آشفتگي هاي من

وبلاگ می خوانم و خودم را سرزنش می کنم ٬

"بی عرضه هنوز نتونستی بچه ات رو از شیر بگیری" ٬

"بی عرضه هنوز نتونستی بچه ات رو از پمپرز بگیری" ٬

" بی عرضه هنوز نتونستی به بچه ات یاد بدی به حرفت گوش کنه" ٬

"بی عرضه هنوز نتونستی در مواقع عصبانیت خودتو کنترل کنی" ٬

وبلاگ می خوانم و دچار تناقض می شوم ٬

وبلاگ می خوانم و گاهی از میان کلمات همه چیز حس می کنم الا صداقت ٬

وبلاگ می خوانم و سعی می کنم چیزهای جدید بیاموزم ٬

وبلاگ می خوانم و خودم هم نمی دانم چرا ٬

حرفهای نزدیکان در سرم می چرخند ٬

"می ری سر کار؟ بمون خونه بچه ات رو بزرگ کن" ٬

"۲ سال موندی خونه چی کار کنی ٬ بچه مادر اجتماعی رو بیشتر دوست داره" ٬

"بچه ات خیلی لاغره ٬بهش خوب می رسی؟ خوب البته بچه مهدکودکی همین می شه دیگه" ٬

"خونتون رو عوض نمی کنین؟" ٬

"وای شوهرت چرا اینقدر لاغر شده ٬ یک کم به اون هم برس" ٬

"موهات خیلی زود سفید شده ها ٬ خیلی هم کم پشته ٬ البته مامانت هم موهاش کم بود تو هم از اون به ارث بردی" ٬

"خيلي چاق شدي ها ٬ رژيم بگير ديگه بچه ات كه ديگه شير نمي خوره" ٬

"بچه دوم نمی خوای؟ کی میاری؟" ٬

چرا هیچکس خوبی های بچه ام را بازگو نمی کند ٬ چرا هیچکس بلبل زبانیش و جملات سنجیده اش را نمی شنود ٬ چرا هیچ کس قدش را نمی بیند ٬ چرا هيچكس نمي بيند كه بچه ام سالم است ٬ مگر چند کیلو گوشت اضافه تر یا کمتر چقدر ارزش دارد که تمامی زحمات یک مادر را با آن می سنجند ٬ چه کسی گفته زن ها مسوول چاقی و لاغری شوهرانشان هستند ٬ چرا هيچكس خوبي هاي مرا نمي بيند ٬

فکر که می کنم دلم نمی خواست کسی مثل من مادرم باشد ٬ مادرم همیشه برای ما کامل بود و آنقدر برای ما کارها می کرد که من حتی نصفش را نمی توانم برای پسرکم انجام دهم.

خسته ام ٬ آشفته ام و احساس مي كنم راهي كه مي روم راست نيست.

روزمرگیهای ما

ارشک تبدیل شده به یک ضبط صوت خیلی حرفه ای ٬ کافی است حرفی رو فقط یک بار بشنوه ٬ خیلی سریع تکرارش می کنه و انگار که حرفای بودار رو تشخیص می ده و اونا رو با کلی ادا و اطوار می گه و منتظر عکس العمل ما می مونه ٬ اگر عکس العمل سریعی ببینه به مدت ۱۵ دقیقه اون کلمه رو تکرار می کنه و لبخند می زنه و تا وقتی مدتی هیچی بهش نگیم ادامه می ده.

نه اینکه ما توی خونمون مدام حرفهای بودار بزنیم ولی تازه الان متوجه می شم که خیلی از کلماتی که روزانه به کار می بریم زیاد خوب نیستن ٬

دیروز در حین بازی می گفت من دروغ می گم ٬ چشمام داشت می زد بیرون. متاسفانه در این جور مواقع من شروع می کنم به پرس و جو که این حرفو کی زده و از کجا شنیدی و اون هم متوجه می شه که من حساسم هی ادامه می ده ٬

تصمیم گرفتم وقتی حرف خوبی نمی زنه دیگه عکس العمل نشون ندم و بهش بگم که متوجه نمی شم چی می گی ٬ یک بار از بابام در جواب حرفی به جای نه ٬ نچ شنید ٬ تا چند ساعت فقط راه می رفت و می گفت نچ و منو با شیطنت نگاه می کرد ٬ چند بار که بهش گفتم نمی فهمم چی می گی یادش رفت ٬

چند روزی است حین بازی با خودش در مورد گریه هاش تو مهد حرف می زنه و ادای گریه در میاره و حرفای مربیهاش رو تکرار می کنه که پسر خوب گریه نکن الان بابات می آد دنبالت یا مامان من کجاست رفته شرکت می خوام برم پیش مامانم یا نرگس جون بغلم کن منو ببر تو حیاط بازی کنم و .....

نگرانشم ولی می دونم که تا همیشه نمی تونم پیش خودم نگهش دارم. این وابستگی خیلی دردناکه و یک کمی که بزرگتر بشه دردش هم بیشتر می شه ٬ فکر اینکه تنها می خواد بره مدرسه و دانشگاه و شاید خارج از کشور دیوانه ام می کنه.

رفته ایم مهمانی و ارشک را در آغوش گرفته ام تا اگر می خواهد در میان سر و صدا بخوابد ٬ سرش را نزدیک کرده به گوشم و می گوید ٬

: بریم تخت بخوابیم.

- همینجا بخواب مامانی تخت نمی شه.

: بریم تو ٬ روی تخت بخوابیم ٬ شیر می خوام.

رفته ایم روی تخت و برای اینکه همین ۱ شب را شیر نخواهد بهش تذکر می دهم که ٬

- مامانی اینجا مهمونا می بیننمون ٬ امشب شیر نخور.

گوش می دهد و می خوابد.

چند ساعت بعد در خانه بیدار شده و شیر می خواهد و آنچنان با گریه می گوید "مامانی یک ذره شیر بخورم ٬ فقط یک ذره کوچولو شیر بخورم." که دلم می لرزد ٬

خیلی جلوی خودمو گرفتم که بتونم قانونمون رو نشکنم ٬ حالا این "یک ذره کوچولو شیر" شده سوژه ما٬ خیلی نگرانم که آیا می شود راحت شیر خوردن را ترکش داد یا نه... 

شیرین زبانی های پسرکمان

۱- ارشک با باباش رفته حمام ٬ باباش تعریف می کنه که در حال بازی با .... بوده و زیر لب قن قون قچ قوچ می کرده ٬ باباش چند بار خواسته حواسش رو پرت کنه هر بار جواب داده "صبر کن بابایی کار دارم" ٬ بعد از مدتی گفته "کارم تموم شد بابایی ٬ ش.و.م.ب.و.ل.م.و قیچی کردم ٬ بریم".

حالا سر اینکه کی بره مهد بپرسه "شما ش.و.م.ب.و.ل بچه ما رو قیچی کردین؟" دعوا داریم.

۲- داره با لگو بازی می کنه و من هم تو آشپزخانه هستم ٬ داد می زنه "مامانی نمی تونم اینو درست کنم." مثل یک مادر فهیم میگم "تلاش کن مامانی می تونی" ٬ صداشو می شنوم که می گه "تلاش می کنم ٬ بشه ٬ تلاش می کنم ٬ اااا نمی شه" دوباره می گم "می شه مامان تلاش کن دوباره" ٬ دیگه صداش نمی آد ٬ می پرسم "مامانی درست شد؟" جواب می ده " آآآرررره تلاش کردم درست شد."

این آره گفتنش رو باید بشنوین تا بفهمین چه بامزه می گه. قربون دست و پای بلوری بچه ام برم.

۳- دوستم داره از خونمون می ره و من بهش اصرار می کنم که شام بمونه ٬ آمده پیش دوستم می گه "بمون شام داریم ٬ بمون."

۴- داریم می ریم بخوابیم ٬

- شب بخیر بابایی ٬ شب بخیر عروسکا ٬

: حالا چشماتو ببند تا بخوابی.

- اااا چشمای عروسکه بازه.

: نه مامان بسته است ٬ عروسکه چشماشو بسته که بخوابه.

- مامانی فیله رو ببین ٬ چشماش بازه.

صورت فیله جوری است که چشماشو می بینه.....

: مامانی فیله مدل چشماش اینطوری است ٬ یعنی می خواد بخوابه.

حرفمو قبول می کنه و من خیلی نگرانم که مبادا حرف اشتباهی رو بهش بگم یا جواب درستی بهش ندم.

۵- عموش یک سگ کوچولو خریده و هممون خونه مادر شوهر هستیم ٬ سگ طفلی رو بسته ان روی تراس و ارشک و دخترعموهاش هم بیرونن. قبل از این که بره بیرون در گوشش می گم " مامانی دست به هاپو نزنی ها کثیفه" ٬ دختر عموش می گه " ارشک بیا هاپو رو ناز کن" ٬ داد می زنه "نه ٬ نه ٬ مامانم گفته دست نزنم ٬ کثیفه."

نگرانم که حرفهای منو کاملاْ درست می دونه.

پی نوشت: از آنجاییکه بنده فهمیدم همه دوستان اینجا از من کوچکترن ٬ خوب اقرار به اشتباه هم که نشانه فهم زیاد آدم است ٬ اعلام می کنم که من نظرم عوض شده و  ملودی عزیز حرف قشنگی زده و سن دیگه به جز یک عدد نیست. آدم باید دلش جوون باشه مادر.

من بهترین سن را دارم.

وقتی دبیرستانی بودم فکر می کردم راهنمایی ها بچه هستن ٬

وقتی دانشجو شدم فکر می کردم دبیرستانی ها بچه هستن و سال بالایی ها پیر ٬

وقتی سال بالایی شدم فکر می کردم سال پایینی ها بچه ان و فارغ التحصیل ها پیر ٬

وقتی فارغ التحصیل شدم فکر می کردم دانشجوها بچه هستن و سابقه کار زیادا پیر ٬

حالا که سابقه کار خودم شده ۱۰ سال فکر می کنم فارغ التحصیل ها بچه ان و هر کسی که از من بزرگتر است پیر ٬

خلاصه که من امروز ۳۲ ساله شدم ٬ حواستون باشه که کوچکتر از ۳۲ سال بچه و بزرگتر از آن پیر به حساب می آن.

بد هم نیست آدم فکر کنه سنی که توشه ایده آل ترین سنه ها.

اعتماد به نفس رو که دارین ٬ دوستان بزرگتر و کوچکتر ناراحت نشن لطفاْ.

نزدیک شرکت ما یک عدد میدان میوه و تره بار هست که اگر دیر بیای شرکت باید هی دنبال جای پارک بگردی ٬

اونروز من خیلی دیر رسیدم و رفتم ته یک کوچه که میدونستم جای پارک هست دیدم نخیر جای پارک که نیست هیچ ٬ ۲ نفر هم تو ماشیناشون دوبله کمین کردن تا یکی بره ٬

بین ۲ تا ماشین یک کمی جا بود ولی وسطش یک عدد سطل آشغال وجود داشت ٬ من یواش یواش یواش سعی کردم ماشینو بین سطل آشغال و ماشین بعدی جا بدم ٬

یواش یواش آمدم عقب تا آروم خوردم به سپر ماشین عقبی ٬ دوباره رفتم جلو دوباره آمدم عقب تا دوباره خوردم به سپر ماشین عقبی و این کارو چندین بار انجام دادم ولی باز هم ماشین جا نشد ٬

خاموش کردم و نشستم و الکی هی اون ۲ تا ماشینی رو که در کمین جای پارک بودن نگاه کردم ٬ اونا هم هی منو نگاه کردن ٬ موبایلمو گرفتم دستم و الکی شروع کردم به حرف زدن که یعنی من کار دارم که نشستم تو ماشین ٬

اون ۲ تا جای پارک پیدا کردن و رفتن ٬ زودی زنگ زدم به آقای همسر و پرسیدم به نظرت من می تونم سطل آشغالو جا به جا کنم ٬ اونم کلی مسخره ام کرد و گفت امتحان کنم.

صبر کردم تا کوچه خلوت شد ٬ پیاده شدم و و رفتم طرف سطل آشغال و خدا رو شکر با چند حرکت جا به جا شد ٬

پیروزمندانه برگشتم تو ماشین و روشن کردم و پارک کردم و اومدم ماشین رو خاموش کنم که از توی آینه دیدم تو ماشین پشتی که من هی کوبیدم بهش یک نفر نشسته و داره منو نگاه می کنه...

داشتم از خجالت می مردم ٬ اومدم پایین و رفتم طرف ماشینش ٬ صندلی رو خوابونده بود که من ندیده بودمش ٬ زدم به شیشه و گفتم آقا ببخشید ٬ اون آدم مهربون با شخصیت هم لبخند زد و گفت خواهش می کنم.

و بدین ترتیب من تا چندین روز مضحکه اطرافیان شدم ٬ تازه آقای همسر ادعا کرده باید از این به بعد من آشغال ها رو ببرم بیرون ٬ چطور می تونم به سطل آشغال دست بزنم ٬ پس می تونم به کیسه آشغال خودمون هم دست بزنم.

روز معلم

آخه یکی نیست به من بگه مجبوری خودتو مجبور کنی برای پسرکت که فقط ۳ هفته است رفته مهد کادوی روز معلم بخری؟

آخه یکی نیست به من بگه زبونت درد می گرفت اگر اون روز که رفتی و دیدی میزشون پر گل است تبریک بگی؟

آخه یکی نیست به من بگه چرا سفارش دادی به زن داداش طفلیت که بره روسری ارزون بخره و اون بنده خدا رو فرستادی تا ...... ؟

آخه یکی نیست به من بگه وقتی دیدی روسری ها معلومه که ارزونن چرا کادوشون کردی و آقای همسرو با هزار و یک خواهش مجبور کردی ببره مهد؟

حالا هر کدوم از اونایی که براشون روسری خریدم رو می بینم ٬ اگر دیر بخنده می گم داره تو دلش بهم فحش می ده ٬

آخه یکی نیست به من بگه تو که همیشه سعی می کردی کادوهای آبرومندانه بخری چرا این دفعه خام شدی؟

آخه تقصیر آقای همسر هم هست دیگه ٬ بهش گفتم فرداش شیرینی بخریم ببریم ٬ از تنبلی که بره بیرون گفت نه ٬ حالا خودش هی می گه رفتی روسری ۳ تا هزار تومن خریدی توقع داری تحویلت هم بگیرن ٬

آخه یکی نیست به من بگه چرا نرفتم کتاب بخرم براشون آخه؟

آخه حالا من مگه مجبور بودم کادو بخرم ٬ اونم این همه دیر؟

آخه حالا چی کار کنم؟ آخه یعنی خیلی ناراحتم از کاری که کردم.

چه بد است این مراسم کادو بردن ٬ دوستم فرمودن ۲۴ خرداد روز زن است باید دوباره برای همشون کادو بخریم ٬ آخه این چه کاری است با این همه شهریه ای که می گیرن.

ای مامان هایی که بچه هایتان را با ماشین به مهد کودک و دبستان می رسانید ٬ تو را به خدا اگر می خواهید دست کوچولو را بگیرید و نی ناش ناش تا در کلاس ببریدش ٬ جلوی در مهدکودک یا دبستان دلبندتان دوبله و سوبله و چوبله پارک نکنید ٬

آیا می اندیشید که اگر چند قدم راه بروید و ماشینتان را دورتر پارک کنید ٬ دوستان فرزند دلبند شما ماشین آخرین مدل شما را نمی بینند ٬

آیا می اندیشید که خیابان همه متعلق به شما و فرزند دلبندتان است ٬

آیا می اندیشید که اینگونه احترامتان در مقابل دربان مهدکودک و دبستان بیشتر است ٬

و شما مامان هایی که اصلاْ از ماشینتان پیاده نمی شوید و دوبله جلوی مهدکودک توقف می کنید تا فرزند دلبندتان را بیاورند ٬ آیا اصلاْ به ماشینهایی که پشت سر شما ایستاده اند می اندیشید ٬

شاید هم همه تان آنقدر عجله دارید که فرصت ۱۰ دقیقه پیاده روی با فرزندتان را هم ندارید ٬

در مهدکودک ارشک مقاله ای در مورد رفتار در ترافیک و آموزش آن به کودکان به دیوار زده اند ٬ آیا سعی می کنیم کودکانمان رفتارهایی را که شاید برای ما عادت شده باشد و ترکش مشکل ٬ از همان کودکی نیاموزند؟!؟!

ارشک عادت بدی پیدا کرده و اون رو هم از خودم یاد گرفته که ابراز علاقه اش رو خیلی سفت و دردآورد نشون می ده ٬ چون خودم هی چلوندمش یاد گرفته ٬ البته کلی خودمو کنترل کردم تو این ۲ سال و هیچ گازش نگرفتم تا یاد نگیره ولی این چلوندن رو یاد گرفته ٬

یک چیز دیگه هم به این عادت بد اضافه کرده و اونم اینه که گاهی تو صورت من می زنه ٬ من هم اخم می کنم و باهاش حرف نمی زنم ٬ می آد پاهام رو بغل می کنه و می گه "مامانی ببخشید ٬ مامانی ببخشید "

خوب من هن خام می شم و می بخشم و بغلش می کنم ٬ پدر سوخته می گه "بیا بوست کنم" ٬ بعدش هم بغلم می کنه و می گه "خیلی زیاد دوستت دارم" ٬

خوب من هم قربون صدقه اش می رم و هزار تا ماچش می کنم و می چلونمش ٬

خوب بچه اینطوری بی تربیت می شه دیگه ٬

خوب هر دفعه کار بد می کنه و با این حرفا منو خر می کنه دیگه ٬

خوب یاد گرفته من چه جوری خر می شم دیگه ٬

خوب حالا بچه بی تربیت خوش زبون خیلی بد است؟!؟!؟

من از پی پی بچه ام ننوشته بودم ؛ نوشته بودم!

سعی می کنم تو خواب لباس بپوشونمش تا کمتر وقت بگیره ولی با اولین تکون چشماشو باز می کنه و می گه "بغلم کن" ٬

- چشم بغلت می کنم ٬ لباساتو بپوش بعدش.

تند و تند کارمو انجام می دم و وسطاش ادا و اطوار هم در میارم  تا لبخند بزنه ٬ کارم که تموم شد می گم چشماتو ببند بخواب تا من لباسامو بپوشم ٬ چشماشو می بنده ٬

تند تند آقای همسرو بیدار می کنم و مجبورش می کنم صبحانه بخوره و هی می گم بدو بدو دیرم شد ٬

: پی تی کردم.

- پی پی یا جیش مامان؟

:جیش ٬ بریم بشور.

لباساشو در می آرم و می ریم توی دستشویی ٬ قربون شکلش برم یک پی پی اساسی می کنه و خیال منو از پی پی کردن تو مهد و دیر شسته شدنش و سوختنش راحت می کنه ٬ می شورمش ٬

- برو پیش بابایی تا من دستمو بشورم.

: دستت چی شده؟

- پی پی ای شده مامانی دیگه ٬ برو.

: پی تی دارم.

- باشه بشین.

می شینه و کلی زور تا یک کوچولو پی پی بیاد ٬ می شورمش ٬ مطلب رو از می شورمش بالا سه یا چهار بار بخونین. تا آخر می فهمم مشکل پیش بابا رفتنه.

ساعت شده ۸ و من دیگه خیلی دیرم شده ٬ کم کم صبرم تموم می شه ٬

- پی پی نداری مامان پاشو بریم.

: جیش دارم نمیام.

به زور میارمش بیرون و دوباره لباس می پوشونم ٬ دوباره بغل می کنم.

: آبمیوه ام کجاست؟

- امروز برات شیر گذاشتم مامانی.

: کیفمو بده ٬ بغلم کن ٬ زود بیا دنبالم ٬ بشین اینجا (کنار صندلی ماشینش).

۸:۱۵ شده و من دیگه ۹ می رسم شرکت ٬ پس نفس عمیق می کشم و سعی می کنم آروم باشم ٬ ادا در می آرم تا بخنده ٬ بوسش می کنم ٬ بای بای می کنیم و پیاده می شم.

۹ می رسم شرکت و با گردن کج می رم پشت میزم و تا چشم به هم می زنم ساعت شده ۳ و باز با گردن کج خداحافظی می کنم و می رم دنبالش ٬

حالا شارژ آمده خونه و هی می گه بازی کنیم تا شب ٬ اصلاْ هم ساعت ۹ غش نمی کنه برای خواب و من خسته تر از روز قبل می خوابم و صبح دوباره از اول. 

اولین روز 3 سالگی

امروز روی ابرها تا شرکت آمدم ٬

امروز صدای موزیک را بلند کردم و شیشه ماشین را پایین دادم و باد بهار را حس کردم ٬

امروز تا شرکت به همه لبخند زدم و سرم را با صدای موسیقی تکان دادم ٬

امروز با اینکه ترافیک از همیشه بیشتر بود ولی من با لبخند به شرکت رسیدم ٬

امروز با همه خوش اخلاقم ٬ هر چه می خواهید از من درخواست کنید که من زیادی خوشم امروز ٬

امروز پسرکم بدون گریه و با خنده با من خداحافظی کرد و رفت مهد.

چه خوشبختی بیشتر از اینکه ببینی دلبندت شادمان از تو جدا می شود.

با احترام فراوان به پیرزن ها فکر کنم مطلب امروزم خیلی پیرزنانه بود ٬ نه؟

تولدت مبارک دلبندم!

۲ سال پیش در چنین روزی و چنین ساعتی ارشک به دنیا آمده بود ولی من هنوز ندیده بودمش ٬

۲ سال پیش در چنین روزی من مادر شدم ولی اون موقع نفهمیدم چه مسئولیتی بهم رو آورده ٬

۲ سال پیش در چنین روزی من گریه می کردم و می اندیشیدم که آیا پسرکم بزرگ می شود ٬

۲ سال پیش در چنین روزی احساس خاصی نداشتم جز درد و بهت و ناباوری و ناتوانی در نگهداری پسرکم ٬

اعتراف می کنم که با دیدن ارشک اون حسی که اغلب مادرها عنوان می کنند نداشتم ٬ یعنی قلبم تیر نکشید ولی تا چندین ماه وقتی ارشک خواب بود کنارش می نشستم و نگاهش می کردم و لذت می بردم و نگرانش بودم ٬

اعتراف می کنم که ۲ سال پیش تا چندین ماه می ترسیدم نتونم پسرم رو بزرگ کنم و گاهی به خودم می گفتم این چه کاری بود که کردیم ٬

دلبندم ٬ پسرم

کوچولو های فامیل گاهی می پرسند تو را بیشتر دوست دارم یا پدرت را ٬ محکم بهشان می گویم که پدرت را ٬ ولی اینجا اعتراف می کنم که نمی دانم ٬

بدان که تو و پدرت عزیزترینم هستید در این جهان ٬ بدان که حاضرم برای سلامتیت جانم را بدهم و ببخش که زیاد بلد نیستم احساساتی عمل کنم ٬

بدان که با آمدنت تا پایان عمرم هر لحظه دل نگران تو خواهم بود و حیف که تو هرگز این احساس مرا درک نخواهی کرد چون مادر نمی شوی.

آرزو می کنم مستقل باشی و نبود من آزارت ندهد ٬ آرزو می کنم انسان باشی و مرهم درد دیگران باشی ٬ آرزو می کنم خوش اخلاق باشی و مانند پدرت دوست همه ٬

عزیزکم تولدت مبارک و بدان که بیشتر از خودم دوستت دارم.

ساعت ۷ است ٬ با ناز و نوازش و قربون صدقه شازده رو بیدار می کنم و اونم با کلی ناز و عشوه می آد بغلم و کلی صحنه های احساسی ٬٬٬

- پسر گلم ٬ مامان می خواد بره شرکت ٬ تو هم می ری پیش عسل جون تا من بیام دنبالت.

: من مهدکودک نمییییییییرم. همراه با هق هق.

- مامانی مگه دیشب قول ندادی دیگه گریه نکنی ٬ عسل جون منتظرته.

: عسل جونو دوست ندارم ٬ نمییییییرم ٬ بغلم کن. همراه با هق هق.

با هق هق جیش می کنیم ٬ با هق هق پمپرز می بیندیم ٬ با هق هق لباس می پوشیم ٬ وقتی من دارم لباس می پوشم ٬ هق هق تبدیل به فریادهای "بغلم کن" می شه ٬

آقای همسر هم هر چی می خواد دخالت کنه فریادها دوبرابر می شه که "مامانی بغل کنه" ٬

با گریه کفش می پوشیم ٬ با گریه می آییم تو پارکینگ ٬ با گریه سوار ماشین می شیم ٬ با فریاد من از ماشین پیاده می شم و اونا میرن تا با گریه از ماشین پیاده شن و جناب شازده بره پیش عسل جون.

مردم تو خیابون نگاهمون می کنن ٬ احتمالاْ اونایی که بچه ندارن می گن مگه مجبورن بچه دار شن ٬ اونایی که بچه دارن و مادر بچه تو خونه است خدا رو شکر می کنن و می گن مگه مجبوره بره سر کار ٬ اونایی هم که کارمندن ولی بچه شون بزرگ شده و یادشون رفته می گن بچه من اگر اینقدر گریه می کرد  من نمی رفتم سر کار ٬ همشون با انتقال حس سنگدلی نگاهم می کنن ٬

فقط اونایی که بچه شون همین سن و سال رو داره و این مراحل رو طی کردن دلشون می سوزه و با لبخند بهم روحیه می دن.

خدایا کمکم کن.