من پیر شده ام

تازگی ها فقط زمانی صدای ضبط ماشین را زیاد می کنم که شیشه ها بالا باشند ٬

تازگی ها وقتی ماشینی می چسباند در ک.و.ن ماشینم می آیم کنار تا بگذرد ٬

تازگی ها موقع رانندگی کمتر بوق می زنم و فاصله ام با ماشین جلویی بیشتر شده است ٬

تازگی ها وقتی ماشین ندارم مانتو گشاد و بلند می پوشم ٬

تازگی ها ترجیح می دهم به جای رستوران و مرکز خرید در خانه کنار همسر و فرزندم باشم ٬

تازگی ها دیگر در طول روز ماتیکم را تجدید نمی کنم ٬

تازگی ها کرم دور چشم استفاده می کنم ٬

تازگی ها وقتی بعضی رفتارها را از نوجوانان می بینم در دل می گویم چه پدر و مادر سهل انگاری ٬

تازگی ها دیگر پای شمال ۲ روزه نیستم ٬

تازگی ها دیگر وقت نمی کنم سینما بروم ٬

کافی نیست برای اینکه بفهمم من پیر شده ام؟!؟!؟

قدیمترها که اینترنت نبود وقتی دوستی می رفت خودمان را ملزم می کردیم که به هم نامه بنویسیم و مدام از حال هم بپرسیم ٬ روزها برنامه ریزی می کردیم که هدیه تولد را کی به پست بسپاریم تا دقیقاْ روز تولد طرف به دستش برسد و از تصور لبخندی که با دیدن پستچی و هدیه اش روی لبهایش نقش می بندد غرق لذت می شدیم ٬

کارت نوروز را هم وقتی پست می کردیم که روز اول فروردین برسد به مقصد.

این روزها که دنیا کوجکتر شده و همه سایت ها روزهای تولد را یادآوری می کنند ٬ انگار که تبریک ها هم کمتر به دل می نشیند.

مامانم دوست های فراوانی داشت و اکثراْ تمایل دارند که با من هم در ارتباط باشند ٬ دستشان درد نکند ولی تعدادی که فقط توقع دارند عصبیم می کنند ٬ تعدادی از آنها هم بی هیچ توقعی و فقط برای ادامه ارتباط مدام در تماسند و من کم سن را شرمنده می کنند.

دختر یکی از آن خوبان یک ماهه به ایران آمده بود و من از سر گرفتاری یا تنبلی یا فراموشی وقتی تماس گرفتم که به دیدنش بروم که فردایش بازمی گشت و بسیار شرمنده شدم وقتی گفت لااقل زود بیا و تا هدیه های پسرک برایش کوچک نشده سوغاتی هایت را بگیر و صد البته که بسیار خرسند شدم وقتی دریافتم وقتی می خواهد بیاید من و پسرکم را در یاد دارد حتی با وجود اینکه هنوز او را ندیده است.

فکر کردم هدیه ای با پست برایش بفرستم شاید او هم با دیدن پستچی و هدیه ٬ لبخندی به لب بنشاند.

لايحه حمايت از خانواده

اين لايحه از اتفاقاتی است که اگر تاييد شود تا هميشه به نام دولت ثبت می شود مثل عهدنامه ترکمانچای ،

اينجاست که آرزو می کنم کاش در انتخابات مجلس شرکت می کردم بلکه يک نفر بود تا مثل من فکر کند و با اين لايحه مخالفت کند ،

اينجاست که آرزو می کنم کاش مردان مملکتم هرگز به اجرايش نينديشند ،

مادرانی که فرزند پسر داريد ، بياييد ما پسرانمان را طوری تربيت کنيم که به زنان جنس دوم نگويند و وقتی زمام مملکت به دستشان افتاد "که آرزو می کنم بيافتد" خود به خود از تاريخ ايران حذفش کنند.

یاد بگیریم از "نه" استفاده کنیم.

آقای همسر بنده به هیچ وجه و در هیچ زمانی و به هیچ شخصی نمی تونه بگه "نه" ٬ یعنی هر کسی و در هر جایی هر درخواستی ازش داشته باشه حتماْ حتماْ حتماْ براش انجام می ده حتی اگه خیلی براش مشکل باشه.

این موضوع همیشه خوشحالم می کنه که شریک زندگیم دست خیر داره و از هیچ کمکی به دیگران مضایقه نمی کنه ٬ ولی خوب هر چیز حد و اندازه ای داره ٬

آقای همسر ٬ وقتی می بینی دارن ازت سواستفاده می کنن باید صدات در بیاد ٬

ایشون هم مثل بنده معتقدند از هرکس باید به اندازه شعورش توقع داشت ٬ وقتی کسی نمی فهمه و چیزی رو ازت می خواد که می دونه انجامش برات سخته ٬ کاری کن که دلش خوش باشه مگه چی می شه ٬

بعضی وقتا عصبانی می شم وقتی می بینم برای انجام خواسته های دیگران به خودش سختی می ده ٬ هنر "نه" گفتن برای همه لازمه و جالبه وقتی بهش اعتراض می کنم می گه این نقطه ضعف من است ٬ نمی تونم اصلاحش کنم.

مهربونی زیاد هم دردسر است.

بچه فهیم

از وقتی این شازده ما دندون در آورده شیر دادن بهش شده عذاب الیم برای من ٬ نه تنها مشکل گاز گرفتن بلکه انگاری که بزاق دهانش هم تغییر کرده و محل مورد نظر ترک خورده و دایم در حال سوزش بود ٬ هر کس هر چیزی گفت بنده استفاده کردم ولی افاقه نکرد ٬ دیگه دائم مجبور بودم برای آرامش خیال پماد استفاده کنم که صد البته باز هم فایده نداشت ٬

تازگی ها وقتی می خواد شیر بخوره تو چشماش نگاه می کنم و می گم مامانی گاز نگیری ها ٬ آروم شیر بخور و بچه ای که هرگز تو چشمای من نگاه نمی کرد اول شیر خوردن با دقت تو چشمای من نگاه می کنه و منتظر عکس العمل من می مونه و با احتیاط شروع به شیر خوردن می کنه و اصلاْ هم گاز نمی گیره ٬

چرا من فکر می کردم بچه ام حرفای منو نمی فهمه و چقدر این موضوع لذت بخشه که بدونی براش مهمی.

آخر هفته آقای همسر همراه دوستاشون تشريف بردن شمال و دو روزی منزل نبودن ، اگر شما پرسيدين کجاست اين شازده ما هم پرسيد.

ايشون ديشب آمدن ولی شازده خواب بودن و صبح زود بنده "ببخشيد" رفته بودم دستشويی که شازده بنده رو خواستن و آقای همسر رفتن پيششون ، اگر بدونين چه کرد اين بچه ۱۵ ماهه ما ، انگار که غريبه ديده ، رفته بود ته ته تختش که دست باباش بهش نرسه و با نعره ماما را صدا می کرد.

خداوندا هيچ بچه ای را بی مادر نکن ، درست است که آدمی در هر سنی به مادر احتياج داره ولی بچه های کوچک واقعاً نيازمند محبت خالصانه مادر هستن.

آمين

پنجمين سالروز رفتنت

تو امروز رفتی ، همين ساعت ها بود ، تا ديشب مطمئن بودم که برمی گردی ولی ديشب ناگهان از خواب پريدم و گويا کسی گفت که تو ديگر نمی آيی و من از صبح با دلشوره منتظر بودم و بالاخره تلفن زنگ زد و ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود جز قبول نبودن تو در باقيمانده عمرم ، و اينکه باز هم آقای همسر دور است.

و از آن روز تمام تلاشم را کرده ام تا بتوانم جای تو را بگيرم ، اقرار می کنم که نتوانستم برای همه کسانی که زير بال و پر تو بودند کاری کنم ، ببخش.

و حالا من مادرم ، مثل تو و فرزندم همانقدر برايم عزيز است که من برای تو بودم شايد کمی کمتر که من بعد رفتنت دريافتم که چقدر مرا دوست داشتی ،

بدان که ساعتی نيست که به يادت نباشم و آرزو می کنم تمام آنچه در مورد زندگی پس از مرگ می گويند حقيقت باشد و من دوباره بتوانم ببينمت.

ولی بدان که از آن روز هميشه سردم است گويا از آغوش تو بيرون کشيده شده ام و ديگر خيلی خيلی کم گريه ام می گيرد گويا دل سنگ شده ام و اين را هم بدان که در مقابل اتفاقات بد زندگی بی خيال شده ام.

برايم دعا کن مادر و مرا به خاطر همه بدی ها و بدخلقی ها و عصبانيت هايم ببخش.

آیا ما می تونیم تو روابطمون برای طرف مقابل تعیین تکلیف کنیم ٬

آیا وقتی طرف مقابل به آنچه ما رو خوشحال می کنه اهمیتی نمی ده و حتی گاهی کارهایی می کنه که می دونه ما ناراحت می شیم باز هم باید به این رابطه ادامه داد ٬

آیا باید با طرف دعوا کرد و بداخلاقی کرد و مجبورش کرد که مطابق خواست ما عمل کنه ٬

آیا باید روی روابط طرف مقابلمون با دیگران حساس بود ٬

آیا اگر دعوا کردیم و بداخلاقی کردیم و هر روشی بلد بودیم انجام دادیم تا طرفمون به حرفمون گوش بده و نداد باز هم باید این رابطه رو دنبال خودمون بکشیم ٬

آیا اینطوری عزت نفسمون زیر سوال نمی ره ٬

آیا رابطه ای که پر از تنش باشه ٬ پر از بایدها و نبایدها باشه ٬ پر از دلگیری از رابطه طرف با عده ای خاص باشه ارزش ادامه دادن داره ٬

دوست عزیزم ٬ با شمام ٬ تمام این حرف ها رو چندین و چند بار برات گفتم ولی اثر نداشته و تو همچنان داری رابطه ای سرشار از تنش رو دنبال خودت می کشونی ٬ شاید اگر اینجا رو بخونی بیشتر در تو اثر کنه.

دوستم ٬ تو حق نداری برای دیگران تصمیم بگیری که چه بکنن و چه نکنن ٬ اگر اونا کارهایی رو می کنن که تو نمی پسندی این تو هستی که باید در مورد دوستیت با اونا تصمیم بگیری ٬ شاید بشه برای مدت کوتاهی کسی رو مجبور به کاری کرد ولی بعد از مدتی طرف رو خسته می کنی ٬

دوست من فکر کنم زیاد شنیده باشی که "از عشق زنجیر نسازید" ٬ اگر کسی رو دوست داری همینطور که هست دوستش داشته باش ٬ اگر کارهاش اذیتت می کنه تحمل کن چون دوستش داری ٬ اگر نمی تونی تحمل کنی و مدام داری خودت رو عذاب می دی پس قیدش رو بزن ٬ چون تو هیچ وقت نمی تونی همه رفتار کسی رو تغییر بدی.

نمی دونم چرا به حرفام گوش نمی دی ٬ شاید زیادی شعار می دم و ایده آل فکر می کنم ولی ناراحت می شم وقتی می بینم مدام داری خودت رو عذاب می دی.

همیشه تفاوت بین ظاهر آدما برام جالب بوده ٬ البته تفاوتهای ظاهری ٫

اینکه چرا خدا یکی رو زیبا خلق کرده و به اون یکی هیچ لطفی نکرده و با اینکه حس زیبایی دوستی ٬انسان رو به طرف شخص زیبارو جذب می کنه ٫ همیشه سعی کردم اخلاق و رفتار آدما برام ملاک انتخابشون به عنوان دوست باشه.

ولی خیلی دلم می خواد از خدا بپرسم آخه چرا من باید جزو اون معدود خانمهایی باشم که

۱- با یک بار زایمان شکمشون چروک و زشت می شه ٫ آخه من که هر وقت شکم خودمو می بینم حالم بد می شه.

۲- با شیر دادن تمام موهای اندک سرشون میریزه ٬ آخه بچه من که داماد شد من چه جوری برم موهامو شینیون کنم.

۳- با شب نخوابیدن صورتشون تکیده می شه ٬ آخه خوب من چه کنم که بچه ام نمی خوابه شبها.

خدا جان ٬ خدایی کن ٬ گوشه چشمی به ما خانمهای این گروه بکن و دستی به سر و صورت و شکممون بکش ٬ بلکه معجزه ای رخ دهد.

پسرکم روز به روز بزرگتر می شود و هر روزش با ديروز متفاوت است ٫

تازگيها انگار من برايش تعريف جديدی دارم ٫ خيلی که سرگرم باشد چند دقيقه از من غافل می شود وگرنه همه جا مدام دنبال من است ٫ اگر در آشپزخانه باشم مشغول بازی با کشو ها و کابينت هاست ٫ اگر در اتاقمان باشم کشوهای پاتختی را بيرون می ريزد ٫ اگر در دستشويی هم باشم پشت در می ايستد و صحبت می کند تا بيايم.

مرا در آغوش می کشد و برايم عشوه می آيد و شب ها فقط با من می خوابد.

همه اينها با اينکه گاهی سخت است ٫ بسيار لذتبخش است ٫ ولی اين همه وابستگی ناراحتم می کند يعنی اعتقاد دارم نبايد زياد به کسی يا چيزی وابسته بود ٫ مخصوصاً پسرها خيلی احساساتی تر و وابسته تر هستند.

کاش بتوانم تا وقتی نياز دارد کنارش باشم.

يادت هست ٫

اصلاً فهميدی که من هر روز مانتو و روسری جديد با هم ست کردم و آمدم ديدنت تا همه ببينند و حس کنند که دخترت مطمئن است که تو برمی گردی ٫

اصلاً لحظه های اندکی را که اجازه داشتم بالای سرت بيايم متوجه شدی ٫ حرف هايم را شنيدی ٫

دکترت می گفت معجزه شده و تو رو به بهبودی ٫ نه اينکه قولی بدهد ٫ ولی می گفت شايد بتوان اميدوار بود ٫

يادت هست روزهايی که صبحانه های آنچنانی آماده می کردی تا من ريقونه کمی وزن بگيرم ٫ حالا برعکس شده ٫ مزه عصاره های گوشت و حريره بادام هايي که برايت درست کردم را حس کردی ٫

امروز ۴ روز است که همديگر را نديده ايم ٫ ازت پرسيدم دلت برايم تنگ نشده و خانم تخت بغليت به جای تو جواب داد "مگر هيچ مادری در دنيا هست که دلش برای دخترش تنگ نشود" ٫

پس چرا تسليم شدی......

۱- ارشک چند روزی است شدیداْ بدقلق شده ٬ یک دندون جدید هم در آورده ٬ شاید به خاطر درد اون است ٬ اصلاْ غذا نمی خوره و به محض مخالفت با کارش جیغ می زنه ٬ من همش فکر می کردم روز به روز بهتر می شه ٬ حالا می بینم روز به روز بدتر می شه.....

۲- متاسفانه اعصابم ضعیف شده و بعد از نیم ساعت بدقلقی جیغم در می آد و اونم لب ور می چینه و خودشو لوس می کنه و سریع اشکاش می آد ٬ گاهی دلم می خواد مثل دابی خودمو تنبیه کنم.

۳- نیست که من خیلی سر کار می آم ٬ امروز اصلاْ حالم خوب نیست ٬ فکر کنم مسموم شدم و با این حال آمدم سر کار ٬ امیدوارم جدی نباشه.

۴- دلم شمال می خواد.

۵- من افسرده نیستم ٬ نگران نباشید دوستان ٬ نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه من قویتر از آنچه فکر می کردم بودم ٬ شاید هم چون مجبور بودم.

سال ۸۲ است ٫ همين امروز ۶ مرداد ٫ ساعت ۱ است يا ۲ يادم نمی آيم ٫ تلفن زنگ ميزند ٫ دختر خاله ام است ٫ حرفهايی از بيمارستان و اينکه ساعتی است با بقيه خاله ها و دختر خاله ها بر سر اينکه کدامشان به من زنگ بزنند جر و بحث می کنند.

" تو بيمارستانی و من بايد بدوم" ٫ ولی تو بايد الان در کلاس ايروبيک باشی ٫ چرا امروز با هم حرف نزديم ٫ آخ که باز تقصير من است ٫ ديروز عصر سر کندن موهايم با هم بحث کرديم و مثلاً قهريم ٫ وگرنه هر روز تلفنی صحبت می کنيم.

می دوم دم در شرکت و منتظر آژانس می ايستم ٫ همکاری می دود ٫ می خواهند ببرندت اتاق عمل و منتظر اجازه منند ٫ من از همه نزديکترم ٫ دربست می گيرم و می دوم.

می رسم اورژانس ٫ موهايت را تراشيده اند ٫ قلبم می خواهد بيرون بيايد ٫ اجازه عمل را امضا می کنم ٫ می گويند فايده ندارد ٫ نمی فهمم ٫ هنوز تنهايم ٫ آقای همسر می خواهد برود سفر برای مقدمات سربازی ٫ خاک بر سر اين زيمنس اس ال ۴۵ ٫ وسط اتوبان قم است ٫ می گويم برگرد.

برادرم آمده ٫ پشت اتاق عمليم ٫ دکتر اسم و رسم دار نگران پول است ٫ مدام می گويد فايده ندارد ٫ قلبم می خواهد بيرون بيايد ٫ اصرار می کنم که عملت کنند و از خدا می خواهم حداقل اجازه دهد فقط يک بار ديگر با تو حرف بزنم.

همه آمده اند ٫ همه يارهايت آمده اند ٫ دلم می خواهد همه را بکشم ٫ دلم می خواهد همه شان بميرند و تو برگردی ٫ بابا می رسد ٫ خجالت آور است ولی دلم می خواهد بابا بميرد و تو برگردی. آقای همسر می آيد با چمدان ٫ از روی گاردريل های وسط اتوبان قم با چمدان پريده ٫ در آغوشش اولين گريه را سر می دهم.

حرفها را نمی فهمم ٫ رفته بودی خريد ٫ طبقه دوم مغازه ای ٫ چه شده که در پله ها افتاده ای کسی نمی داند ٫ سرت به پاگرد سنگی خورده ٫ تو که هيچ وقت در هيچ مغازه ای به خاطر کمر دردت طبقه دوم نمی رفتی ٫ کسی صدايت زده بود ؟ کاش شکسته بود سرت ٫ کاش به ما زنگ زده بودی ٫ عادت نداشتی ٫ هميشه تو برای ديگران پشت و پناه بودی ٫ توی تاکسی حالت به هم خورده و راننده رسانده بودت بيمارستان.

کی آمديم خانه يادم نيست ٫ فقط صدای زنگ می شنوم و هر بار عده ای گريه کنان می آيند و مرا در آغوش می کشند ٫ می دانم که بر می گردی و دلم می خواهد همه را بيرون بريزم ٫ مطمئنم که بر می گردی به خانه. مطمئنم که قويتر از اين حرفهايی ٫ هنوز من و خيلی های ديگر محتاج توايم.

کاش فقط يک بار چشم می گشودی و می گفتی که مرا بخشيده ای. کاش ميدانستی جای قلبم خالی شده است.

دلم بدجوری گرفته است ٫ همه کسانی که مدت هاست می شناسنم می دانند که لبخند هرگز از لبانم دور نمی شود ٫ ولی تازگی ها تمام مدت افسرده ام.

ارشک را که می بينند که هميشه لبخند به لب دارد می گويند از اين مامان و بابای خنده رو همين بچه به وجود می آيد و در حقيقت از همان ابتدای تولدش آنقدر لبخند زدم که او هم ياد گرفت.

ولی تازگيها لبخندم نمی آيد ٫ مرداد که می شود بدجوری به هم می ريزم ٫ کاش مرداد نبود ٫ کاش ۶ مرداد هرگز نمی آمد.

از اونجایی که من اغلب اوقات از دست کسی ناراحت نمی شم وقتی کسی از دستم ناراحت می شه و قهر می کنه و به من زنگ نمی زنه و به همه می گه که از دست من ناراحت شده و .... دیگه از تو لیست دوستان خارجش می کنم.

شاید من کمی غیرعادی باشم ولی از نظر من آشنایانم به دو دسته تقسیم می شن :

۱- اونایی که خودم انتخابشون کردم و دوست خطابشون می کنم و قبول دارم که اونا هم منو دوست خودشون می دونن.

۲- اونایی که دلم می خواد باهاشون رابطه داشته باشم ولی دوستم نیستن ٬ یعنی برای رابطه ام دلیل دیگری دارم.

دسته اول که حسابشون پاک است ٬ یعنی هر کاری بکنن و هر حرفی بزنن که از نظر من خوشایند نباشه  ٬ چون من از دوستیشون خاطرجمع هستم پس به خودم می گم حتماْ برای این کار یا حرفشون دلیلی داشتن که برای خودشون محترم بوده ٬ پس ناراحت نمی شم.

دسته دوم هم که کارها و حرفاشون بسته به میزان شعورشون است ٬ پس به خودم میگم طرف همین قدر می فهمه و بنابراین باز هم ناراحت نمی شم.

اونوقت من با این اخلاق وقتی یکی بهم میگه از دستت ناراحت شدم چون تو به من گفتی تو و به اون یکی گفتی شما ٬ خنده ام میگیره. گرچه تعداد این افراد که همه از دسته دوم آشنایان من هستن کم است چون من تمام سعی خودم رو می کنم تا با همه به قدر شعورشون ارتباط برقرار کنم ولی باز هم وجود دارن و این موضوع غمگینم می کنه.

مخصوصاْ که دلیل ناراحتی بعضی شون تلفن نکردن و حال نپرسیدن من باشه ٬ خوب آدم خوب لابد گرفتار بودم ٬ لابد مریض بودم ٬ لابد دلم نمی خواسته زنگ بزنم ٬ خوب اگه تو دلت می خواد رابطه داشته باشیم تلفن رو بردار و زنگ بزن ٬ نمی میری که ٬ حالا اگه دفعه پیش هم تو زنگ زدی باید آنقدر منتظر بمونی تا من زنگ بزنم ٬ خوب پس منتظر بمون.

از رابطه های تلفنی یک بار من زنگ بزنم یک بار اون متنفرم .....

گاهی وقتا دیدین تو یک خانواده چند تا بچه هستن که با وجود پدر و مادر خوب و تربیت خوب و محیط خوب فقط یکیشون بدرفتار می شه ٬ مامان بزرگم می گفت بچه ها ذاتشون با هم فرق می کنه حالا اینکه ذات رو چی معنی می کرد نمی دونم ٬ ولی این مثال رو خیلی در مورد من و برادرم به کار می برد که کاملاْ با هم فرق داریم.

من همیشه با این موضوع مخالف بودم و عقیده داشتم که نوع رفتار پدر و مادر باعث می شه که فرزندی مثلاْ آروم باشه یا اینکه به همه چیز اعتراض کنه و انعطاف پذیر نباشه ٬ وقتی حال و هوای خونه موقع بزرگ شدن بچه ها با هم فرق می کنه خوب تربیت ها هم متفاوت می شه.

مطمئناْ رفتار پدر و مادر تو تربیت بچه خیلی موثر است و از آنجاییکه بچه ها در سالهای اول زندگی همه چیز رو از رفتارهای بزرگتر ها کپی می کنند ٬ پس اینکه فکر کنیم ذات بچه ها خوب یا بد است درست نیست.

ولی گاهی وقتا اختلافهایی رو تو رفتار بچه ها از همون نوزادی می بینم که نمی فهممشون ٬

هم زمان با به دنیا آمدن ارشک ۲ تا بچه دیگه هم توی فامیل به دنیا آمدن که یکیشون دختر است ٬ ارشک هرگز موقع شیر خوردن یا بعد از تموم شدنش تو چشمای من نگاه نکرد و هرگز لبخندی از تشکر به من نزد ٬ در حالی که وقتی ۳ یا ۴ ماهه بودن اون دختری که می گم آنچنان عاشقانه مادرش رو نگاه می کرد و بعد از شیر خوردن لبخند می زد که بیا و ببین ٬ تازه من همیشه جای ساکت به ارشک شیر می دم و لحظه ای نگاهم رو ازش برنمی دارم و حرف هم نمی زنم ٬ ولی مامان اون دختر کوچولو تو جمع و درحال خنده و صحبت شیر می داد.

همین حالا هم ارشک هیچ وقت با محبتی که من انتظار دارم در آغوش من نمی مونه.

تازگی ها ارشک به نظرم لجوج شده ٬ وقتی چیزی می خواد و نمی تونه بدست بیاره جیغ می زنه و گریه می کنه ٬ گاهی که به زور بغلش می کنن تو صورت طرف مقابل هم می زنه و من تمام مدت نگرانم که آیا این همه تلاشم برای تربیت بهتر پسرکم بی نتیجه مونده ٬

جالبه که از وقتی تقریباْ خانه دار شدم کمتر فیلم ها و کتاب های تربیت کودکی رو اینهمه با شوق و ذوق خریدم می بینم و می خونم ٬ وقتی شاغل بودم بهتر برنامه ریزی می کردم.