشت ولی با فروش خانه دیگر محرم های من مثل بقیه روزهای سال شد ٬

بعد از ازدواج خیلی که همت می کردیم شب ها با آقای همسر قدمی در خیابان می زدیم و از کنار دسته ها رد می شدیم ٬

بعد از به دنیا آمدن ارشک که دیگر همه چیز به تلویزیون نگاه کردن گذشت ٬

و امسال هم که هوا خیلی سرد است  و بیرون رفتن فقط با ماشین امکان پذیر است که آنهم در ترافیک اصلاْ نمی ارزد و از ترس صحنه های خشونت بار و وحشتناک غزه و پسرک که آنچنان میخکوب این صحنه ها می شود تلویزیون هم نمی توان دید.

پسرک از همان چند صحنه اخبار که پدرم دوست دارد و می بیند یاد گرفته که دستهایش را بلند کند و بگوید اسرائیل اسراییل!

پی نوشت: تو نی نی سواپ هر چیزی که مربوط به بچه ها باشه می تونین بیارین و با چیز دیگه تعویض کنین ٬ می تونین خرید و فروش هم انجام بدین. به نظرم جمعه ۲۷ دی صبح وقت مناسبی باشه ٬ کسانی که حتماْ می آن خبر بدن که اگر تعداد کافی شد قطعیش کنیم.

چه خبر؟

۱- اردیبهشت پسرکم ۲ ساله می شود و من ۳۲ ساله ٬ به دلیل تفاوت سنی ۳۰ سال با مامانم و رابطه خوبمان و همینطور رابطه مامانم و مادربزرگم فکر می کردم ارشک دختر باشد و همان رابطه خوب ماندگار شود در این تفاوت سنی که نشد و ارشک پسر شد ٬ باز فکر کردم خوب پسر باشد رابطه را می توان ایجاد کرد که آنهم به نظرم نشود.

۲- با داشتن یک پرستار خوب کارم رو ادامه دادم ولی از تابستون امسال که از پیشمون رفت خودم موندم خونه تا بچه ام رو بزرگ کنم و با لطف آقای رئیس که به هیچ وجه نمی خواد کارمند خوبی مثل من رو از دست بده به جای استعفا هفته ای ۲ روز میرم سر کار و نامه ها رو امضا می کنم و برمی گردم به کانون گرم خانه.

۳- با همسرم سال ۷۴ و توی دانشگاه آشنا شدم و این آشنایی و بکش بکش و قهر و آشتی تا زمستون ۸۰ طول کشید ٬ زندگیمون رو شهریور ۸۱ عاشقانه شروع کردیم و گوش شیطون کر و چشمشم کور هنوز عاشقانه است ٬ از زندگیم و همسرم خیلی راضیم و اگر بدخلقی های گاه و بیگاه من نباشه زندگیمون همیشه آفتابی است.

۴- مامانم رو در مرداد ماه ۸۲ بر اثر یک حادثه تلخ و البته الکی از دست دادم که برای هممون شوک آور بود ولی با کمک همسرم تونستم به خودم بیام و دست بابام رو هم در این زمینه بگیرم. دلم خیلی خیلی براش تنگه ٬ روزی که از خونه بردنش بهش قول دادم مثل اون بشم ولی حالا می بینم خیلی سخته و حالا حالاها راه در پیش رو دارم.

۵- بعد از لیسانس بلافاصله رفتم سرکار و آنقدر محیط جالب بود که اشتباه کردم و ادامه تحصیل ندادم و الان کلی پشیمونم ولی تنبلی اجازه نمی ده دوباره شروع کنم.

۶- به خاطر خاطرات زیاد و تنها بودن پدرم (البته برادرم فعلاْ پیشش هست ولی چون مسولیت پذیر نیست بود و نبودش فرقی نداره) ٬ خونه خاطرات بچه گی رو فروختیم و نزدیک هم ۲ تا خونه گرفتیم و این باعث می شه پدرم خیلی تو همه چیز به من کمک کنه و من مدیونشم.

۷- چند وقتی است که بچه داری برام عذاب الیم شده و با وجودی که دلم برای ارشک پر می کشه ولی احساس می کنم از روی عمد منو آزار می ده و این پروژه خوابوندنش خیلی خیلی خیلی به هم ریخته منو که امیدوارم بتونم کنترلش کنم.

۸- دلم می خواد آدم خیلی شادی باشم ولی اولویت هایی که تو ذهنم جا خوش کرده جلومو می گیره و هنوز نتونستم با خودم کنار بیام و اولویت های زندگیم رو عوض کنم. یکی از دلایلی که با ارشک مشکل پیدا می کنم سر همین اولویت هاست.

۹- از وقتی موندم خونه خیلی تنبل شدم و بیرون آمدن از خونه برام عذابه و چون پدرم نزدیکه ارشک رو می سپرم بهش که با هم برن پارک و خودم ترجیح می دم خونه باشم. این هم از همون اولویت هاست که ترجیح می دم خونه ام تمیز باشه تا با بچه ام برم پارک که دارم سعی می کنم عوضش کنم.

۱۰- دیگه همین دیگه ٬ شناختین منو؟!؟!

پی نوشت: با گلمریم تصمیم داریم نی نی سواپ راه بندازیم و وسایل اضافی بچه ها رو با همدیگه سواپ کنیم ٬ اگر دوست دارین خبرم کنین تا اگه تعداد قابل قبولی شد سریع راهش بندازیم.

هوا که تاریک می شود غصه من شروع می شود ٬ نه اینکه فکر کنید از صبح تا تاریکی هوا شادم ٬ از صبح تا تاریکی هوا فکر می کنم که ارشک را امشب چگونه بخوابانم و از وقتی هوا تاریک می شود شروع به غصه خوردن می کنم ٬

خواباندن ارشک پروژه ای شده این شب ها ٬ پسرکم با شیر نمی خوابد تازگی ها ٬ با قصه نمی خوابد ٬ با تشر و بداخلاقی نمی خوابد ٬ با تنها گذاشتنش در اتاق نمی خوابد ٬ که چراغ را روشن می کند و بازی می کند ٬ یا شروع می کند به صدا کردن من از ته حلقومش ٬ و دوباره خواستن شیر ٬

این پروسه از ۱۰:۳۰ شروع و گاهی تا ۱۲:۳۰ به درازا می کشد ٬

و من دیروز به خاطر عصبانیت کم خوابی ام ۳ بار پشت سر هم روی دست پسرکم زدم ٬ به خاطر پاره کردن مجله ام ٬ گویی نمی فهمیدم چه می کنم ٬ گویی دیوانه شده بودم ٬ بعدش جدی پشیمان شدم ولی چه سود ٬ دیدن صورت معصومت دلم را آتش می زند عزیزدلم ٬ ببخشید.

احساس می کنم باید دوستان بچه دار تازه ای بیابم و مرتب با آنها رفت و آمد کنم ٬ دوستان بچه داری که فکر می کنید با من کمی هم فکرید ٬ بیایید و با من رفت و آمد کنید بلکه من خوب شوم.

پی نوشت۱: در اون وضعیت عصبانیت مداوم دیروز هی به خودم می گم حالا بچه دوم که بیاد چه جوری می خوای همه چیز را کنترل کنی.

من آنقدر پررو هستم که وقتی ارشک به دنیا آمده بود و ما آمده بودیم خونه ٬ گریه می کردم که چقدر سخته ٬ الان بچه اول است همه کمک می کنن ٬ سر بچه دوم با یک بچه شیطون و بدن بیحال دست تنها چه کنم.

پی نوشت۲: نمی فهمم چرا دنیا در برابر فجایع غزه سکوت کرده ٬ نمی تونم تلویزیون را بیشتر از ۵ دقیقه نگاه کنم ٬ نمی فهمم چرا خداوند سکوت کرده ٬ یعنی اون وقتایی که بلا می فرستاده بیشتر از الان به مردم بیگناه ظلم می شده ٬ متاسفم ٬ خیلی متاسف.

۱- دوستان گلم از همتون ممنون که تجربه هاتون رو برام گفتین ٬ جدا بعضی وقتا از نوشتن وبلاگ پشیمون می شم ولی امروز با دیدن اینهمه تجربه خیلی خوشحال شدم.

۲- من خیلی صبور نیستم ٬ گاهی پیش می آد که خیلی تند عکس العمل نشون می دم ٬ ولی در یک سال اخیر خیلی رو خودم کار کردم و سعی کردم در مواقع عصبانیت زود تصمیم نگیرم. با وجود همه سختی هایی که بچه در زندگی ایجاد می کنه من دوست ندارم که یک بچه داشته باشم و دوست ندارم که فاصله سنی بچه هام از ۴ سال بیشتر باشه ٬ چون خودم اگر یک خواهر داشتم یا برادرم کمتر با من اختلاف سنی داشت هم صمیمیتمون بیشتر می شد و هم  در شرایط سختی که برامون پیش آمد بیشتر می تونست کمک کنه. می دونم در شرایط کشور ما به دنیا آوردن یک بچه و به ثمر رسوندنش خیلی سخته ولی اگر سعی کنیم می تونیم بچه های خوب و با اخلاق و انسان تربیت کنیم.

۳- ارشک کلی با برف کیف کرد و تو برف ها راه رفت و زمین هم خورد ولی دوست نداشت دستاش رو تو برف فرو کنه ٬ یعنی اولش نمی دونست سرده و دستاش رو فرو کرد تو برفا ٬ بابا جونش هم که خدای تجربه نشون دادن به بچه است ٬ هی دستش رو کرد تو برفا و هی برف تکوند رو سر بچه تا صداش در اومد ولی به زور برگشتیم خونه.

۴- پارسال همین موقع ها بود که گل مریم بهم گفت شب ها بعد از خوابوندن سام تازه می شینن و از شیرین زبونی های پسرکشون برای هم تعریف می کنن و می خندن ٬ حالا ما در این برهه به سر می بریم و تمام حرفامون در مورد حرفای بامزه ارشک است ٬ یاد گرفته بپرسه این چیه؟ و آنقدر می پرسه که دیگه خنده ات می گیره. برام خیلی جالبه که وقتی اشتباهات گفتاریش رو اصلاح می کنم و بهش می گم دیگه اشتباه نمی گه. فرق اینجا و اونجا و کیه و چیه رو هم فهمیده. خلاصه که دنیایی داریم با این حرف زدن پسرکمون که البته چون احتمالاْ برای شما نباید زیاد شیرین باشه نمی گم براتون.

۵- تازگی ها خونمون خیلی برام کوچک شده و داره اذیتم می کنه ٬ انگاری دیگه از داشتنش خوشحال نیستم و دلم تغییر می خواد ٬ فکر کنم آقای همسر از حرفام خوشش نمی آد.