تازگی ها مثل بچه ندیده ها شدم ٬ وقتی با ارشک حرف می زنم و با اشاره و گاهی کلمات نامفهوم جوابم رو می ده خیلی خوشحال می شم ٬

شاید برای کسی که گاهی اونو می بینه زیاد به چشم نیاد ولی برای من که هر روز باهاش بودم وقتی می بینم حرفای منو متوجه می شه و سعی می کنه جواب بده یا خواسته اش رو بهم بفهمونه خیلی لذت می برم.

با اینکه خیلی سعی کردم زیاد بهش نه نگم ٬ ولی بهترین چیزی رو که یاد گرفته همین نه است ٬ وقتی بهش نه می گم انگشت اشاره اش رو می آره بالا و تکون می ده و می گه نه نه ٬ دقیقاْ کاری که من می کنم.

روابط عمومیش هم که خدا رو شکر از پدرش به ارث برده و من گاهی تو خیابون از مردم خجالت می کشم از بس که براشون دست تکون می ده و باهاشون حرف می زنه ٬ بماند که بعضی از مردم آنقدر بی احساسن که حتی پشت چراغ قرمز هم به دست تکون دادن های پسر من توجه نمی کنن.

گوش شیطون کر غذا خوردنش روز به روز بهتر می شه و گاهی باعث تعجب ٬ ولی کماکان در لاغری به سر می بره درست مثل پدر و مادرش ٬ دکتر می گه ژنتیکه ٬ یعنی من هم دوباره مثل قبل می شم.

هنوز تصمیم نهایی نگرفتم که کارم رو ول کنم یا اینکه ارشک رو ببرم مهدکودک ٬ از آنجایی که تو شرکت داره از من سوء استفاده می شه و بدم نمی آد کارم رو عوض کنم ولی روم نمی شه به رئیسم بگم چون دلم نمی خواد ناراحت بشه (چه کارمند وفادار مهربانی هستم من) ٬ این بهانه خوبی می شه برای یک سال استفاده از لحظه های با فرزند بودن و کمی رهایی از استرس های صبح زود بیدار شدن و بعد از اون هم یک کار جدید.

نمی دونم چرا من که تو همه کارهام اعتماد به نفس خوبی دارم چرا برام سخته محل کارم رو عوض کنم ٬ همین شده که الان ۹ سال است که یک جا هستم ٬ ۱.۵ سال است که به لطف همین رئیسم کارم عوض شده ولی فقط شرکت عوض شده آدما همونا هستن.

لیست مهدکودک های سازمان بهزیستی رو گرفتم و فکر کنم ۲ هفته ای طول می کشه تا بتونم به اونایی که دور و بر ما هستن سر بزنم ٬ نیست که مشغولیاتم کم است این هم کار جدید........

پی نوشت: دندون بالای ارشک که گفتم ضربه خورده بود در آمد ٬ حالا پسرم صاحب ۱ دندون تقریباْ کامل و ۲ تا دندون میلیمتری است. قیافه اش با دندون بالا خیلی بامزه شده.

اینجانب به کلیه هواداران پرسپولیس تبریک عرض نموده ٬ از آقای همسر و برادرشون و خواهرشون و دوستاشون حسابی عذرخواهی می نمایم که تیمشون دوازدهم یا شاید هم چهاردهم شد.

اصلاْ از اینکه اینقدر طرفدارنما هستین خوشم نیومد ٬ بابا شما باید خودتون رو بکشین بالا ٬ نه اینکه از باختن ما خوشحال شین تا شاید شما تو رده بندی بالاتر از ما قرار بگیرین.

من هیچ وقت از باختن استقلال خوشحال شدم که شماها دیروز اینقدر ناراحت شدین ٬ که البته ناراحتی سودی نداره ٬ به توصیه عمو مزدک لگن آب سرد دودستی تقدیم می گردد.

ما قهرمان می شیم....

امروز زیاد سرحال نیستم ٬ پرستار ارشک به آقای همسر گفته شاید دیگه نیاد و بره یک مهدکودک کار کنه و ما هم ارشک رو ببریم اونجا ٬ البته هنوز تصمیم نگرفته و از این حرفا ٬ شاید مجبور شم بمونم خونه ٬ از پریشب هر چی به خودم می گم خدا بزرگه و بالاخره خودش فکری به حال ما می کنه حالم بهتر نمی شد ٬

ولی صبح که دیدم ماشینای طرفدار تیممون اینا با پرچم های قرمز خوشگل دارن از ۸ صبح می رن استادیوم لبخند رو لبم نشت که امیدوارم تا شب باقی بمونه.

حالا خوبه آقای همسر خیلی ناراحت شده بود و من با اعتماد به نفس کامل بهش گفتم نگران نباش من خودم می مونم خونه حالشو می برم و اون هم کلی خوشحال شد...

برام دعا کنید.

پی نوشت: اینجانب شدیداْ کیف می کنم وقتی می بینم اکثر وبلاگ هایی که من می خونم پرسپولیسی هستن .

از کسانی که هیچی نیستن ولی سربالا راه می رن حالم به هم میخوره ٬

از کسانی که فکر می کنن برای اینکه خودشون بالا برن باید بقیه رو بکشن پایین حالم به هم می خوره ٬

از منشی هایی که آبدارچی رو تحقیر می کنن حالم به هم می خوره ٬

از رئیس هایی که فقط حرف خودشون رو می زنن و حاضر نیستن به حرف بقیه حتی گوش بدن حالم به هم می خوره ٬

از اونایی که تو مهمونی بدون نگاه کردن به بقیه گوشت و مرغ بزرگ رو می کشن تو بشقابشون حالم به هم می خوره ٬

از اونایی که ماشین مدل بالا دارن و فکر می کنن که خیابونا رو فقط برای اونا ساختن و وانت و پیکان و پراید حق حرکت تو لاین سرعت رو ندارن حالم به هم می خوره ٬

از اونایی که ماشین مدل پایین دارن و فکر می کنن بقیه حقشون رو خوردن و تا می بینن یکی می خواد ازشون سبقت بگیره می پیچن جلوش و گاز می دن حالم به هم می خوره ٬

از اونایی که فکر می کنن پول همه چیزه حالم به هم می خوره ٬

از اونایی که با پولدارها یه جور حرف میزنن ٬ با قشر متوسط یه جور و فکر می کنن آبدارچی باید بهشون سلام کنه وگرنه همینجوری زل می زنن تو چشماش حالم به هم می خوره ٬

از اونایی که انسان بودن رو فراموش کردن حالم به هم می خوره ٬

کاش بتونم به پسرم یاد بدم که آدما صرفنظر از تحصیلات و پول و مقامشون همه انسان هستن ٬ کاش بتونم بهش یاد بدم که به انسانیت و مرام و معرفت آدما ارزش بده ٬

همه بدجوری پول زده شدن ٬ دیگه هیچی براشون مهم نیست.

 پی نوشت: آرزویم این است ٬ ببریم امروز بسیار پرزور ٬ این صبا باطری را.......

۱- ارشک داره  سعی می کنه بایسته و این موضوع خیلی خطرناکه ٬ با پاهای کمی باز که تعادلش رو بهتر حفظ کنه سعی می کنه برای خودش دست بزنه (آخه من براش دست می زنم اونم فکر کرده باید دست بزنه) همین می شه که با باسن محترم می خورن زمین ٬ البته فواصل افتادنش داره بیشتر می شه ٬ اول دردسرهای تازه است.

۲- تازگی ها تصمیم گرفته بره سراغ بوفه شکستنی ها ٬ از آنجایی که تا حالا با اینکه قسمتی از بوفه حتی شیشه هم نداره اصلاْ نمی رفت سراغشون ٬ گفتم بچه ام چه خوبه ولی فکر کنم باید همه چیز رو جمع کنم.

۳- هر چی به این آقای همسر گفتم جلوی بچه سیگار نکش گوش نکرد ٬ فسقلی تازگی ها سیگار که می بینه ٬ با لبش هوا رو می کشه تو بعدش فوت می کنه.

۴- کاملاْ یاد گرفته که با گریه به کام دلش برسه ٬ آنقدر هم دل ریش کننده گریه می کنه که دل آدم کباب می شه و نتیجه همونی می شه که ایشون می خوان.

۵- حسابی ددری شده و اصلاْ تو خونه نمی مونه ٬ وقتی هم که میره بیرون دیگه برنمی گرده و دم در که می رسه جیغ و دادش بلند می شه ٬ فکر کنم وقتی راه بیافته باید در خونه  رو قفل کنم.

۶- گوش شیطون کر ٬ چشم شیطون کور ٬ خدا رو شکر ٬ شبها داره بهتر می خوابه و دیگه زود زود بیدار نمی شه.

۷- یاد گرفته وقتی من چیزی رو می گم نه بره سراغ باباش و از آنجایی که باباش کلاْ بلد نیست نه بگه ٬ داره یاد می گیره که بابا خوبه و مامان بد. باز من هی شب ها بیدار شم برم بالای سرش.....

میدونم که اینجا رو نمی خونی ٬ می دونم که اصلاْ از اینترنت سردر نمی آری ٬ ولی شاید روزی که بچه هات بزرگ شدن و اتفاقی اینجا رو پیدا کردن ٬ بیان و برات تعریف کنن که من چقدر ازت ممنونم ٬

دلم می خواد بدونی حتی اگه خواهر واقعیم بودی اینقدر برای من خواهری و برای ارشک خاله گی نمی کردی ٬

دلم می خواد بدونی آنقدر بهت مدیونیم که اگه تا آخر عمر هم خدمتت رو بکنیم حسابمون صاف نمی شه ٬

دلم می خواد بدونی من مثل مامانم نمی تونم کمکت باشم ٬ ولی همیشه به یادت هستم ٬

دلم می خواد بدونی لذت می برم وقتی بچه هات به من میگن خاله ٬

دلم می خواد بدونی همسرم فقط خونه شما احساس راحتی می کنه ٬

دلم می خواد بدونی خیلی دوستت دارم ٬

دلم می خواد بدونی وقتی کار دارم و بهت زنگ می زنم و می گی من الان می آم ٬ چه نفس راحتی می کشم ٬

مرسی که همیشه و هر لحظه که من لازمت دارم هستی و همه برنامه هاتو تغییر می دی تا به من کمک کنی ٬ مامانم یک چیزی می دونست که منو به تو سپرد ٬

می دونم که خرید برات سخته ٬ ارشک که بزرگ شد حتماْ هر روز می فرستمش برات خرید کنه خاله سودابه مهربون.

کاشکی می تونستم نصف این حرفا رو مستقیم به خودت بگم ٬ ولی می دونی که بلد نیستم ابراز احساسات کنم ٬ آرزو می کنم بدونی تو دلم چیه.....

پی نوشت : شازده دیشب ۱۱:۰۰ الی ۶:۴۰ یکسره خوابید.

محل کار قبلی ام خانوم مهندس معماری همکارم بود که خیلی وقت قبل از همسرش جدا شده بود و ۲ تا بچه داشت که دیگه بزرگ بودن ٬ همون سالی که جدا شده بودن با همسرش به این نتیجه رسیده بودن که بچه ها گناهی ندارن ٬ ۲ تا آپارتمان کنار هم خریده بودن و هر کدوم جدا زندگی می کردن ٬ بچه ها تو هر دو آپارتمان اتاق داشتن و شبها هر جا دلشون می خواست می موندن ٬ همکار من و همسرش هم بدون اینکه به رفت و آمدهای همدیگه کار داشته باشن مثل دو تا همسایه زندگی می کردن ٬ در ضمن از بچه ها هم در مورد همدیگه نمی پرسیدن.

کاشکی همه پدرها و مادرهای اطرافمون ٬ حداقل اگه نمی تونن با هم زندگی کنن ٬ زندگی رو برای بچه هاشون جهنم نکنن.

پی نوشت: ارشک صاحب دومین دندان خود شد. 

امروز باید روز خوبی باشه چون هوا ابریه و شاید بارون بیاد ٬

امروز باید روز خوبی باشه چون با اینکه دیر از خونه راه افتادم به موقع رسیدم به شرکت ٬

امروز باید روز خوبی باشه چون کارای مهمونی امشب رو انجام دادم ٬

امروز باید روز خوبی باشه چون دیروز عصر با شازده و باباش کلی پیاده روی کردیم و جگر خوردیم ٬

امروز باید روز خوبی باشه چون بالاخره کاری رو که هی عقب می افتاد انجام دادم ٬

و بالاخره ٬٬٬٬

امروز باید روز خوبی باشه چون من به دنیا آمدم ٬ تولدم مبارک.

پی نوشت: گلی جون خیلی خوش گذشت ٬ ممنون.

لثه بالایی ارشک بدجوری کبود شده و ورم کرده ٬ گویا دندون پایینش خورده بهش ٬ دیروز ظهر که خواب بود تونستم ببینم ٬ دلم لرزید ٬ نکنه دندونش داخل لثه شکسته باشه ٬ نکنه لثه اش عفونت کنه ٬ نمی دونم ببرمش دکتر یا نه ٬ مشکل اینه که به هیچ وجه در بیداری اجازه نمی ده لبش رو ببریم بالا و لثه اش رو ببینیم.

مدتی است که خیلی دنبال ارشک راه نمی رم تا مواظبش باشم ٬ اوایل خیلی مواظب بودم و از آنجایی که پرستارش و بابای من که زیاد می بیننش خیییلییی مواظبشن و نمی زارن بچه جم بخوره ٬ به نظرم آمد که همین مواظبت داره جلوی پیشرفت هاش رو می گیره ٬ برای همین کمی آزادش گذاشتم و اون هم یاد گرفت که با احتیاط بشینه ولی نمی دونم اون شب چی شد که چونه اش ضربه خورد.

اصلاْ دل ندارم بچه ام آسیبی ببینه ٬ با اینکه خونسردیم رو حفظ می کنم و سعی می کنم تصمیم درست بگیرم ولی دلم بدجوری تند تند می زنه.

از آنجایی که ارشک خیلی شیطونه و فضول ٬ فکر کنم باید بیشتر مواظبش باشم تا آسیب های بیشتری نبینه.

 

اولین آسیب

۱- دیشب ارشک اولین آسیب جدی منجر به خون رو دید ٬ از آنجایی که سعی می کنه روی دو پا وایسه هر جا می رسه دستاش رو ول می کنه و با ذوق جیغ می زنه ٬ من و آقای همسر پیشش بودیم که افتاد ٬ مثل همیشه با باسن محترم ٬ نفهمیدم به کجا خورد فقط ضعف کرد از گریه و از آنجایی که هیچ وقت گریه نمی کنه ترسیدیم. وقتی بغلش کردم سرشو گذاشت رو شونه ام و دیدیم که لباسم خونی شده ٬ با تلاش فراوان و گریه و زاری لب و دهانش رو چک کردیم و چیزی ندیدیم و خلاصه به خیر گذشت. شانس آوردم بابام آنجا نبود وگرنه.....

۲- جایی تولد دعوت شدیم که مهمونا رو اصلاْ دوست نداریم ٬ نمی شه هم نریم ٬ نه گفتن برام سخت شده ٬ همه محجبه هستن و من باید یا همرنگ جماعت شم یا اینکه از اول تا آخر جلوی چشم همکلاسی های دانشگاه که هیچ ازشون خوشم نمی آد رژه برم ٬ و از آنجایی که همرنگ شدن رو دوست ندارم مجبور به تحمل نگاههای سنگین می شم ٬ دوست صمیمی بنده هم زرنگی کرده و تا فهمیده مهمونا اونان بهانه آورده و نمی آد.

۳- مدیرعامل شرکت فکر کرده بنده مامان بزرگ جماعت کارمنداشم ٬ منو صدا کرده که به فلان خانم یه جوری که ناراحت نشه بفرمایید که ما ۴ ماه باقیمانده تا زایمان شما بیمه تون رو رد می کنیم و شما بفرمایید منزل استراحت کنین تا ما یک نفر جدید بیاریم کارامون رو انجام بده. خیلی به اون خانم تذکر دادم که کاراشو درست انجام بده ٬ گوش نکرد که نکرد. آخه من چه جوری بگم......

۴- میگن برنج شده کیلویی ۴۰۰۰ تومن ٬ گوشت هم که ۱۰۰۰۰ تومن ٬ من نون دانه ای ۱ تومن یادمه الان شده ۱۵۰ تومن ٬ یعنی دیگه نصف بیشتر مردم بله دیگه....

۵- دلم یک سفر می خواد.

۶- تازگی ها خوشحالم که مانتو می پوشم ٬ با اینکه خیلی لاغر شدم ولی بعضی گوشت ها از بعضی جاها زده بیرون که وقتی بلوز می پوشی معلوم می شه ٬ کی دوباره مثل قبل می شم؟ احتمالاْ وقتی می خوام بچه دوم بیارم و دوباره روز از نو روزی از نو........

۷- چقدر دلم می خواد داداشم ازدواج کنه و بعدش یک خانوم خوبی پیدا بشه و زن بابای ما بشه ٬ بعضی وقتا جدی نگرانش می شم ٬ نمی دونم تا کی می تونم در خدمتش باشم ٬ خدایا کمکم کن.

همیشه از اینکه برم جایی که فقط میزبان رو می شناسم مخصوصاْ مراسمی که زنونه باشه یا اینکه زنونه و مردونه جدا باشه بدم می آمده ٬

همیشه از اینکه مردم با ترحم نگاهم کنن و بگن آخییی بدم می آمده ٬

همیشه از اینکه کسی فکر کنه من ناراحتم یا غصه ای تو دلمه بدم می آمده ٬

این شد که بعد از رفتن مامانم از آنجایی که تعداد یارای غارش زیاد بودن و همه یک جورایی خودشونو مدیون مامانم می دونستن ٬ دعوت شدن به مهمونی هایی که اصلاْ دوست نداشتم برم بیشتر و بیشتر شد.

آنقدر بهانه آوردم و نرفتم که اونا هم بعد از یک مدت بی خیال من شدن و معدودی هنوز باهام در ارتباطن ٬ یک جورایی احساس می کردم دلشون می خواد من جای مامانم رو براشون بگیرم و از اونجایی که کسی نبود تا جای مامانم رو برای من بگیره ٬ من هم از روی بدجنسی می خواستم کاری کنم که اونا هم احساس کمبود کنن.

از آنجایی که فامیل ما خیلی اهل رفت و آمد هستن و با نوه عمه پسر خاله بابام هم رفت و آمد می کنیم و ماهی یک بار همه این فامیل فراوان دوره دارن ٬ کم کم مجبور شدم برای اینکه بابام تنها نباشه یکی در میون دوره ها رو برم و از آنجایی که دوست ندارم کسی غمم رو ببینه مجبور شدم ادای آدمای شاد رو در بیارم و کم کم بابام هم حالش بهتر شد و حالا دیگه روش می شه تنها بره.

ولی الان دیگه اگه نرم فرداش همه زنگ می زنن که چرا نیومدی نه اینکه فکر کنین به خاطر وجود منه ها ٬ نخیر این شازده پسر جایی برای خودش در فامیل باز کرده که دلشون برای ایشون تنگ می شه.

خوشحالم از اینکه اگر جایی برم که فقط میزبان رو می شناسم دیگه تنها نیستم.

پی نوشت : گل پسر من دیشب تا صبح یکسره خوابید ٬ باورم نشد وقتی بیدار شدم و دیدم ساعت ۳:۳۰ است ٬ ۶:۳۰ بیدار شد. باشد که این شروع یک مرحله جدید از زندگی ما شود.

آقای همسر و همینطور اینجانب دلمان برای زندگی شاد و سرخوش قبل از ارشک کمی تا قسمتی تنگ شده ٬ درسته که این مرحله هم شیرینی های خودشو داره ولی من خیلی کم وقت برای دوتایی بودن می زارم.

من خوب می شم انشاله.

وقتی به بچه های دور و برم نگاه می کنم ٬ معمولاْ تا ۲ سالگی همه علاقه هاشون مثل هم است. همه بچه ها بازی با نخ رو دوست دارن ٬ آب بازی رو دوست دارن ٬ خالی کردن کشوها و رفتن سراغ سطل آشغال و یخچال هم که ترک نمی شه.

راه افتادن توی سفره و کشیدن رومیزی و ظرف های روی میز ٬ بازی با کنترل تلویزیون و تلفن بی سیم و موبایل  کارهایی است که همه بچه ها با علاقه انجامش می دن.

ولی همین بچه ها وقتی ۴ یا ۵ ساله می شن ٬ شروع به گرفتن عادت های بد پدر و مادر می کنن. مثلاْ فقط غذاهای خاصی رو دوست دارن یا اینکه شروع به بدخلقی می کنن ٬ شب ها دیر و بد می خوابن و یا با بچه های دیگه خوب رفتار نمی کنن ٬ دیدم بچه هایی رو که تو سن ۵ سالگی پدر یا مادر رو وقتی به درخواستشون پاسخ مثبت نمی دن ٬ کتک می زنن.

یک کمی که دقت کنیم می بینیم همه عادت های بد رو از پدر و مادر یاد گرفتن ٬ اگر سعی کنیم قبل از بچه دار شدن یک کمی از عادت های بدمون رو ترک کنیم ٬ شاید بتونیم بچه های نرمال تری رو تربیت کنیم. اگر سعی کنیم بعد از بچه دار شدن ٬ حداقل موقعی که بچه حضور داره با اطرافیانمون با احترام صحبت کنیم و هر حرفی رو به زبون نیاریم شاید بشه کم کم نسل بهتری بسازیم.

وقتی ما جلوی بچه ها از همه بدگویی می کنیم و در مورد ریزترین قسمت های زندگی اطرافیانمون نظر میدیم ٬ چطور انتظار داریم بچه هامون یاد بگیرن که نباید در کارهای شخصی بقیه دخالت کنن.

تربیت کردن بچه خیلی کار سختی است و اولین مورد داشتن صبر است که این هم جز با تلاش و کار روی رفتار خود آدم به دست نمی آد.

دیشب جایی مهمون بودیم و عکس های عروسی دوست دیگری رو که مربوط به ۲ سال پیش می شد می دیدیم ٬ از اینهمه تغییر تو خودم شگفت زده شدم ٬ یک عدد حاملگی و زایمان اینقدر منو پیر کرده که خودم هم باورم نشد.

آنقدر چاق و زشت شدم که گاهی دلم نمی خواد جایی برم یا حتی توی آیینه نگاه کنم ٬ نمی دونم علت فقط چاقی است یا اینکه کلاْ دیگه از دست رفتم.

شنیده بودم وقتی دختری به دنیا می آد همه زیباییهای مادرش رو برمی داره برای خودش ٬ ولی در مورد پسرها نشنیده بودم.

این یعنی اینکه این هفته با حال بد شروع شد.

پی نوشت : این استقلالی ها نتونستن ببینن ما ۵ تا گل زدیم ٬ از بس که چشم و هم چشمی میکنن ٬ خوب نیست آقا ٬ پسندیده نیست ٬ نکنید ٬ برید بچسبید به همون جام حذفی بلکه فرجی شه و شما امسال دیگه برین آسیا .......

۱- واکسن ۱ سالگی زدیم که همراه با جیغ و فریاد بود.

۲- در مرکز بهداشت به بنده فرمودند غذا رو کم بکشید برای بچه و برای خودتون زیاد بکشید و بگویید این زیاده مال من است و کمه مال شما تا خودش بیاید و از ظرف شما غذا بردارد.

۳- فرمودند بچه را به تخت خودتان منتقل کنید تا شب ها کمتر بیدار شود ٬ در این مورد فکر کنم بنده به زمین اتاق بچه منتقل شوم.

۴- یک نفر خانوم محجبه که حتماْ به خوردن حق دیگران خیلی اهمیت می داد ٬ با اینکه از من پرسیده بود نوبت شماست و من هم گفته بودم بله ٬ به جاب من رفت داخل و من هیچ نگفتم و فقط توانستم به آقای همسر غر بزنم ٬ به توصیه آقای همسر بخشیدمش......

۵- من هرگز نخواهم توانست خانه دار شوم ٬ ۲ روز در خانه ماندن مساوی بود با سررفتن حوصله به مقدار بسیار بسیار زیاد.

۶- شازده بسیار مامانی شدند و دیروز که بنده منزل بودم به جای انجام کارهای عقب مانده فقط بغل بازی کردیم.

۷- من از آقای همسر بسیار بسیار بسیار بسیار عذرخواهی می کنم ٬ دیشب بعد از یک روز سراسر کار فراوان ٬ وقتی ساعت ۲ نیمه شب به منزل رسید و من از بیدار شدن های مکرر ارشک به ستوه آمده بودم ٬ شیفت را از من تحویل گرفت و طبق خبرهای واصله شازده تا ساعت ۴:۳۰ ایشان را بیدار نگه داشته اند ٬ در حالی که من می توانستم سریع بخوابانمش. من شرمنده آقای همسر ٬ من خوب می شم آقای همسر ٬ من حرف تکراری زیاد می زنم آقای همسر ٬ نه؟

۸- جناب شاخ بنده رو به بازی هله هوله دعوت کرده اند که بسی مایه خرسندی است چون خوردن یکی از علایق من است.

خدمتتان عرض کنم که کلاْ اینجانب ار کودکی علاقه بسیار بسیار شدیدی به هله هوله داشته ام ٬ تا آنجا که همه فامیل در مورد غذا نخوردن ارشک ٬ این صفت را ارث گرفته از بنده عنوان می کنند.

من باقالی پخته خیلی دوست دارم ٬ کنسروش هم خوبه ولی در مقابل این چرخی های تو خیابون که بوی خوبی ازشون بلند می شه اصلاْ نمی تونم جلوی خودمو بگیرم.

ذرت مکزیکی هم خیلی دوست دارم.

چیپس سرکه نمکی ٬ پفیلای کره ای ٬ پفک نمکی ٬ انواع و اقسام بستنی به جز سنتی ٬ استک با همه طعم ها ٬ رنگارنگ چون منو یاد گذشته ها می اندازه ٬ شلغم پخته و لیمو شیرین که البته هله هوله به حساب نمی آن ولی من خیلی دوسشون دارم.

اینم بگم که زمان دبستان دکه روبروی مدرسه ما آلوچه می فروخت دانه ای ۱ تومن که لابد کثیف هم بود ولی من هر روز پول نداشتم بخرم !!!!! و عوضش بعضی روزا تلافی در می آوردم و ۱۰ تا ۱۰ تا می خوردم ٬  اونم خییییلیییی دوست داشتم ولی الان جایی ندیدم. 

دقت کردین که خیلی از اجناس دیگه تو بازار نیست ٬ مثلاْ شیر خشک نان ۲ دیگه توزیع نمی شه ٬ یا بلدین نیست ٬ محصولات جانسون خیلی کم است که اون هم تولیدات قدیمی شون هست ٬ چند روز پیش رفته بودیم شهروند ٬ نصف بیشتر قفسه ها خالی بود ٬ نوار بهداشتی خارجی پیدا نمی شه ٬ شامپو بدن خارجی نیست ٬ یا خیلی چیزای دیگه.

نگران شدم ٬ یعنی تحریم ها آنقدر سریع تاثیر گذاشته؟ تا چند روز بعدش حالم بد بود ٬ نکنه دوباره مثل روزهای جنگ همه چی کم شه ٬ یادتونه اون موقع ها کره نبود ٬ نوشابه خارجی نبود ٬ موز نبود.

عادت داشتم می رفتم شهروند و از دیدن اون همه قفسه های پر از اجناس خارجی و ایرانی لذت می بردم حتی اگه چیزی نمی خریدم ٬ از اینکه یک عالمه اجناس ایرانی بود که مشابه خارجی شون رو دیده بودم کلی ذوق می کردم ٬ ولی چند روزی است که می ترسم ٬ خیلی می ترسم.

خدا به ما رحم کنه که وضع از اینی که هست بدتر نشه ٬ شنیدم درصد کمی از کرسی های مجلس به اصلاح طلبان رسیده ٬ چیزی حدود ۱۵٪ .

زمان انتخابات مشاور فرهنگی رئیس جمهور تو تلویزیون گفته بود رئیس جمهور وضع مملکت رو درست می کنه چه کار به حجاب و سینما و .... داره ٬ به تازگی در مورد عدم اکران سنتوری پرسیدن و گفتن اگه همینطوری پیش بره هیچ کس دیگه فیلم نمی سازه ٬ جواب داده ٬ تو دنیا فلان تعداد کشور هستن که سینما ندارن و هیچ اتفاقی هم نیافتاده ٬ اگه قرار باشه مثل سنتوری فیلم بسازن اصلاْ همه سینماها رو تعطیل می کنیم ٬  مثل کشورهایی که سینما ندارن.

پسرم 1 سالگیت مبارک

پسر من ۱ ساله شد ٬ آنقدر سریع که باورش سخت است.

مامانم آنقدر دوستت دارم که تصورش برات سخت است ٬ امیدوارم عشقم به تو هرگز مانعی برای رسیدنت به آرزوهات نشه.

منو ببخش که گاهی زود عصبانی می شم و صدام رو می برم بالا ٬ منو ببخش گل زندگیمون.

 

جشن تولد 1 سالگی

 

نیم طبقه بالاتر از شرکت ما یک مرکز توانبخشی جسمی برای بچه ها است. خوشبختانه الان ساعت شروع کارشون با ساعت آمد و رفت من یکی نیست و چند وقتی است از نزدیک بچه های معصومی رو که هر کدوم یک مشکل حرکتی دارن رو نمی بینم ٬ ولی گاهی که در شرکت باز می مونه صدای جیغ و گریه های بعضی هاشون می آد.

دست و دلم می لرزه وقتی صداشون رو می شنون ٬ بعضی هاشون آنقدر کوچولو هستن که مادرای طفلیشون نمی تونن براشون توضیح بدن که این بلاهایی که سرشون می آد به نفعشون است. خیلی سخت است که بچه ای احساس کنه مادرش می برتش جایی که اذیتش کنن.

شاید اگر صبر کنن تا بچه کمی بزرگتر شه و بشه براش توضیح داد بهتر باشه ولی از طرفی هم نمی شه که زیاد صبر کرد.

اطراف جایی که ما هستیم جای پارک نیست و همه باید توی یک خیابون خاص پارک کنن ٬ دیروز خانواده ای رو دیدم که معلوم بود از شهرستان برای معالجه آمدن ٬ طفلک بچه و مادرش تو ماشین خواب بودن و پدر کنار ماشین ایستاده بود تا لابد نوبتشون بشه.

روزی ۱۰۰ بار خدا رو شکر می کنم.

تا حالا دقت کردین آدم از وقتی که بچه دار می شه ٬ بچه های بقیه رو هم بیشتر دوست داره. خدا همشون رو سالم کنه و به پدر و مادراشون صبر و پول بده تا معالجه شون رو ادامه بدن.

شیری که فک ها به بچه هاشون می دن دارای ۶۵٪ چربی است ٬ به غلظت سس مایونز. برای همین است که بچه فک ها در روز ۲ کیلوگرم وزن اضافه می کنن و در طول ۲ هفته ۲ برابر وزن تولدشون می شن.

بچه انسان در سال اول زندگی حدود ۷ کیلو وزن اضافه می کنه و اگه بخواد سالهای بعدی هم به همین صورت ادامه بده خیلی زود ۱۰۰ کیلو می شه. نظم عجیب و غریبی داره این خلقت.

بچه ها بی اشتها و بدغذا نیستن ٬ ماییم که با اصرار به خوردن بعضی غذاها اونا رو ازشون زده می کنیم.

بچه ها از هیچی نمی ترسن ٬ ماییم که با ترسوندنشون از بلندی یا تاریکی اونا رو ترسو می کنیم.

بچه ها لجوج نیستن ٬ ماییم که با عکس العمل هامون یادشون می دیم میشه بعضی وقتا با لجاجت به خواسته شون برسن.

بچه ها پرخاشگر نیستن ٬ ماییم که هنوز یاد نگرفتیم جلوی بچه ها احترام همدیگرو نگه داریم.

بچه ها پاک و ساده به دنیا می آن و ماییم که گاهی با اشتباهاتمون خشت های اول تربیتیشون رو کج می گذاریم.

راستی چرا دوست داریم بچه ها همیشه به حرف بزرگترا گوش بدن ٬ بهتر نیست یاد بگیریم بچه هم یک انسان است و می تونه برای خودش تصمیم بگیره.

در جوانی ٬ نداشتن مادر و خواهر ٬ وقت بیماری طولانی خیلی نمود پیدا می کنه ٬

در پیری ٬ نداشتن دختر ٬ وقت زمین گیری خیلی نمود پیدا می کنه ٬

اولیش رو که خدا خسیسیش آمد به من ببینه ٬ باید خودمو یک کم براش لوس کنم که حداقل دومی رو در طالع بنده قرار دهد.

یا اینکه آنقدر برای ارشک داداش کوچولو بیارم تا آخری بشه نازبانو .

شاید هم مجبور شدم سر پیری گردن جلوی عروس کج کنم.

شاید هم خدا خواست و مرگی مثل مامانم بهم داد که خودش را بسیار شاد و جمعی را شوکه کرد و اصلاْ به پیری نرسیدم.

پی نوشت : من در سال ۸۷ همش غر زدم ٬ شاید به خاطر اینه که من از اول سال همش مریض بودم ٬ رفتم دکتر خوب می شم.