آشفتگي هاي من
"بی عرضه هنوز نتونستی بچه ات رو از شیر بگیری" ٬
"بی عرضه هنوز نتونستی بچه ات رو از پمپرز بگیری" ٬
" بی عرضه هنوز نتونستی به بچه ات یاد بدی به حرفت گوش کنه" ٬
"بی عرضه هنوز نتونستی در مواقع عصبانیت خودتو کنترل کنی" ٬
وبلاگ می خوانم و دچار تناقض می شوم ٬
وبلاگ می خوانم و گاهی از میان کلمات همه چیز حس می کنم الا صداقت ٬
وبلاگ می خوانم و سعی می کنم چیزهای جدید بیاموزم ٬
وبلاگ می خوانم و خودم هم نمی دانم چرا ٬
حرفهای نزدیکان در سرم می چرخند ٬
"می ری سر کار؟ بمون خونه بچه ات رو بزرگ کن" ٬
"۲ سال موندی خونه چی کار کنی ٬ بچه مادر اجتماعی رو بیشتر دوست داره" ٬
"بچه ات خیلی لاغره ٬بهش خوب می رسی؟ خوب البته بچه مهدکودکی همین می شه دیگه" ٬
"خونتون رو عوض نمی کنین؟" ٬
"وای شوهرت چرا اینقدر لاغر شده ٬ یک کم به اون هم برس" ٬
"موهات خیلی زود سفید شده ها ٬ خیلی هم کم پشته ٬ البته مامانت هم موهاش کم بود تو هم از اون به ارث بردی" ٬
"خيلي چاق شدي ها ٬ رژيم بگير ديگه بچه ات كه ديگه شير نمي خوره" ٬
"بچه دوم نمی خوای؟ کی میاری؟" ٬
چرا هیچکس خوبی های بچه ام را بازگو نمی کند ٬ چرا هیچکس بلبل زبانیش و جملات سنجیده اش را نمی شنود ٬ چرا هیچ کس قدش را نمی بیند ٬ چرا هيچكس نمي بيند كه بچه ام سالم است ٬ مگر چند کیلو گوشت اضافه تر یا کمتر چقدر ارزش دارد که تمامی زحمات یک مادر را با آن می سنجند ٬ چه کسی گفته زن ها مسوول چاقی و لاغری شوهرانشان هستند ٬ چرا هيچكس خوبي هاي مرا نمي بيند ٬
فکر که می کنم دلم نمی خواست کسی مثل من مادرم باشد ٬ مادرم همیشه برای ما کامل بود و آنقدر برای ما کارها می کرد که من حتی نصفش را نمی توانم برای پسرکم انجام دهم.
خسته ام ٬ آشفته ام و احساس مي كنم راهي كه مي روم راست نيست.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...